بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

دکترجان گری؛روانشناس...مردی که بعد از دکتر باربارا دی آنجلیس خیلی قبولش دارم در مقدمه کتاب بسیار پرفروش "مردان مریخی،زنان ونوسی" می نویسه:"یک هفته پس از به دنیا آمدن دخترمان،لورن،من و همسرم،بونی، به شدت از پای درآمده بودیم.لورن هر شب ما را بیدار می کردبعد از پنج روز که برای کمک به بونی در منزل ماندم،به سر کار بازگشتم.بونی زایمان سختی را پشت سر گذاشته بود و مجبور بود، چندین روز استراحت کند،من بعد از چند روز مرخصی و کمک به بونی به سر کار برگشتم. هنگامی که سر کار بودم از یکی از برادرانم که در همسایگی ما زندگی می کرد درخواست کمک نموده بود تا برایش مسکن تهیه نماید اما برادرم  فراموش نموده بود.زمانی که به منزل بازگشتم بونی بسیار پریشان و ناراحت بود.

 

من از اینکه بونی تمام روز را با درد سپری کرده بود بی اطلاع بودم.ناراحتی او را به اشتباه تعبیر کردم و تصور کردم بونی قصد سرزنش مرا دارد.

 

بونی گفت:"تمام روز درد کشیدم،قرصهای مسکنم تمام شد؛تک و تنها گوشه ای از اتاق افتاده بودم و هیچکس به من کمک نکرد..."

 

در حالی که لحن تدافعی گرفته بودم با عصبانیت به او گفتم:"چرا به من زنگ نزدی؟"

بونی پاسخ داد:"از برادرت خواهش کردم برایم قرص مسکن بخرد،اما او ظاهرا فراموش کرد،از من کار دیگری ساخته نبود...حتی نمی توانم راه بروم.حس می کنم به حال خود رها شده ام."

 

به اینجا که رسید از خشم به حال انفجار رسیدم.او داشت مرا برای موضوعی سرزنش می کرد که حتی از آن بی اطلاع بودم.چند جمله تند میان ما رد و بدل شد.به طرف در رفتم تا از اتاق بیرون روم.خسته و برانگیخته بودم،در واقع هر دو به شدت ناراحت بودیم.

 

در این زمان اتفاقی افتاد که می توانست زندگی مرا تغییر دهد....

 

بونی گفت :" صبر کن جان!خواهش می کنم از در بیرون نرو...حالا بیش از همیشه به تو احتیاج دارم،درد می کشم.چند روز است نخوابیده ام،لطفا چند لحظه گوش کن..."

 

چند لحظه ایستادم تا حرفهایش را بشنوم...

 

گفت:" جان گری!تو دوست نیمه راه هستی!وقتی حالم خوب است و شادابم و همه چیز رو به راه است با من هستی،اما همین که اشکالی بروز می کند و آن بونی مطابق میل تو نیستم به طرف در می روی و تنهایم می گذاری!"

 

در این هنگام اشک دور چشمان بونی حلقه زد و ادامه داد :"من درد می کشم،در حال حاضر نمی توانم کاری برای تو انجام دهم!اما به تو نیاز دارم.بیش از همیشه...لازم نیست کاری انجام دهی فقط نرو...کنارم بنشین!دستانم را در دستانت بگیر..."

 

به سمت بونی رفتم...او را نوازش کردم و کنارش نشستم.بونی بی وقفه می گریست.چند دقیقه بعد از اینکه او را ترک نکردم تشکر کرد و گفت می خواسته کنارش بنشینم.در آن لحظه به معنای عشق حقیقی یعنی عشق بی چشم داشت پی بردم...."

 

این تعبیره ما زنها از عشق و نیاز به عشقه به قلم يک مرد،تعبیر مردها چیه؟شاید در پست بعد نوشتم...

 

نوشته شده در شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme