بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

سالی پر از پستی و بلندی،فراز ونشیب،غم و شادی.

 

قبل از عید پارسال

 

  • تو آرایشگاه پر از خانوم های شیک و جور واجور گفتیم و خندیدیم؛ابروهامو که برای کنکور حسابی پر شده بود برداشتم و یه دفعه همه با هم گفتن چه خوشگل شدی!

  • تا آخرین لحظه خرید می کردم.

 

  • مثل همیشه موقع سال تحویل با اشک دعا کردم.

 

 ایام عید

 

·         بهترین روزهای زندگیم بود.

 

·         تولدم رو در کنار دریا جشن گرفتم و یه سورپرایز بی نظیر و در عین حال شوکه آور داشتم.

 

·         سیزده به در با یه اکیپ بزرگ از دخترخاله ها و پسرخاله ها و دختر دایی ها و پسر دایی و همسرش و دایی و شوهر خاله و خواهر و برادر و پدر و زن داییم رفتیم کوه نوردی...خیلی خوش گذشت.

 

روزهای اردیبهشت و خرداد 

 

·         تقریبا سر کلاسهای دانشگاه به هیچی گوش نمی دادم.همه اش دنبال در آوردن رتبه تقریبی کنکور ارشد بودیم تا اینکه سر کلاس تکواندو یکی از بچه ها با موبایل رتبه همه رو گفت و همه شوکه شدن که نه بابا!!!!!!!!! این همه بد شدیم؟!!!!منم علیرغم اینکه بدتر از چیزی شدم که فکرشو می کردم خوشحال بودم که یقینا قبول می شدم.

 

·         در این بین اتفاقها افتاد و اشک ها و لبخندهایی بود که همگی رو با عشق تجربه کردم.حتی موقع اشک هم شاد بودم...

 

·         روز معلم و جشن توی کانون یکی از جالبترین جشنهای زندگیم رو تجربه کردم.

 

تیر و مرداد

 

  • تابستون بدی بود؛خیلی بد....مامان تماما مریض بود...تمام کارها رو من باید انجام می دادم...حتی گاهی به خودمم نمی رسیدم...گاهی فقط گریه می کردم...و مامان می گفت تقصیر خودته که این همه مهربونی و سنگ صبور همه ای...شاید تنها شادی من تو اون روزها چند ساعتی بود که تو کانون با بچه ها بودم و یا شبها که با هم حرف می زدیم.

 

  • خواهرم رفت مکه...

 

  • کلاسهای طراحی برای معلمهای کانون هم خیلی جالب بود...

 

 

شهریور

 

·         شاید بهترین ماه سال 85 برای من شهریور ماه بود...کلاسهای بانکداری داخلی و بین الملل،حسابداری،حقوق و سرمایه گذاری و ریسک که جزو دوره ی فشرده بانکداری تو موسسه عالی علوم بانکی بانک مرکزی بود...پیدا کردن دوستهای بی نظیر...

     دوستهایی که بعدا همکارت می شدن و شدن...هر روز ساعت 8 باید می رفتم اونجا،و عصر  مسیر و با یه اکیپ بر می گشتم خونه...خیلی چیزها یاد گرفتم...خیلی!

 

·         با هواپیما به مشهد رفتیم.هتل اداره مامان اینا.هفته قبلش یه هواپیما تو فرودگاه مشهد آتیش گرفته کرده بود و علیرغم اینکه همه اینو می دونستن و تو فرودگاه همه موقع سوار شدن به هواپیما به شوخی اشهدشون رو می گفتن،هیچکس ترسی از چیزی نداشت.تو فرودگاه هاشمی نژاد مشهد لاشه هواپیما رو دیدم!دلم برای اونایی که دقیقا یه هفته قبل سوخته بودن و از بین رفته بودن سوخت.یادش به خیر اول که تو هتل طبقه اول بودیم اونقدر غر زدم به همه که از طبقه اول متنفرم.ساعت یک و نیم صبح چون حوصله بزک دوزک نداشتم با چادر گل گلی و غر غر همه و وسایل رو دوشمون رفتیم طبقه پنجم....نمای بالکنش خدا بود...فرداش رفتیم حرم...چقدر دعا کردم....چقدر گریه کردم...تا ظهر خوب بودم بعدش به شدت حالم بد شد.شب، رفتیم شاندیز...به زور لبخند می زدم تا سفر به کام بقیه تلخ نشه.از درون درد می کشیدم.وقتی همه خوابیدن، مرگ رو به چشمم دیدم.اونقدر گریه کردم که خدایا چطور تا صبح طاقت بیارم.از یه طرف اصلا دلم نمیومد کسی رو بیدار کنم....دقیقا وقتی صحبتام باهات تموم شد تونستم پلکهامو  آروم رو هم بذارم...

 

·         بهترین روز شهریور روزی بود که موقع چای و کیک خوردن توی سلف سرویس موسسه بانکداری بهم خبر دادن دانشگاه خودمون فوق قبول شدم...

 

مهر

 

بعد از امتحانای موسسه،همه بچه ها تو شعبه های مختلف بانک پخش شدیم.شعبه جردن،سعادت آباد،تجریش،فرمانیه،ظفر،فاطمی،امیرآباد،غدیر،بازار،توحید،جمهوری،سهروردی،قائم مقام و...و...

 

روز اولی که می خواستم برم شعبه چه حسی بود...و اتفاقا چه روز بدی بود برام...همون روز اول روحیه ام با هیچکس نساخت جز Clear کلر اونجا،دختری که تو دانشگاه ما درس خونده بود...انگار که غریبی می کردم...از مشتری ها از همکارام بدم می اومد.وقتی از پنجره بیرون رو نگاه می کردم گذر زمان رو حس می کردم.ساعت 7-8-9-10-11-12-1-2-3-4-5-6 خدایا این همه مدت من این گوشه نشستم!!!! چقدر برام خسته کننده بود.

 

اما از فرداش اوضاع بهتری بود...کم کم با بقیه خو گرفتم.مشتری های ثابت رو شناختم به اسم.اومد و رفت اونها برام جالب شده بود...اینکه زود با من هم اخت گرفتن...مهران خ،باجه 5،زونکن برگشتی ها،وصولی ها،کدخدا،ATM،واگذاری،رمزدار،بین بانکی،کم آوردن،خانم تناردیه!!! باند کردن،صندوق،روز،ماه رمضون...

 

فقط تونستم بگم تولدت مبارک...

 

آبان

 

 

روزهای زیادی نگذشته بود،رفتن به کلاسهای دانشگاه و در اومدن از شعبه برام سخت شده بود.اول منتقل شدم به اون سمت خیابون یه شعبه هنوز افتتاح نشده،بزرگ بزرگ...شیک و قشنگ...من وآ دو تایی تو شعبه به اون بزرگی این ور و اون ور می دویدیم و فقط می خندیدیم.اون دو تا پیر مرد(رئیس و معاون) بعد از سالها همدیگه رو دیده بودن و گرم صحبت بودن...برامون کلی سند رسید...دفترچه تسهیلات خرید مسکن،دفترچه کوتاه مدت،اوراق بلند مدت،دفترچه های صورتی قرض الحسنه،و اوراق دیگه...

 

من تنها خانوم اونجا بودم،پس چیدن اون اسناد تو قفسه ها رو به من سپردن،آ هم کمکم می کرد.خودم با دستای خودم همه رو چیدم...دو نفر از شعبه توحید اومدن،وای وقتی فهمیدم سحر و مرجان هم میان و من از تک خانومی در میام خوشحال شدم...طرفای عصر جناب م هم از شعبه فرمانیه به ما ملحق شد به علاوه خانوم ع برای راهنمایی ما....فردا روز افتتاح شعبه بود...سفارش شدیم که همه ساعت 7 اونجا باشیم....

 

فردا صبح من با مانتو وشلوار و بوت مشکی و اون مقنعه ام که بین قهوه ای و ارغوانیه رفتم.همه حاضر بودن جز من...ساعت 7:30 رسیدم...جناب م که کلی احساس ریاست بهش دست داده بود بهم تذکر داد که چرا دیر اومدم...من هم که ماشالله این جور تذکرها از طرف رئیس سازمان ملل هم باشه برام مهم نیست....لبخندی زدم به این معنی که بیخود برای خودت چرند نگو و رد شدم...

 

قبل از اومدن مهمونها....شور و حالی بود...میوه و شیرینی می خوردیم و طرز برخورد با مهمونها رو تمرین می کردیم و می خندیدیم...حالا همه دخترها به من گیر داده بودن تو چرا رنگ مقنعه ات خیلی جیغه!من می گفتم برای اینکه من فرق دارم و اونها می گفتن نه خیر این یعنی من همونیم که باید اضافه حقوق بگیرم!و می خندیدیم...پسرها هم که باید کت شلوار می پوشیدن اما یکیشون کاپشن جین پشیده بود،چقدر بهش خندیدن.

 

مهمونها اومدن و همه پشت در تجمع کردیم،روبان بنفش با قیچی بریده شد،شعبه افتتاح شد و رفتیم تو و درست از همون لحظه غم من شروع شد،بهم اجازه ندادن کلاسهامو برم و....

 

از بانک بیرون اومدم،امتحان میان ترمم رو بد دادم...فقط تو آبان،ناهید، آرایشگر مهربون و جوونی که پیشش می رفتم بعد از پنج ماه مبارزه نا عادلانه با سرطان از دنیا رفت...اونی که همیشه می گفت باید تا آخر سال 85 خونه بخرم،به خونه ابدی رفت...چقدر براش گریه کردم... یادمه موقع عروسی پسر داییم که موهامو براشینگ و شینیون کرد گفت چه ناااااااااز شدی!از خود عروس نازتر!عکس بگیری بیاریاااا!صداش هنوز تو گوشمه...طفلک...ان شالله به حق همین شب خدا رحمتش کنه...

 

سال 85 خیلی ها رفتن...و خیلی ها اومدن...اونهایی که اومدن مثل حسین، پسر زینب، هم کلاسیم که مهرماه به دنیا اومد،مثل ساینا دختر دوستمون...مثل ...خدا اونهایی که رفتن رو آمرزیده کنه و تاره واردها رو در پناه خودش نگه داره.

 

دیروز عصر آرایشگاه بودم...چه خبر بود...شور و هیجان...یکی از دستیار آرایشگرها دختری با نمک بود که وقتی می خندید همه رو می خندوند و وقتی جدی می شد همه جدی می شدن...

بی شیله پیله بودن خاصی رو توش حس کردم و پیش خودم گفتم باید فروردینی باشه...و تا تو این فکر بودم یه دفع گفت آخ جون چهارشنبه تولدم هم هستا!و من لبخندی زدم از اینکه تله پاتی فروردینی مثل همیشه بی نظیر بود...

 

چند ساعت دیگه وارد اول فروردین می شیم...مثل همیشه تو این ساعت ها قلبم تند تند می زنه...اول فروردین تولد بانوی فروردین وبلاگ زیبا و مهربونمه،نازنینم 3 ساله می شه...اونی که همیشه و همیشه باهام بود...همیشه...خیلی دوستش دارم.

 

دلم می خواد در این لحظه های آخر سال دعا کنم...دارم به یه آهنگ از ERA گوش می دم،از اون آهنگاییه که آدم رو به اوج می رسونه،داره بالا و بالاتر می بره منو...آهای بانوی فروردین...فقط دو ساعت وقت داری که با یه روح سبک و زیبا وارد سال جدید بشی نازنین...وارد فروردینت بشی...وارد ماهی بشی که تو رو از دامن خدا به زمین آورد تا یه مدت میون این مردم زمستون زده و خشک و سرد باشی، بهشون بهار بدی و دوباره کوله بارت رو ببندی و بری...

 

 خدایی که منو به این دنیا فرستادی،خدایی که از عشق خودت تو وجودم اونقدر قرار دادی که همیشه و همه جا جار بزنم که من عاشقم،خدایی که همیشه مهربون بودی،میون این همه بنده چند لحظه وقتت رو به من بده...

می خوام بگم...می خوام بگم...اول از همه منو ببخش...به خاطر تمام مواقعی از این سال که بد بودم و بدی کردم...می خوام بگم بهم شایستگی خوب و بهتر و بهترین بودن رو به من بده...می خوام دعا کنم بهم اون چیزایی رو بده که سال پیش ازت خواستم اما به هر دلیل ندادی..و برای نعمتهایی که بهم دادی تشکر کنم...می خوام ازت موفقیت افرادی رو بخوام که برام عزیزن،موفقیت خودم رو،سلامتی همین چند عزیزم رو...شادی...برکت و...

 

خدایا تو من رو بهتر از خودم می شناسی...می دونی چی من رو خوشحال و چی ناراحت و دلتنگ می کنه،کمکم کن این سال جدید اونقدر قوی باشم که هم کمتر گریه کنم و هم بیشتر بخندونم...

خدایا...خدایا...خدایا...عاشقتم...تنهام نذار....نذار تنها بمونم...کمکم کن...بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم و صدات خواهم کرد...بی جوابم نذار...تویی که از همه دل رحم تر ومهربون تری...من اين سال جديد رو با قدرت شروع خواهم کرد و ان شالله سال بعد با افتخار خواهم نوشت که من یک سال رو با قدرت و موفقيت پشت سر گذاشتم!

 

از همین الان بارها و بارها تکرار می کنم:

 

یـــــــــــــــا مقلب القلوب ولابصار

یا مدبر اللیل والنهار

یا محول الحول والاحوال

حـــــــــــــــــول حالنا الی احسن الحال

حـــــــــــــــــول حالنا الی احسن الحال

حـــــــــــــــــول حالنا الی احسن الحال

حـــــــــــــــــول حالنا الی احسن الحال

 

سال نو بر همه مبارک.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme