بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

گام اول اشک،گام دوم خشم،گام سوم عقل….

گام اول اشک،گام دوم خشم،گام سوم عقل….

گام اول خشم، گام دوم عقل،گام سوم اشک…

گام اول عقل،گام دوم اشک،گام سوم اشک…

گام اول اشک،گام دوم اشک،گام سوم اشک!

 

اشک…تب…بیماری…سردرد! پایان این راه نابودیست…نیست؟

صبر کلمه ای که با آن نا مانوسم…

وقتی De Profundis رو می خوندم یه جاییش بود که اسکار (وایلد) راجع به صحنه محاکمه خودش صحبت می کرد.جمعیتی عظیم که تمام دادگاه رو پر کرده بودن...از فقیر تا غنی که البته اکثرا طبقه اشراف لندن بودن.همه اومده بودن نابودی یک مرد بزرگ رو ببینن...اسکار با اون لباس های راه راه...توی جمعیت دنبال همسرش می گشت...اما هیچکس اونجا نبود...نمی خوام بگم کارش درست یا غلط...من فقط دارم گفته های خودش رو بازگو می کنم... به هر  حال اون زن هم دلشکسته بود....

اسکار نوشته بود:" وقتی قاضی اتهامات من را قرائت می کرد،ناگهان گویا از جو دادگاه بیرون آمدم...یاد محاکمه های بزرگ تاریخ افتادم...محاکمه ای که در کمدی الهی دانته بود....محاکمه دانشمندان بزرگ تاریخ و ناگهان افسوس خوردم کاش قاضی اجازه می داد خودم جای او بنشینم و خودم را به بدترین نحو محاکمه کنم.چرا باید به دیگری اجازه دهم مرا محاکمه کند؟..."

 

دیشب چنین حسی بهم دست داد...دلم می خواست در خلوت خودم،خودم رو محاکمه کنم...

اتهاماتم چیه؟هیچی؟!!مگه میشه؟!انداختن تمام تقصیر ها به گردن دیگران و بری کردن خود، کار آدمهای ضعیفه...تو باید قبول کنی که اشتباهاتی داشتی.

مجازات چیه؟انگار حکمم از دو ماه پیش به اجرا گذاشته شده...قبل از اینکه دادگاهی باشه یا قضاوتی!وقتی از خودم دفاع می کنم انگار دروغ می گم..زیر بارون اتهاماتی قرار می گیریم که اکثرا يه مشت سوء تفاهمه و بیشتر از هر چیز خودم رو آزار می ده.و مجازات؟چه مجازاتی بدتر از این که وقتی راست می گی بهت بگن دروغ می گی!تازه من خودم شاکیم!اما زودتر شکایت نکردم!

همیشه در این مواقع به خودم می گم: چیه؟چی شده عزیزم؟

-می بینی که!دیگه چی رو بگم!

-خوب!مثل همیشه اول یه سوال!آخر راهه؟یعنی همه چیز در این نقطه باید تموم بشه؟

-معلومه که نه!مگه من اینقدر ضعیف و بدبختم؟!

-خوب حالا چاره چیه؟!

-مشکل همینه!اون پنج مرحله رو طی کردم.پنج مرحله ای که هر کدوم سه گام داشت.الان شده:

گام اول گریه،گام دوم گریه،گام سوم گریه!

-آره؟!!یعنی تو همونی هستی که همه رو از اوج ناراحتی بیرون می کشی؟آره همونی؟

-آره...همونم.اما می دونی وقتی کسی  نیست بخوای باهاش مشورتی داشته باشی خیلی انرژی ازت میره.البته به قول Jason دوست آمریکایی قدیمیم که بهم می گفت مشورت با دیگران بی فایدست...چون هر کس در نهایت خودش تصمیم می گیره و هرکس هم مسئول کار خودشه.اسکار هم همین رو می گه....

-چقدر این چند روزه دعا کردن برام سخت شده!حالا جالبیش اینه که ار همیشه بیشتر محتاج دعام!نمی دونم چرا اینجوری شدم؟نکنه خدا باهام قهر کرده:(

-نه این حرفا کدومه!چرا قهر کنه؟مگه چی کار کردی نازنینم!؟

-نمی دونم!شاید این چند روزه فرصتی باشه برای نزدیکتر شدن به خدا..مگه قرار نشد تنهام نذاره؟..الانم بازم گریه ام گرفت...

یادته اون هم دانشکده ای مغرور این شعر از فریدون مشیری رو بهت هدیه داد؟هنوزم از این شعر بیزاری؟

 

این دل که می لرزد میان سینه تو

این دل که دریای وفا و مهربانی است

این دل که جز بامهربانی آشنا نیست

این دل، دل تو، دشمن توست

زهرش شراب جام رگهای تن توست

این مهربانیها هلاکت می کند از دل حذر کن

از این محبتهای بی حاصل حذر کن

 

یادته به جای اینکه از اون هدیه خوشحال بشی لج کردی!با خودت گفتی چه بی احساس...چه عوضی...چه احمق! مگه همون موقع (آبان 83) دلشکسته نبودی؟!بدجور هم بودی.بدترین حالت گریه اینه که از نهایت خشم گریه کنی نه؟تا حالا چند بار در اوج خشم گریه کردی؟بارها و بارها می دونی چرا؟چون همین دل مهربون تو هیچ وقت دلش نیومده سر کسی فریاد بزنه.تازه اگر هم بزنه ثانیه ای بیش طاقت نمیاره..حالا با این اوصاف.....    دل من دشمن منه؟جوابمو بده!

 

-نه همیشه مهربون!نه!:-)همیشه مهربون باش.راه درست همینه!خوب نازنینم فرق تو و بقیه همینه!همین!اینو بفهم...از این خوشحال باش نه ناراحت:-) اون شعر یه توجیه کودکانه است برای

نا مهربانی در برابر نا مهربانی...

-اما می فهمی چقدر سخته!چقدر سخته از عزیزترین چیز یعنی خودت بگذری؟در مقابل نامهربونی،مهربون باشی....

-به خدا توکل کن.طاقت بیار... اوضاع همیشه اینجوری نمی مونه.

 

..اما خدایا همین آدم با همین خصوصیات هم نیاز داره نفس بکشه...

دلم خوش بود هر وقت خسته می شم تو کنارمی خدایا...پس چرا این دفعه اینجوری نیست؟چرا یه دفعه همه درها رو بستی...این بزرگترین امتحان زندگیمه؟این تب و ناراحتی جسمی هم

 

It was the last straw which broke the camel’s back”"....

 

سرم درد می کنه.خیلی....یادته وقتی کوچیک بودی هر وقت دلت می گرفت تو یه دفتر یا برای خودت با چشمای پر اشک یا نقاشی می کشیدی یا چیزی می نوشتی...چون هیچ وقت اونجور که می خواستی هیچکس نازت رو نکشید....شاید چون هیچ وقت ناز نکردی...آره دلیلش همین بود!

اه!چقدر از ناز کردن بدم میاد....یاد دخترهای چادر گل گلی زمان ناصر الدین شاه می افتم.

----------------------------------------------------------------

دو هفته است یه پرواز رو شروع کردم،اما بالهام فعلا خسته است.خسته ام...شاید همین فردا پریدم و رفتم،شاید نه یه مدت رو زمین نشستم....اما مطمئنم با دهن باز به بقیه نگاه نمی کنم  و منتظر و هاج و واج  نمی مونم چون حالم از منفعل و مقلد بودن به هم می خوره...

برای یه آدم initiative: یا مرگ یا پرواز.

حافظ یه شعری داره :بنشین لب جوی و گذر عمر ببین...

این با روحیه من هیچ سازگاری نداره....من می خوام برم!می خوام برم!اگه نرم می پوسم!

 

باز به خودم می گم:"آروم باش....آروم باش...آروم باش گل بنفشه....نذار اون چشمای قهوه ای این همه آزار ببینن....نذار ذهنی که این همه استعداد داره به افکار آزار دهنده حروم بشه..لااقل به مجالی که خودت دادی فکر کن...لااقل فرصت بده فکری انجام بشه..آغازگر باش اما عجول نباش قشنگم..

 

خدایا اونقدر نوشتم تا بالاخره آخر نوشته ام آروم شدم...آروم....و این یعنی حضور تو..بالاخره من رو پذیرفتی....."الا بذکر الله تطمئن القلوب".....

 

 

  

نوشته شده در جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme