بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

ساعت ۴:۴۵ دقيقه بعد از ظهر؛کتابخونه دانشکده

مشغول بررسی سه کتاب در زمينه رشته کارشناسی ارشدم يعنی تجارت الکترونيکی هستم.سه کتاب نو انگليسی که از کتابخونه گرفتم.وقتی يه رشته نوپا مثل تجارت الکترونيک رو می خوني،وقتی تو کتابخونه کتابی رو در اين زمينه پيدا می کنی که سال چاپش رو ۲۰۰۷ زده...وقتی کتابهايی رو می بينی که حتی برگه هاش تا هم نخوردن،می دونی چه حسی داره؟

انگار داری وارد يه دنيای ناب و نو می شی که توش فقط تويی و بايد قدرت نمايی کنی.همه چيز نو و دست نخوردست.هيچکس نمی تونه ادعا کنه که من کسيم!من اين کارا رو بلدم...من اينقدر سابقه دارم...من ايـــــــــــــــــنم!نــــــــــــــــــه!تو می تونی خيلی سريع خودت رو به اون قبليها که تعدادشون خيلی محدود هم هست برسونی و همه رو مجبور کنی سر تسليم فرود بيارن...يا نه!خودت نظريه پرداز بشی.

پارسال که برای کنکور می خوندم دلم دقيقا همينو می خواست...که جزو اوليها و پيشگامای اين رشته باشم...نه فقط تو ايران که تو دنيا!شرکت EC؟نه!اين هم خيلی کوچيکتر از اونيه که من تو فکرمه..خدايا چقدر برای آينده بی تابم....می شه به بالهام قدرت بدی زودتر بپرم؟

*امروز چقدر بهاريـــــــــــــــــــــــــم!امروز چقدر هوا مثل فروردين شماله...مثل ابر رودبار...مثل باد منجيل...مثل بارون رامسر...مثل دريــــــــــــــــــــــــــــــا!خنکی جاده تو بهار....

 

 

 

خدا دلم دريا می خواد....

 

دلم می خواد مثل روز تولدم توی اون آلاچيق خوشگل کنار ساحل خلوت خلوت خلوت موقع غروب آفتاب بشينم و خيره بشم به افق و به خودم بگم من الان بايد تو افق باشم پس چرا اينجام؟

دلم می خواد نفس عميق بکشم و ريه هامو از عطر بهار پر کنم...

 

 

خدايا شارژ فروردينيم يه مدت تموم شده بود...اوضاع داغونی بود اما الان يه کم تو کمکم کردی دوپينگ بهاری شدم.....وای که چقدر منتظرتم فروردين مــــــــــــــــــــــــن.....

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme