بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

اون رابطه ای که از فروردین امسال شروع شده هنوز ادامه داره.

برای اولین بار در زندگیم احساس متفاوتی نسبت به یک مرد دارم. احساس عاشقانه کورکورانه دیوانه واری که همیشه داشتم نیست. یک حس پخته گرم و بالغانه قشنگیه که دوستش دارم.

در دهه گذشته زندگیم یاد گرفتم هر چه عشق خالصانه تر و بی چشم داشت تر باشه احساس رضایت درونیم بیشتره...مدت زیادی طول کشید که شخصیتم رو اینجوری پرورش دادم و خدا رو شاکرم که اینقدر درهای رحمت بی دریغش رو به روی من گشوده که توانایی این رو دارم که اینجوری که دوست دارم عشق بورزم و قسمش می دم به همین شب زیبا که ازش می خوام این درها رو به روی من نبنده...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٦ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

گاهی هم مثل امشب می نشینی و به سفر فردا فکر می کنی و اسباب کشی هفته بعد و تلفنی که چندین ساعت است منتظرش هستی و...

صدای جیرجیرک از خیابان می آید. این صدا مرا یاد تابستان های تهرانی می اندازد که بیش از ۳ سال است ندیدمش.

دلم تنگ است.

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٦ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

دیشب برای اولین بار یه راکون دیدم...درست شبیه رامکال...

و بالاخره اینکه دیشب در روز 13 سپتامبر از شر اون احساس لعنتی راحت شدم.مثل زهری که از وجودم رفت بیرون...خدایا ممنون که همیشه قلب مهربون منو از تو آت و آشغال میاری بیرون.دیگه می دونم از همراه زندگیم چی می خوام و هر آدم جدیدی بیاد تو زندگیم زمانم رو هدر انسان های بلاتکلیف نمی کنم...به اندازه کافی داستان رومانتیک اینجا نوشتم...می خوام بقیه عمرم احساسات زیبام رو به اون آدمی هدیه کنم که شایسته اون احساسه.این دانشجوی دکترا بودن هم بی تاثیر نبود در طولانی شدن این فرایند.

و اون آدم هم هرچند زندگیش همین جوری بد هست، به خاطر دروغ هایی که به من گفت مجازات بدی خواهد شد.

امروز هم می رم و اون هدیه کذایی رو توی lake michigan می اندازم تا این داستان کامل بشه!!!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme