بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

دیشب یاد یه اتفاق خوبی افتادم که هفته پیش توی شیکاگو افتاد. یه چیز ساده که گاهی باعث گرمای قلبت می شه...

اون هم اینکه از هتل توی شیکاگو بیرون اومده بودم و تاکسی گرفته بودم تا برم ایستگاه مترو و از اونجا با مترو برم فرودگاه. وقتی پیاده شدم با اون همه بار و بندیل و چمدون از پله های ایستگاه بالا رفتم اما دقیقا جلوی در فهمیدم راه رو اشتباه اومدم.

قیافه ام دیدنی بودم چون اون ایستگاه آسانسور نداشت و من و اون سرمای وحشتناک و اون همه بار :(

یه دفعه یه آقایی از قطار اومد بیرون و گفت کجا می ری؟ گفتم فرودگاه. پرسید کی باید اونجا باشی؟ گفتم 2 ساعت دیگه.

پرید و چمدونا رو از دستم گرفت و گفت دنبالم بیا.

بعد هم دنبالش دویدم تا رسیدیم به ایستگاه درست. طفلک حتی مبلغ مربوط به مترو رو هم پرداخت کرد و گفت مواظب خودت باش، سفر به خیر :)

بعد از رفت و از پشت شیشه ایستگاه برام دست تکون داد...وقتی تنها مسافرت می کنی این اتفاق خیلی حس خوبی بهت می ده...یه چیزی مثل فرشته نجات یا دست خدا در زندگی.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٥ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

من تا قبل از اینکه بیام آمریکا، تمام زندگیم تهران بودم،  رویای من از آمریکا هم یک شهر بزرگی مثل نیویورک بود. 

از حضور من در اینجا تقریباً 7 سال می گذره و می تونم بگم شخصیتم خیلی منعطف و عوض شده. اینجا اینقدر امکانات فرهنگی، تفریحی، آموزشی و بهداشتی بین انواع و اقسام شهرها مساوی تقسیم شده که مردم خیلی تشنه زندگی در شهرهای بزرگ نیستن...

هفته پیش شیکاگو بودم که در مقایسه با شهری که من الان توش زندگی می کنم خیلی بزرگتره ولی راستش اون آسمان خراش ها و Downtown رنگارنگش مثل روز اول جذبم نمی کنه. در کنارش مشکلات شهرهای بزرگ مثل  کثیفی، افراد بی خانمان و ترافیک بیشتر به چشمم میاد.

به عنوان یک مفهوم بزرگتر، علیرغم اینکه طرفدار خوب پوشیدن و خوب گشتن و تردد در اماکن شیک هستم، چیزی که منو بیشتر از همه شاد می کنه دیدن هر چه بیشتر دنیاست. در واقع اونقدر برام مهم نیست که لباسی که می پوشم 40 دلاره یا 400 دلار، اما برام خیلی مهمه که تا جایی که می تونم شهرها و کشورهای مختلف رو دیده باشم. سفر روح آدم رو  پخته می کنه و از اون گذشته هیچ چیز مثل هیجان بستن بار سفر و تردد در فرودگاه ها و اقامت در هتل ها و صحبت با مسافرا نیست. ضمناً واقعاً فکر نمی کنم آدمی باشم که برای همیشه توی یک خونه و یک محل و یک شهر زندگی کنم. دلم می خواد هرچند سال یک بار جامو عوض کنم.

امیدوارم به زودی یک آقای مهربون ماجراجو در این مسیر  به من بپیونده و با هم این مسیر رو طی کنیم. دلم می خواد بچه هایی داشته باشم که این هیجان و روحیه رو بهشون یاد بدم. و مثل همیشه آرزو و رویا اولین قدم تحققشونه!

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٥ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

این پایین چقدر غر زدما!!!

البته هر از چند گاه لازمه آدم یه کم غر بزنه...خستگی از تن آدم در می ره. الان دارم کادوهای نی نی های ناز رو آماده می کنم و چمدون سفر رو می بندم برای رفتن به شهر قدیم و دیدن دوستان قدیمی...

فقط یک روز از این سال پرماجرا باقی مونده...به امید بهترین اتفاق ها در سال 2017!

نوشته شده در شنبه ۱۱ دی ۱۳٩٥ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

آدمیزاد تا تنهایی‌ و اون هم خارج از کشور تنهایی‌ زندگی‌ نکنه نمیدونه دنیا دست کیه!

خودت به تنهایی‌ درست رو خوندی و شغلی‌ پیدا کردی از یه ایالات دیگه تنهایی‌ اومدی خونه گرفتی‌. خونه‌ای که توش فقط موکت بود. رفتی‌ تک تک اسباب خونه رو تنهایی‌ خریدی. گذاشتی‌ توش. خودت تنهایی‌ رفتی‌ دنبال ماشین. ماشین خریدی. کسی‌ نیست که حواسش به تو و دلت باشه، خودت هفته به هفته برای این دل برنامه میریزی که حوصلش سر نره و نگیره. خودت خرید میکنی‌، خودت لباس می‌شوری، خودت ماشینت رو با هزار زحمت می‌شوری. خودت با مشکلات مختلف که هر از چند یک بر پیش میاد مبارزه میکنی‌... و...و...و...

جا داره یه فحش نثار اون پسرهای بی‌ غیرتی که توی زندگی‌ من بودم بکنم که دلم اگر هیچ چیز نباشه خنک بشه. کمکی‌ که نمیکنن هیچ از این طرف و اون طرف می‌شنوم به من حسادت هم می‌کنن و میگن فلانی‌ دختر زبلیه!!! این دیگه خیلی‌ جالبه! یعنی‌ به هیچ دردی نمی‌خورن و نمیخوردن! تنها دوست واقعی من خداست که هیچ وقت نگفت نه، نیستم، وقت ندارم. لحظه به لحظه به یادمه. همیشه کمکم میکنه. همیشه بی‌نهایت مواظب احساس و عزّت نفس من، غرور و کلاسمه. چیزیی‌ که براش بهای سنگین پرداخت کردم و می‌کنم. خدایی که خوبه، ماهه‌، بی‌نظیره.از قدرت خودش به من می‌بخشه...گاهی‌ اوقات یه جاهایی‌ با یه اتفاق کوچیک شاید به ظاهر بد، جلوی یه مشکله خیلی‌ بزرگتر رو میگیره.‌ای خدای مهربون من این رو میفهمم، حس می‌کنم. لطفت همیشه شامل من هست.

از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت

وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد

چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند

چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد

تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم

تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد

ای خدای مهربون. سال ۲۰۱۶ سال بسیار پرباری برای من بود.حس می‌کنم همراه زندگیم هم خیلی‌ به من نزدیک شده. میدونم اون آدم به موقع مناسب سر راه من قرار میگیره. برکتت رو در سال ۲۰۱۷ همچنان بر من روا و جاری بدار. دوستت دارم.

 

نوشته شده در جمعه ۱٠ دی ۱۳٩٥ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme