بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

اومدم وقتی وبلاگم رو آپدیت کنم که با خیال راحت پایم روی پایم انداخته ام و چای می نوشم اما انگار آن روز فعلاً دور از دسترس است و کلی اتفاق و کار هست که در ماه های آینده باید بیفته پس بهتره از این فرصت در آفیس استفاده نمایم و بنویسم.

1) بله. بنده همین کمی پیش دکتر شدم و در مراسم فارغ التحصیلی که یکی از بهترین روزهای زندگیم بود شرکت کردم. ولی توی همون روز دلت می خواد عزیزانت کنارت باشن و حسابی بغلشون کنی و خستگی تمام این سال ها کار و تلاش رو به در کنی که چنین میسر نشد و باز هم حضور دو دوست خوب غنیمت.

2) دیگه اینکه این مسیر داغون و نا هموار جستجوی کار که بارها نزدیک بود باعث بشه سر به بیابون بذارم تموم شد و خداوند بزرگ سرنوشت من رو در شغلی و شهری قرار داد که دلم رو آروم و خوشحال کرده.

راستی توی همین چند وقت، دوستان و دشمنان خودم رو خوب شناختم. اونهایی که از شادی تو شاد می شن، اونهایی که برای موفقیتت دعا می کنن و اونهایی که بود و نبودشون تفاوت چندانی نمی کنه...چه بسا که بودنشون از نبودنشون بدتره.

واقعاً یاد گرفتم آدم های کم انرژی که رایگان از انرژی تو استفاده می کنن کنار بذارم. یاد گرفتم آدم هایی که حرف زیاد می زنن و عمل کم می کنن رو کنار بذارم. یاد گرفتم به هرکس به اندازه ظرفیتش میدون بدم و...

و سومین چیز اون آدمیه که 2-3 ساله ذهنم رو مشغول خودش کرده. این آدم و فلش بک هایی که توی زندگی من می زنه به من یاد داده که دقیقاً دوست داشتن من از چه جنسیه و دنبال چیم...آمیدوارم این ابهام زندگی رو هم به زودی با کمک خدای مهربان تبدیل به روشنایی و شادی بکنم.

خدای خوب و مهربونم شاکر تمام برکت و لطف و محبتت هستم. واقعاً دوستت دارم.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme