بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

ديشب موقع خواب رفتم سراغ يکی از مجله های Reader's Digest و شروع کردم به خوندن يه مقاله که راجع به پرينسس دايانا بود.و عنوان مقاله هم اين بود:"دايانا و ملکه؛رويارويی دو زن قدرتمند"...هميشه برام سوال بود که چطور يه نفر حاضر ميشه از شوهرش که فرزند ارشد و وارث ملکه اليزابت هست جدا بشه و با يک مرد عرب ازدواج کنه و در کمتر از يکسال بر اثر يک تصادف عجيب در پاريس کشته بشه...

قبلا می دونستم که دايانا اصولا موجود عجيبی بود اما اطلاعات دقيقی راجع بهش نداشتم.توی اون مقاله نوشته بود که دايانا و پرينس چارلز در بيست سالگی دايانا با هم ملاقات می کنن و تقريبا بدون موافقت ملکه تصميم می گيرن با هم ازدواج کنن.

دايانا از همون اول هم با  زندگی در قصر باکينگهام مشکل داشت.و به گفته نويسنده اون مقاله عليرغم اينکه افراد زيادی از طرف ملکه سعی می کردن اون رو به زندگی اشرافی عادت بدن اون هر روز صبح در استخر قصر شنا می کرد،در زمين چمن گلف بازی می کرد،با لباس جين بيرون می رفت،به آشپزخونه سلطنتی سرک می کشيد و به کلاس ورزشی و رقص می رفت.و در فعاليتهای خيريه زيادی شرکت داشت.در حقيقت سعی می کرد به اون طريق تنهاييش رو پر کنه.

شوهرش،پرينس چارلز اکثر اوقات اون رو در قصر تنها ميذاشت...نويسنده اون مقاله رابطه اون دو رو سرشار از عشق و نفرت می دونه.حتی بعد از به دنيا اومدن دو پسرشون پرينس ويليام و پرينس هری رابطه شون رو به وخامت گذاشت به خصوص که پرينس چارلز با زنی متاهل به اسم کميلا پارکر رابطه جدی داشت و دايانا با کمک تعدادی از افراد سرشناس انگليس کتابی در رسوا کردن چارلز چاپ کرد و بالاخره دايانا از زير سلطه ملکه بيرون اومد و در سال ۱۹۹۶ يعنی بعد از ۱۵ سال زندگی مشترک با پرينس چارلز کاخ سلطنتی رو ترک کرد و با مردی عرب ازدواج کرد و کمتر از يک سال بعد در تصادفی عجيب و مشکوک و به عقيده خيلی ها عمدی کشته شد.

گفته می شه زمانی که خبر کشته شدن دايانا رو به چارلز دادن تا چندين ساعت بی وقفه اشک می ريخت.و بعضی ها دليل ميارن که اکثر اختلاف چارلز و دايانا به دليل وجود شخص ملکه بود...

و شايد سرنوشت زندگی اون هم دليلی بر اين بود که رویارويی دو زن قدرتمند که  هر دو قصد سلطه بر يک مرد رو دارن و اين بار به عنوان همسر و مادر، شايد اکثرا باعث نابودی يک از اون دو بشه...

*نتيجه ديگه ای که من از اين جريان می گيرم يه مثال خيلی جالبيه که باربارا می زنه.می گه فرض کنيد تو کسب و کار فوق العاده موفقيد و از نظر مالی اونقدر مرفهيد که هر فصل يک بار به هاوايی يا جزاير قناری می ريد تا تعطيلات خودتون رو سپری کنيد...تعطيلاتی که مدتها براش نقشه می کشيد و روز شماری می کنيد تا شروع بشه اما دقيقا شب قبلش يا شب اولی که اونجا هستيد با همسر يا همراهتون جر و بحث خيلی بدی داريد به طوری که حتی نمی تونيد يک لحظه تو ساحل دراز بکشيد و احساس آرامش کنيد.مرتبا صدای همسر يا همراهتون توی گوشتون ميپيچه و ياد کلمات بدی می افتيد که برای دفاع از خودتون به کار برديد و خودتون رو سرزنش می کنيد.ياد لحظه ای می افتيد که اون شروع به اشک ريختن کرد و هتل رو ترک کرد يا اگه خوش شانس باشيد اون اتاق رو ترک کرد و به اتاق ديگه ای رفت.اينجاست که ديگه تعطيلات در هاوايی هم پوچ و بی معناست.ای کاش توی دفتر کارتون نشسته بوديد اما همسرتون يا همراهتون شما رو با مهربونی به ناهار يا شام دعوت می کرد...اينجاست که می شه فهميد:

خوشبختی حسيه که از درون آدمها به بيرون جريان داره...بسياری از عوامل تو به وجود اومدن و دوامش نقش دارن اما اگه حس درونی نباشه هيچ معنايی نداره و پوچ و پوشاليه...

شايد همين بود که دايانا رو از اون قصر سلطنتی و زندگی اشرافی که شاید آرزوی خيلی از ماها باشه فراری داد...

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme