بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

پروژه مورد پست قبلی خیلی بد تموم شد...خیلی با ناراحتی و گریه...ولی خوشحالم که بالاخره از این وسط برداشتمش...امشب اینقدر حالم بد بود که 2-3 ساعت گریه کردم و بعد خوابیدم. رفتم رستوران هتلی که توش هستم یه برش کیک شکلاتی گرفتم و خوردم و الان نشستم و این پست رو می نویسم. فقط می تونم بگم من از این آدم راضی نیستم و امیدوارم همون قدری که درد به قلب من ریخت، درد به قلبش ریخته بشه و همون نوع احساس رو تجربه کنه...وگرنه عدالتی در کار نیست.

فقط پروردگار مهربان رو سپاسگزارم که توی همین یک ماه یه موجود فروردینی مهربون و گرم سر راهم قرار داد که بفهمم هنوز یه آدمایی هستن که قدر ذره ذره عاطفه رو می فهمن و تو رو به خاطر همون چیزی که هستی دوست دارن. 

راستش طرز فکرم نسبت به 2-3 سال پیش خیلی عوض شده. تعریفم از عشق عوض شد... این آخرین آدم اینقدر مفهوم سنتی عشق در ذهن من رو به افتضاح کشید که متوجه شدم عشق واقعی اون چیزی که من توی 10 سال گذشته ازش نوشتم نیست. عشق یعنی لذت بردن با هم از زندگی...

عشق یعنی با هم تصمیم گرفتن...یعنی محبت...یعنی خوبی...یعنی اعتماد...یعنی صداقت...

و ...

ای خدای مهربون دوستت دارم و مطمئنم بهترین ها رو برای من می خوای و موجودات مسموم رو از من دور نگه می داری.

 

نوشته شده در شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

۱۸ دقیقه دیگه کلاس تدریسم شروع میشه و من به این فکر می‌کنم که دلم برای یک نفر بسیار تنگ شده و دیگه وقتشه که یک اقدام جدی انجام بدم. یعنی‌ تصمیم رو چند روز پیش گرفتم می‌خوام فقط بهش اطلاع بدم. واقعا و با احساسات عمیق قلبم امیدوارم این پیشنهاد من عملی‌ بشه و نتیجهٔ شیرینی‌ داشته باشه. فعلاً واقعا نمی‌خوام به اگر دیگه‌ای یا سناریوی دیگه‌ای فکر کنم.‌ای خدای مهربون من رو درست هدایت کن.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٥ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

زندگی‌ در خارج از کشور و دور از خانواده به من یه چیزی رو بارها ثابت کرده. اینکه همزبون و هموطن بودن لزوما دلها رو به هم نزدیک نمیکنه. اینجا و در این شهر بیشترین کمک رو خارجی‌ها به من کردن. در حالیکه ایرانیهایی بودن که میتونستن کمکی‌ بکنن و نکردن.

و از همه چیز مهمتر بهترین دوست من خدایی هست که هیچوقت تنهام نذاشته و سپاسگزارش هستم که همیشه منو سربلند و بی‌نیاز از همه جز خودش قرار داده.

نوشته شده در جمعه ۱٦ مهر ۱۳٩٥ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

خوشگل خانوم. اولین ماشین زندگیم که یک هوندا سیویک نو قرمز رنگ می‌باشد الان در گاراژ تشریف دارند. سوار شدنش یه کم استرس داره. مسولیّتش زیاده.کاش یه شوهر پولدار داشتم میگفت فدای سرت عزیزم، تا میتونی‌ بزن به در و دیوار.نیشخند

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٥ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme