بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

وقتی چند تا پسر بزرگتر از خودم رو می بینم که با ابروهای نازکتر از خانم ها و موهای جوجه تیغی که نمی دونم چه شباهتی به انسان داره،سر منفجر کردن یه نارنجک ذوق می کنن تو دلم می گم؛براتون متاسفم!چقدر کوچیک آخه خدا!چقدر احمق!خیلی ببخشید ولی چقدر تهوع آور!

 

وقتی دختری رو می بینم که اومده دم در جواب پستچی رو بده با یه تاپ و شلوار جین چسبون و پاچه کوتاه و موهای رنگ کرده و کلی ادا و اصول میاد که از اون طرف خیابون عمله های ساختمون آب دهنشون رو قورت بدن و با حسرت نگاش کنن؛تو دلم بهش می گم؛واقعا دختر چقدر می تونی بدبخت باشی که محتاج نگاه یه مشت عمله و بنا باشی!آخه اونهایی که از دید تو آدم حسابی هستن اونقدر امثال تو رو دیدن که دیگه حالشون بد شده؛مگه اینکه این افغانی ها حسرت داشتن تو رو بخورن!اه اه به خدا چندشم شد....

 

وقتی دخترا رو می بینم که نود درصد درآمدش رو داره خرج رنگ مو،لوازم آرایش و لباسهای مد روز مزخرف می کنه فقط می تونم بگم متاسفم!

 

دخترخاله من در ایالت کانکتیکت Connecticut آمریکا زندگی می کنه،و اصلا هم آدم مذهبی نیست که هیچ،شاید بتونم بگم مخلوطی از ادیان مختلف دنیا رو قبول داره،چون از بچگی تو کشورهای مختلفی بزرگ شده.همین آدم تو وبلاگی که به انگلیسی آپ می کنه یک بار راجع به آرایش نوشته بود.نوشته بود:"از سیزده سالگی سر کیف لوازم آرایش مادرم می رفتم و تا شونزده سالگی یه آرایشگر حرفه ای شدم،هر وقت بیرون می رفتم آرایش می کردم تا اینکه هیجده سالگی توی دانشگاه یک روز وقتی یا چند تا پسر مشغول بحث داغ درسی بودم یه دفعه یه نگاه سنگینی رو روی بدنم و صورتم حس کردم،حس کردم اونها اصلا صدای من رو نمی شنون و به حرفهای من هیچ توجهی ندارن،فقط و فقط دارن به ماسک زیبایی که روی صورت منه نگاه می کنن و گه گاه لبخند کثیفی می زنن!حالم بد شد؛دلم می خواست یه سیلی تو صورت همه شون بزنم و بگم احمق ها به چی خیره شدین؟من دارم صحبت می کنم!!!اما بی فایده بود چون تقصیر خودم بود!من داشتم به اونها لذتی می بخشیدم که در من ایجاد رنج می کرد..تصمیمم رو گرفتم...از اون روز به بعد به هیچ عنوان آرایش نکردم...به هیچ عنوان.و دقیقا از همون روز متوجه تغییر رفتار پسرها و مرد ها شدم...حالا اونها دنبال حرفهای من،درک و شعورم،عقایدم،باورهام بودن و زیبایی ساده چهره ام رو پذیرفته بودن...چیزی که شوهرم رو به من علاقمند کرد و ما حالا عشقی داریم که فراتر از تمام این ظاهریاته..."

 

وقتی که این متن دخترخاله ام رو خوندم واقعا لذت بردم که یه زن در اوج آزادی آمریکا،در اوج موقعیت اجتماعی و شهرت خودش و شوهرش،خودش انتخاب می کنه که ساده باشه و این یعنی یه درک و شعور بالا که قسمت عمده اش رو از مادری دریافت کرده که از دید من نمونه یه زن فوق العاده با کلاس و فهمیده و خانم و اصیله. حتی زمانی که از آمریکا به ایران اومده بود و تو فرودگاه دنبالش رفتیم با یه شلوار جین ساده و یه پیرهن سفید بود.روشی که تمام خانمهایی که سرشون به تنشون می ارزه در اروپا و آمریکا دنبال می کنن.

دنباله رو مد در اونجا قشر بیسواد و بدبختیه که جز اون هنری نداره،و متاسفانه هم وطنان عزیز فکر می کنن این کارها بیانگر تمدن و اروپایی بودنه؛به همین عزیزان گرامی بگی بفرمایید دو کلمه درست و حسابی انگلیسی صحبت کنید؛اگه 99.999999% تونستن اسمم رو عوض می کنم....

 

من مخالف آرایش،زیبا بودن،خوب پوشیدن و شیک گشتن نیستم.اما مخالف چشم و هم چشمی و نادونی و سطحی نگریم و می گم اگه دلم بخواد موهامو می ذارم بیرون،دلم نخواد همه رو می پوشونم،اگه حس کنم دوست دارم آرایش کنم آرایش می کنم،اما در عین حال برخوردم با آقایون طوریه که همه حد خودشون رو می دونن و هیچکس جرات فراتر رفتن از اون حد رو نداره مگه من بهشون اجازه بدم .چون همیشه با همه از موضع قدرت برخورد می کنم...چون هر کاری انجام می دم منفعت خودم رو در نظر می گیرم،اینکه با اهداف ذهنم در یک راستا هست یا نه و به همین ترتیب.این بالاترین لذت رو بهم می بخشه...

کاش همه آدمها برای خودشون زندگی کنن...نه برای دیگران!"

 

و برای این کار باید منفعت دیگران رو هم در نظر بگیرن،دقت کنید نه خواست اونها رو؛بلکه منفعتشون رو!چون فقط از این طریق منفعت خودشون هم حداکثر میشه..اصل ساده ای که آدام اسمیت؛اولین اقتصاد دان بزرگ تاریخ بیان کرد و اصلاح شده اش توسط جان نش بیان شد...کاش همه این اصل ساده رو بفهمن!

 

همین الان که دارم اینها رو می نویسم،صدای انفجار همه جا رو برداشته..به قول دکتر علوی که سه سال پیش ماشینش،یه همچین شبی سوخته بود، مصداق بارز وحشیگری.واقعا همون عزیزان گرامی یه کم خلاقیت ندارن که نوعی شادی اختراع کنن که هم زیبا باشه و هم باعث آزار دیگران نشه...طوری نشه که کتابخونه بزرگترین دانشگاه کشور از صبح تعطیل بشه،سایتهای کامپیوتری از ساعت سه به زور بسته بشه و روی برد اطلاعیه بزنن :"کلاسهای کارشناسی ارشد و دکترا از ساعت 3 به بعد تشکیل نخواهد شد..."...این یعنی به خاطر شادی خودتون شادی یه سری دیگه رو مختل کنید،این یعنی خودخواهی...این یعنی نداشتن تمدن،همین تمدنی که ادعاش فقط وجود داره،دریغ از ذره ای خودش...این یعنی لحظه شماری برای ورود به دنیایی که هم خودش و هم مردمش در شان ذهن و فکر و درک من باشه.

به قول اسکار وایلد نازنین:

 

"I find it harder and harder everyday to live up to my blue china…"

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme