بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی                           نهالی کاشت میون باغچه مهربونی

میگفت سفر که رفتم یه روز و روزگاری                      این بوته یاس من میمونه یادگاری

هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید            میون کوچه باغا بوی خدا می پیچی

اونایی که نداشتن ازخوبیا نشونه                         دیدن که خوبی یاس باعث زشتی شونه

عابرای بی احساس پا گذاشتن روی یاس             ساقه هاشو شکستن آدمای نا سپاس

یاس جوون برگمون تکیه زدش به دیوار                       خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار

یه باغبون دیگه شبونه یاس و برداشت                      تو باغ دیگه ای کاشت

هزارساله کوچه ها                                               پر میشه از عطر یاس اما مکان اون گل

                                         مونده هنوز ناشناس

 

بدجور هوای یاس رو کردم...چقدر این آهنگ زیباست...چقدر زیباست...

مدتی دور بودم از اون چه که هستم.مدتی بیش از حد درگیر دنیائیات بودم...هر چند این دنیائیات برای رسیدن سریعتر به یه آرزوی معنوی مشترک بود.چند ماه زحمت شبانه روزی کشیدم...اگه بنا بود ادامه بدم هم از زحمت کشیدن باکی نداشتم و ندارم...اما:

اونایی که نداشتن ازخوبیا نشونه                         دیدن که خوبی یاس باعث زشتی شونه

عابرای بی احساس پا گذاشتن روی یاس             ساقه هاشو شکستن آدمای نا سپاس

دوشنبه صبح از عباس آباد به سمت سهروردی که پایین میومدم همین طور گریه می کردم...بار اول نبود که توی خیابون گریه می کردم...نمی دونم مردم چی فکر می کنن چون در اون لحظه برام هیچ اهمیتی نداره..چون...

اما... اون موقع برام خیلی دردآور بود که یه آدم ابله که سه برابر سن منو داره و بازنشسته یه سیستم فرسوده اداریه، حالا تو یه مجموعه خصوصی به خاطر بقا خودش به هر حیله ای چنگ بزنه،چون ایده های نو دارم،چون به زودی فاصله ام از امثال اون خیلی بیشتر خواهد شد،چون نمی خوام مثل خودش یه فسیل بشم،تو چشمام نگاه کنه و فقط دروغ بگه و من هم با نگاهم بهش بفهمونم که می دونم دروغ می گه و باز ادامه بده...و بدتر از اون جلوی آدم پدرانه ترین رفتار ها رو داشته باشه بعد از رفتنم پشت سرم ازم بد بگه...این آدم چندش آور ترین موجودی بودی که تا حالا سر راهم قرار گرفته بود.اون روز با بزرگتر از اون هم جدل و بحث کردم...با رئیس و رئسایی که متاسفانه بدتر از خود اون بودن و چاره ای ندیدم جز اینکه خودم از اون مجموعه جدا بشم.زحماتم رو ندید بگیرم و...

پارسال هم چنین تجربه ای رو با تمام وجود حس کردم!زمستون بود!اون شب که گریه کردیم یادته؟انگار تاریخ تکرار شده بود و اینبار برای خود خودم!نه خودم!

با همون حال سر جلسه امتحانی رفتم که تقریبا هیچ چی براش نخونده بودم.اولین امتحان میان ترم در مقطع کارشناسی ارشد.همون ارشدی که پارسال این همه براش شب و روز زحمت کشیده بودم...قبل از امتحان تو کتابخونه آروم و پنهون از بقیه اونقدر گریه کردم که داشتم از حال می رفتم...هزار بار به خودم گفتم برم به استاد بگم از نظر روحی اصلا آماده نیستم.اما نتونستم این کارو بکنم...از انجام این کار متنفرم...از اینکه کسی بهم لطف کنه متنفرم...جزوه رو باز کردم و بستم!نه الان چیزی نمی تونم بخونم...

به خودم گفتم چت شده دختر؟تو همونی هستی که این همه ایده بزرگ تو سرته؟

-آره معلومه که خودمم!معلومه من همونم!من همونیم که معمولی بودن برام یعنی مرگ...یعنی عذاب...

خوب عزیزم!تمام این چند ماه داشت تو رو معمولی می کرد!هیچ اینو حس کردی؟

-آره!اما همه اونا برای رسیدن به یه هدف بزرگ بود!مثل یه جاده خاکی برای رسیدن به راه اصلی...به شاه راه زندگی!

نه عزیزم!اون فقط یه بیراهه بود!داشت ملکه داستان رو به یه دختر معمولی تبدیل می کرد...حالا بیست دقیقه تا امتحانت مونده پا شو برو اشکات رو پاک کن...صورتت رو بشور...و فقط به این امتحان فکر کن!هر چقدر که بلدی بنویس...تازه میان ترم های بعدی هم هست!یادت نره!تو می تونی اگه بخوای!بخند:)

و امتحان رو دادم...خدایا ممنونم!اصلا به خوندن ربطی نداشت...به قول بچه ها تست هوش بود!باهاشون که مقایسه کردم تقریبا همه مثل هم بودیم!نفس راحتی کشیدم...چه خوب شد که منت استاد رو هم نکشیدم...

اون روز که گذشت دیگه همه چیز رو فراموش کردم...چه خوب گفتی که :"فکر کن خواب بودی و انگار الان از خواب بیدار شدی."راست می گی!مثل خواب بود یه خواب تلخ و شیرین که آخرش تلخ بود...اما خیلی آموزنده...ازش خیلی چیزا یاد گرفت با خیلی آدما چخ خوب چه بد آشنا شدم که یقینا در ادامه راه زندگیم خیلی کمکم می کنه!اگه هم الان می نویسم دست گرمی بود برای برگشت به وبلاگم!

خداوندا...

ازت ممنونم که باز هم من رو از یک راه نه چندان مناسب بیرون کشیدی و به راهی که برای آینده ام بهترینه هدایت کردی...دوستت دارم.

*راستی تا حالا نگفته بودم که آهنگ وبلاگم دقیقا آهنگ روحمه؟

نوشته شده در شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme