بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

هفتهٔ پیش خیلی‌ به تفکر گذشت. ولی‌ در نهایت با مشورت با مامانم که بهترین دوستم هم هست تصمیم گرفتم به حسّم پشت نکنم و با اون پسر تماس بگیرم. البته حساب شده. و امروز حس بهتری دارم.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٦ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

امروز از اون روزهایی بود که اتفاقی در قلبم افتاد. از اون روزهایی بود که حسس همیشگی " عشق" دوباره به قلبم برگشت. دلیل این حس پسرک بلند قامتی در فلان مهمانی جمعه شب بود که بی‌ پروا شماره تلفنم را گرفت و برایم ۲ پیغام گذشت. دلش می‌خواهد من را دوباره ببیند.

دلش از آن جنس دلهاست که تشنه‌ محبت من است. از آن جنس دلها که مرا عاشق می‌کند و خودش نیز عاشق میشود. از آن‌ جنس عشق‌ها که عاقبتش رفتن و نماندن است. از آن‌ عشق‌ها که ممنوع اما پر حرارت است. برای همین امروز اشک می‌ریزم برای حسّی که با تمام وجود لمس می‌کنم اما چاره‌ای جز سکوت ندارم...عکسش و چشمان آرامش را نگاه می‌کنم و این نوشته را مینویسم. که تو به خودت قول دادی که عاشق نشوی. تو به خودت قول دادی دنبال آن‌ بروی که برای تو "خوب" است. حتی اگر عاشق نباشی‌.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

سال نو و تولدم آمد و روزگاری جدید آغاز شد...

خداوند مهربان رو به خاطر تمام نعمت های بی دریغش شاکرم. به خاطر سلامتی و خانواده ام و آرامش خاطر...

و اینکه دیشب باز هم برای بار یک میلیونم آموختم دوستی با دخترها یک قران هم نمی ارزد! این دیگه اینقدر برام تبدیل به یک واقعیت شده که سریع می فهمم و طرف رو با دو حرکت از زندگیم می اندازم بیرون.  

پناه بر تو ای خدای مهربان با این موجودات عجیب و غریب!

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٦ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

چند روز پیس برای کنفرانسی رفته بودم نیویورک و موارد زیر قابل ذکر اومد:

1)اونجا با یک دختر/خانم ایرانی مقیم کانادا و یک دختر ژاپنی آشنا شدم. اولی 40 ساله و مجرد بود و دومی 46 ساله و طلاق گرفته بود با دو تا بچه. هر دو بسیار باهوش و ماجراجو بودن و می تونم حدس بزنم که چرا زندگی مشترک موفقی نتونسته بودن تشکیل بدن.

معمولا برای این تیپ زن ها خیلی سخته زیر بار محدودیت های زندگی مشترک برن. البته زنگ خطری برای من هم بود که 8-9 سال دیگه شاید من هم همچنین دختری بشم اگر...

نه! راستش من چند وقت پیش تصمیمم رو گرفتم. اگر چه محدودیت های زندگی مشترک برام خیلی سخته و راهم رو توی زندگی پیدا کردم و شاید واقعاً در تمام زندگیم نیازی به هیچ مردی نداشته باشم از هیچ لحاظ. چه مالی و چه حتی عاطفی، نفس تنها زندگی کردن رو دوست ندارم. ایده تشکیل خانواده رو دوست دارم. مادر بودن رو دوست دارم. تعهد رو دوست دارم و خوشبختانه نفر آخری که عاشقانه دوستش داشتم تیر خلاص رو به احساسات رومانتیک من زد و می تونم بگم دیگه عاشق هیچ بنی بشری نخواهم شد. بلکه با چشمان باز ازدواج می کنم. خوشحالم در  دهه حماقت های 20 سالگی ازدواج نکردم. بسیار خوشحالم به خودم فرصت دادم از آزادی های بی نظیر مجرد بودن لذت ببرم و تنها سفر کنم و دنیا رو ببینم. خوشحالم اگر ازدواج کنم همسری خواهم بود که دوست داشتنم با معنا و عاقلانه است. و وقتی بعد از چند سال که ان شالله مادر بشم، مادر باتجربه و عاقلی خواهم بود. امیدوارم بچه هام به من افتخار کنن.

نوشته شده در دوشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٥ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme