بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

وقتی فروردینی صبح،نتونه از رختخواب بلند شه،وقتی اونی که تا ساعت 3-4 صبح هم شاداب بود ساعت 7:30 شب از هوش بره…یعنی…

 

می خوای من رو با بقیه یکی بدونی؟…با کوچکترین حرفم مثل یه شراره آتیش، زبونه بکشی،غافل از اینکه همیشه ماها اونی نیستیم که می گیم.چه خوب چه بد،و متاسفانه من همیشه بدتر از چیزی که هستم به نظر می رسم.دردآوره نه؟

خیلی!خیلی بیشتر از اونی که فکرشو می کنی.می دونی؟خیلی بده که چوپان دروغگو به نظر بیای در حالیکه دروغ های قبلی رو من نگفتم!دیگران گفتن!خیلی دردآوره که وارث این میراث شوم باشم!من فقط زمانم رو خیلی پر کرده بودم.فقط بالهای خودم،ساقه های خودم شکسته بود…هنوزم شکسته…تازه دارم دوباره جون می گیرم..دارم مثل پرنده ای که آشیونه اش رو خراب کردن و هیچکس هم براش مهم نبود،دوباره می سازمش. مگه یادت رفته اون روز لعنتی که از بانک استعفا دادم تمام عباس آباد رو گریون رفتم و از همه مردم عالم بیزار بودم؟هنوز دردش رو حس می کنم.چطور می تونی اتهام خودخواهی به من بزنی؟من فقط داشتم یه راه اشتباه می رفتم.الان متوجه شدم.همون زمان رو باید جور دیگه ای صرف می کردم…منو ببخش منو ببخش...

 

…زمان می خواستم…اما باشه!میونه همین راه هم میشه…چون آخرین دونه شن ساعت شنی هم افتاده و نمی خوام حالا که اشتباهم رو فهمیدم بازم اشتباه کنم!درسته شرایط بدی پیش اومد که میتونست پیش نیاد اما به نظرم هنوز وقت جبران هست.قلبم،احساسم،خدا،نور الهی،عقلم همه و همه به من می گن ادامه بده!

چند روز بود نماز نمی خوندم.نماز خوندن من نه از روی اجبار،نه سفارش پدر و مادر،نه دلیل و برهان دینی،نه ترس از عذاب جهنم،نه هیچ چیز دیگه شروع شد.نماز من فقط با عشق شروع شد.درک معنی عشق،درک وجود بی نهایت خدا و اینکه روزی هفده مرتبه وقت داری خودت رو به اون وجود بی نهایت پیوند بزنی.این چند روز خودم رو شایسته این عشق و این پیوند نمی دونستم.امـــــا دیگه طاقت ندارم.دیگه نمی تونم.چون حس می کنم وجودم از عشق خالی شده شاید همینه که صبح نمی تونستم از خواب بیدار شم. می خوام دوباره همه چیز رو بسازم.مگه یادت نمیاد؟ "عشق از زندگی جداست"  در زندگی فروردینی هیچ معنایی نداره.خدایـــــــــــا!کمــــــــــــــــــــکم کن.همین.

 

 

ببار ای ابر غمگین روی چشمای خسته ام که اشکم کم نیاره

 

بنال ای جغد بد خون به بام سرنوشتم که بختم کم نیاره

 

خیال مخملی کو؟دل شیدا و حالی که آوازی بیاره

 

هوای تازه ای کو؟افق یا ساحلی امن که پروازی بیاره....

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme