بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

نامه یه شاگردم به من (کاش وقت داشتم دستخط خودش رو بذارم)

 

با عرض سلام به خانم ... گل و مهربان!

 

خانم ... شما بهترین هستید

و من شما را از ته دل دوستان دارم

امیدوارم همیشه سالم و موفق باشید

و امیدوارم ترم بعد در کلاس شما درس بخوانم

وقتی شما وارد کلاس می شوید من فکر می کنم فرشته وارد کلاس شده.

 

 

یادگار ن.آ............عشق.......

------------------------

 

 همین چند خط نوشته و نوشته هایی که همه رو با دقت نگه داشتم؛و عشقی که به عقیده تمام کسایی که نشونشون دادم،چاپلوسیه،برای من باارزش ترین هدیه ایه که گرفتم.چون اون اطرافیان من از این غافلن اون بچه ها are too innocent to pretend ...اون بچه ها پاک تر از حتی این حرفهان...

 

وقتی روز پنجشنبه و پنجشنبه قبلش،جلوی جمعیتی که همگی دستی در قضیه دارن و برای خودشون کارشناس هستن؛معلمایی که یه روزی تو کانون معلم خودم بودن،با دقت به لبهای من و اسلایدهایی که با حرارت توضیح می دادم توجه می کردن،وقتی آخر سخنرانی گفتم که این تنها عشق است که...

و همه با لبخند تشویقم کردند،وقتی اولین معلم کانون خودم که اون زمان هم سن الان من بود و الان یه خانوم دکتره پیشم اومد و گفت باعث افتخاره که شما از من یاد کردین...وقتی تمام همکارای واحد ما و دوستام پیشم اومدن تا تبریک بگن و همه به خاطر اعتماد به نفسم تبریک می گفتن و اینکه جلوی اون همه پیشکسوت حتی یه لحظه هم خودم رو نباختم...اینکه میون اون همه مهمون فقط دلم می خواست یه خانم رو ببینم؛و چه خوب شد که اومد؛و وقتی آخرش زودتر از همه شروع کرد به تشویق کردن من...

اینکه دلم می خواست ببینه وبفهمه اگه من گاهی جدی برخورد می کنم،دلیلش اینه که دلم نمی خواد حتی تو احساسم به کسی دروغ بگم،اما اون این موضوع رو گذاشته بود به حساب غرور و لجبازی و دو بار مانع پیشرفتم شده بود...این که توی کانون به اون عظمت به هدفی که می خواستم رسیدم...اسمم رو به گوش همه اونایی که می خواستم رسوندم.تمام هدف من از سخنرانیم که راجع به ایجاد انگیزه در زبان آموزان بود در این خلاصه می شد که "سعی کنید عشق به وجود بیارید؛یک عشق درونی" اون وقته که همه چیز به سرعت برق و باد پیشرفت می کنه...به هیچکس نگفتم...اما وقتی مادر یکی از شیطون ترین بچه های کلاس بهم می گه:"می خواستم بچه ام رو دیگه کلاس نیارم،یعنی خودش اینطور می خواست اما الان گریه می کنه که این ترم داره تموم می شه؛می شه خواهش کنم دخترم رو ترم بعد هم قبول کنید؟" به خودم افتخار می کنم...

یا نه عرفان،اون پسر کوچولویی که جلسه اول با ترس و لرز اومد سر کلاس و حالا هر جلسه به قول انگلیسی ها با یه Big Smile می یاد توی کلاس...یا نه آندیای خوشگل من که یه بار به خاطر ترافیک نیم ساعت دیر رسید سر کلاس و از ترس دعوا کردن من گریه اش گرفته بود؛رفتم بیرون کلاس و بوسیدمش و گفتم اشکالی نداره نازنینم بیا تو...و جلسه بعد با یه دسته نرگس خوشبو پیشم اومد...اون روز که پانیذ بینیش خون اومد یا دیروز که ماهان عزیزم سرش به لبه میز خورد و اشک از چشمای کوچولوش جاری شده بود و کاری کردم که دیگه حتی یه قطره اشک هم نریخت...

اون روز که برف می بارید و همگی پشت پنجره بیرون رو نگاه کردیم...یا نه اون روز که تولد یکی از بچه ها بود و همگی هر چند کم و کوتاه کیک خوردیم و تولد گرفتیم و خندیدیم...یا وقتایی که شلوغ می کنن با یه توجیه ساده بهشون می فهمونم دارن وقت خودشون رو می گیرن و نمیذارن چیزی یاد بگیرن و اون وقت همه گوش می دن...اون بار که به تمام معلما گفتم باور کنید نیازی به داد کشیدن سر اونا نیست...اونا همه چیز رو خوب می فهمن؛فقط زبونشون رو یاد بگیرید...منم اولش بلد نبودم...منم یاد گرفتم...

 

اینکه خیلی ها بهم گفتن...آره راه تو خیلی خوب جواب می ده فقط به یه چیزی نیاز داره...اونم یه عشقه...

اما همه اون معلمها عاشقن...اما عشق هم مراتب داره...خوشا به حال اونهایی که همیشه عاشقن...و خوشا به حال اونایی که باعث آرامش چند روح می شن...حتی برای یک ساعت و نیم توی کلاس....توی دانشگاه یکی از اساتیدمون سر جریان یه نامردی بزرگی که یکی از به ظاهر دوستام در حقم کرده بود،

باعث آرامشم شد...و یه لحظه حس کردم مثل یه پدر مهربون و واقعی بهم کمک کرد...

دلم می خواد برای عید یه کارت تبریک بهش بدم و روش بنویسم :"جاودانه باد استادی که روح شاگردش را پیش از آموزش؛ با عشق آرامش بخشید..."

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme