بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

بالاخره با آقای مورد نظر بیرون رفتیم. اون هم در واشینگتن دی سی. قدم زدیم. حرف زدیم. ناهار و بستنی خوردیم. رانندگی کردیم.

روز بسیار بسیار متفاوتی بود...این آدم بهترین قسمت چهره من یعنی چشمهام رو شناسایی کرده و همون رو دوست داره.برام گل رز خرید...و کمی بعد برای چشم های من یک قطعه بسیار زیبای سه تار بداهه نوازی کرد...

خوشحالم که این فرصت رو بهش دادم...حس قدرت مردانه ای رو درونش دیدم که توی خیلی از مردهای این دور و زمونه نمی شه دید. از اون تیپ مردهای قدیمی که می تونی بهش تکیه کنی و خیالت راحت باشه.

راستی یه اتفاقی هم افتاد که من رو به فکر فرو برد...وقتی توی رستوران بودیم من رفتم دستشویی که دستام رو قبل از ناهار بشورم دیدم یه خانم مسلمون داشت وضو می گرفت. تا به حال این صحنه رو در آمریکا ندیده بودم...شاید خدا می خواست به من بگه از یادش غافل نشم...

من به خود خدا توکل می کنم و امیدوارم هر چیزی که خیر و صلاحه پیش بیاد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٦ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

هفتهٔ پیش خیلی‌ به تفکر گذشت. ولی‌ در نهایت با مشورت با مامانم که بهترین دوستم هم هست تصمیم گرفتم به حسّم پشت نکنم و با اون پسر تماس بگیرم. البته حساب شده. و امروز حس بهتری دارم.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٦ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

امروز از اون روزهایی بود که اتفاقی در قلبم افتاد. از اون روزهایی بود که حسس همیشگی " عشق" دوباره به قلبم برگشت. دلیل این حس پسرک بلند قامتی در فلان مهمانی جمعه شب بود که بی‌ پروا شماره تلفنم را گرفت و برایم ۲ پیغام گذشت. دلش می‌خواهد من را دوباره ببیند.

دلش از آن جنس دلهاست که تشنه‌ محبت من است. از آن جنس دلها که مرا عاشق می‌کند و خودش نیز عاشق میشود. از آن‌ جنس عشق‌ها که عاقبتش رفتن و نماندن است. از آن‌ عشق‌ها که ممنوع اما پر حرارت است. برای همین امروز اشک می‌ریزم برای حسّی که با تمام وجود لمس می‌کنم اما چاره‌ای جز سکوت ندارم...عکسش و چشمان آرامش را نگاه می‌کنم و این نوشته را مینویسم. که تو به خودت قول دادی که عاشق نشوی. تو به خودت قول دادی دنبال آن‌ بروی که برای تو "خوب" است. حتی اگر عاشق نباشی‌.

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

سال نو و تولدم آمد و روزگاری جدید آغاز شد...

خداوند مهربان رو به خاطر تمام نعمت های بی دریغش شاکرم. به خاطر سلامتی و خانواده ام و آرامش خاطر...

و اینکه دیشب باز هم برای بار یک میلیونم آموختم دوستی با دخترها یک قران هم نمی ارزد! این دیگه اینقدر برام تبدیل به یک واقعیت شده که سریع می فهمم و طرف رو با دو حرکت از زندگیم می اندازم بیرون.  

پناه بر تو ای خدای مهربان با این موجودات عجیب و غریب!

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٦ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme