بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

دیروز که کانون بودم،روی بورد دفتر معلمها رو که نگاه کردم چشمم به یه اطلاعیه خورد:"جلسه سخنرانی استاد ارجمند،سرکار خانم ... با عنوان Motivation and Motivating in EFL Classes”" روزهای سوم و دهم اسفند ماه در واحد جم برگزار می گردد...علاقمندان می توانند تا تاریخ 18 بهمن ماه جهت حضور در این جلسه اعلام آمادگی نمایند..."

با خوندن این اطلاعیه یه حسی بهم دست داد!استاد ارجمند!اضافه می کرد که با سابقه تدریس دو سال که از این دو سال حدودا یک سالش رو در مرخصی به سر بردم!دیروز همکارام چقدر راجع به این موضوع باهام حرف می زدن...یکی می گفت نمی ترسی؟

 

بهش گفتم بار اولم نیست که!یه بار توی کلاس FCE داستان "The Great Gatsby" رو برای همکلاسیهام گفتم که به شدت مورد استقبال واقع شد...یا نه همین اردیبهشت امسال سر کلاس مغرورترین و جوونترین استاد دانشکده که همیشه تحصیلات و زندگی در فرانسه رو به رخ همه می کشید، راجع به "پارک های فناوری اطلاعات" یه سخنرانی انگلیسی داشتم که خود طرف جا زد و بهم گفت من از هر کسی تعریف نمی کنم خودتون هم می دونید!اما همین الان اگه این ارائه تون رو توی نهاد ریاست جمهوری انجام می دادید یه شغل تراز اول بدست می آوردید...

تازه چی!من اصلا روی اون موضوع کار چندانی انجام نداده بودم!چقدر از خلق لحظات هیجان انگیز برای خودم لذت می برم!اونوقت می گه می ترسی؟ای بابا کدوم ترس!مثل اینکه داوطلبی این کارو انجام می دم!

 یا تیچر خوشگله می گفت می شه وسطاش تشویق کنیم؟تا کور شن بقیه!جلسه ساعت 10:30 هست و بچه ها می گفتن ناهار بده دیگه!می گفتن طولش بده تا به ظهر برسه!منم گفتم به! اقتصاد دان رو ندیدید انداخته یه زمانی که بین صبحانه و ناهار باشه! تازه دلشون بخواد!برای این جلسه هم به من پرداختی صورت می گیره هم به اونا!دیگه چی می خوان؟اینا که چیزی نیست!اینا که چیزی نیست!یعنی واقعا نقطه صفر!دلم یه سخنرانی بزرگ می خواد با چند هزار یا چند صد هزار بیننده!

راستی دارم فکر می کنم به حضار چی هدیه بدیم؟دیروز یکی از همکارام می گفت تو رو خدا جزوه مزوه نده!کیف لوازم آرایش بده!خدا این حرفش باعث شد بعد از روزها بخندم!آخه به آقایون هم کیف لوازم آرایش بدم؟(والا این دوره زمونه باید بدم!)

 

 یه زمانی دلم می خواست برنده نوبل ادبیات بشم...نوبل اقتصاد...تو آکادمی نوبل استکهلم سوئد چند کلمه سخنرانی کنم و دنیا منو تماشا کنه...اما توی اون همه چشم یک جفت چشم من رو عاشقانه تماشا کنه و اون جایزه رو بهش تقدیم کنم...به خاطر اینکه عاشقم بود و کمکم کرد...دلم نمی خواد توی پیری این جایزه رو ببرم...اما جوونترین اقتصاد دانی که نوبل برده 58 ساله بوده!دلیلش هم اینه که نظریاتی که ارائه می دن باید روی جامعه آزمایش بشه و این یه سری زمانی لااقل 30-40 نیاز داره...میلتون فریدمن فکر می کنم بعد از سی سال از ارائه نظریه اش جایزه گرفت...پس نوبل اقتصاد منتفیه! اما روی جوایز دیگه حتما خیلی کار می کنم...

راستی گفتم یه زمانی داستان آمریکایی و بی نظیر “The Great Gatsby” یا همون "گتسبی بزرگ" نوشته اسکات فیتس جرالد  Scott Fitzgerald، رو سر کلاس اف.سی.ای ارائه دادم.داستانی که در مقطع دکترای زبان انگلیسی در اروپا و آمریکا تدریس می شه اون هم به دلیل دایره لغت بسیار پیچیده ایه که داره....خود داستان هم بسیار زیباست.دلم می خواد خلاصه اش رو اینجا بنویسم...داستانی که کتاب Original اش رو بابا از امریکا خریده بود و من وقتی 14-15 سالم بود همیشه تا ده صفحه اولش می خوندم اما حوصله ام سر می رفت اما یه بار تصمیم گرفتم هر جور هست ادامه بدم و دقیقا از صفحه دهم به بعد داستان شروع شد.درست مثل داستان "تصویر دارین گری" که تا 15 صفحه اولش چندان جذبم نکرد اما یه دفعه همه چیز شروع شد...

 

راستی یعنی زندگی منم اینجوریه؟تا بیست و چند سالگی قراره جذبم نکنه؟

من که همیشه اینطور حس می کنم که ظرف چند سال آینده یه جهش خیلی خیلی بزرگ در زندگیم خواهم داشت.چون مثل بمبی می مونم که انرژی اش همین طور انباشته می شه و کم کم داره حرارت می بینه و بالاخره منفجر خواهد شد!

*و من همچنان چشم انتظار آینده...چه نزدیک چه دور،اما چشم انتظار نمان!خود به سوی آینده پر بکش...با همین بالهای شکسته...با همین بالهای شکسته...و تنها مرهم تو؟

Are you aware of of what you make me feel baby? 

آیا از حسی که در من ایجاد می کنی آگاهی، عزیزم؟

 

Crying out loud, I’m crying out loud! Open your eyes!open your eyes!

 چشمانت را باز کن! چشمانت را باز کن!

          بلند فریاد می زنم،من بلند فریاد می زنم!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme