بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

میون هیاهوی مردم،جمعیتی که مثل موج این سمت و اون سمت حرکت می کرد؛صدای آژیر آمبولانس ها و بوق ماشین ها و باد سردی که صورتم رو قرمز کرده بود از خیابون انقلاب به سمت خیابون  فخررازی می رفتم.نرده های سبز دانشگاهمون معلوم شد...علیرغم اینکه همیشه با بچه های دانشکده افسوس این رو می خوردیم که چرا ماها کنار بقیه بچه های دانشگاه نیستیم و

دانشکده مون جزو دانشکده های تبعید شده است،هر وقت که نزدیک نرده های سبز پردیس مرکزی می شم از ته دلم حس می کنم اونجا مال منه!همون حسی رو دارم که وقتی در خونه مون رو میبینم...

به راهم ادامه دادم تا به ساختمون آموزش و تحصیلات تکمیلی رسیدم،اما به خیابون 16 آذر منتقل شده بود،مجددا به 16 آذر برگشتم و از پله های ساختمون در حال اسباب کشی بالا رفتم.تو طبقه اول فلش های مختلفی نمایندگی دانشکده مختلف رو مشخص می کرد،با پرس و جو متوجه شدم پرونده مربوط به انجام مراحل فارغ التحصیلی به دست اونها رسیده.باید منتظر می شدم.هم دانشگاهیهای زیادی اونجا بودن...از دانشکده های هنر،مدیریت،روانشناسی،حقوق و 

 علوم سیاسی،فنی،الهیات،علوم،زبان های خارجی...این آخریه منو یاد یه نفر می اندازه.پریسا...

باورم نمی شه از روز تولد امسالم دیگه باهاش حرف نزدم...باورم نمیشه که حتی تولدش رو هم تبریک نگفتم.باورم نمیشه ماها همونایی بودیم که از صبح تا ظهر و سر تمام کلاس ها،تمام وقت با هم حرف می زدیم....باورم نمیشه کانون زبان رو با هم شروع کردیم و 6 ترم هم کلاس بودیم...باورم نمیشه یه زمانی هر چی تو قلبم بود رو براش تعریف می کردم،باورم نمیشه وقتی از پیش دانشگاهی می خواستیم برگردیم سر تاکسی گرفتن یک ساعت تو خیابون منتظر می شدیم تا یه تاکسی مناسب و مطمئن بگیریم و چقدر سر این موضوع می خندیدیم....باورم نمیشه که یه دفعه اون این همه تغییر کرد...

امسال برای تولدم وقتی کنار دریا بودم اس.ام.اس داد که تولدت مبارک عزیزم...و فرداش تلفنی حرف زدیم...مایی که همیشه وقت برای حرفهامون کم میاوردیم این دفعه دنبال موضوع می گشتیم که راجع بهش حرف بزنیم.دلیلش هم این بود که نه من می خواستم بهش دروغ بگم نه اون به من...شاید عمر دوستی ما دیگه تموم شده باشه...اون به هر دلیل از من خیلی فاصله گرفت...اما نه!من از اون فاصله گرفتم.من از همه فاصله گرفتم...چون دیدم نسبت به زندگی بارها و بارها اوج گرفت و...

تو همین فکرها بودم که یاد روزی افتادم که اسمم رو جزو قبولی های دانشگاه توی اینترنت دیدم...چقدر خوشحال کننده بود...دانشگاه تهران!حتی اسمش هم باعث افتخار بود و هست و خواهد بود...به هرکسی که می گی فورا خودش رو جمع و جور می کنه!یاد روزی افتادم که برای ثبت نام رفتم...یادش به خیر که تمام موزاییکهای مربع و مستطیل شکل حیاطش رو شمردم...یاد روز جشن معارفه به خیر...اولین روز دانشجویی که چه حس و حالی بود،حس می کردم خیلی بزرگ و مهم شدم...یک ماه طول کشید تا این حس معمولی شد...یاد اولین کلاس و اولین هم کلاسی ها به خیر،کلاس های عمومی شلوغ...اولین برفی که توی دانشکده روی زمین نشست؛اون روز امتحان ریاضی 1 داشتیم...چه روز خوب و با شکوهی بود،یاد روزها و شب های قبل از عید که نمایشگاه هدیه های نوروزی برگزار می شد،سلف سرویسی که مرتبا دکوراسیونش عوض می شد و میشه؛زمین بسکتبالی که پسرا فقط توش فوتبال بازی می کنن،

باغ دنج پشت دانشکده،راهروی شیشه ای بین فاز 2 و 3،کمد شماره 44،سالن ورزشی که همیشه درش بسته است؛آسانسوری که جای ده نفر داره اما با دو نفر هم اضافه بار میده و همه بهش بد و بیراه می گن،کتابخونه ای که روز به روز استتارش بیشتر می شه،سایتی که از روز اول تا تونستم ازش استفاده کردم و روز به روز بهتر و بهتر می شه،نمره هایی که به خاطر صداقت و دروغ نگفتنم از دست دادم،درس روش تحقیق و تحقیقی که باعث شد بارها و بارها بریم شرکت صنایع پتروشیمی...استادی که ناگهانی فوت کرد،کانون فیلمی که دست دوستام بود و مواقع بیکاری همه دخترا جمع می شدیم و فیلم می دیدیم و تا می تونستیم می خندیدیم،اون چند باری که خیلی علنی جلوی همه گریه کردم،اومدن دوستام به دانشکده،کنفرانس های با شکوهم،نمره های بیستی که خیلی بهم چسبید،جشن فارغ التحصیلی 78 ای ها و...و...و...

خدایای منتظر یه برگ مدرک به عنوان لیسانس بودن برابر بود با مرور این همه خاطره که فقط ذره ایش رو به زبون آوردم...و بالاخره اون برگه به دستم داده شد...نتیجه و میوه چهار سال تلاشم...همه این وقایع مثل فیلم از جلوی چشمم عبور کرد...و من حالا لیسانسم رو گرفتم...اصلا کاری ندارم ارزش مادی یا معنویش پیش بقیه چقدره.مهم هم نیست.مهم اینه که چهار سال چیز یاد گرفتم...رشد کردم و تو مسیر پیشرفت قرار گرفتم...روحم در مسیر تکامل جلو رفت.صدها آدم رو شناختم...صدها مکان رو دیدم و کلید و جرقه اصلی پیشرفت تو ذهنم زده شده...کاری ندارم توقع بقیه از زندگی چقدره،اما من آدم کم توقعی نیستم...

و خدا رو شکر که هنوز همون جا و توی همون دانشکده اما یه مقطع بالاتر تحصیل می کنم اما دیگه حس قبلی رو ندارم...حس میکنم حتی یه ثانیه رو هم نباید تلف کنم،حس می کنم این دو سال دانشجویی تکمیلی خیلی سریع خواهد گذشت و باید تا میشه تلاش کرد...شاید یه مدت کار تمام وقت، ارزش دانشجویی و نفس کشیدن تو فضای آکادمیک رو بهم فهموند...شاید باید دنیای کثیف مادی بیرون رو به عینه لمس می کردم تا بفهمم تو دانشگاه هر زحمتی می کشی برای خودت کشیدی،نه برای رئیست،نه برای مردم نه خونواده،هر چی بکاری خیلی زود برداشت می کنی،امسال وقتی از بانک بیرون می اومدم که به کلاسای دانشگاه برم انگار داشتم به بهشت پر می کشیدم،و وقتی می خواستم دوباره برگردم سر کار انگار داشتم بهشت رو ترک می کردم...بله،همین دانشکده،همین دانشکده ای که شاید آدمهای توش بارها و بارها اذیتم کردن،اما با تمام وجود دوستش دارم...

امروز دانشکده بازم برفی بود،مثل همون روز که امتحان ریاضی داشتم،مثل همون روز که از تو کلاس بخش عمومی بیرون رو نگاه می کردم و ارتفاع برف روی درختها رو اندازه می گرفتم،مثل همون روز که بهم زنگ زدن و گفتن کلاس های کانون به دلیل برف سنگین تعطیله و من خوشحال بودم از اینکه مجبور نبودم عصر جایی برم،امروز بازم دانشکده سپید پوشیده بود....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme