بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

خوب گوش کن!

به درونت گوش کن نازنين...تک تک سلول هايت شکوه سر داده اند.

ديشب که اون پست رو نوشتم به حدی حالم بد بود که هر کاری ازم بر می اومد که انجام بدم.اما امروز باز با خودم منطقی صحبت کردم.هر چند وجود من ۹۰٪ قلبه و ۱۰٪ عقل.اما همون ۱۰٪ عقل تونست به قلبم بفهمونه دارم ذره ذره همون قلب رو هم از بين می برم...

آره شاکيم!به اندازه دنيا شاکيم...از کي؟از خودم؟از تو؟از خدا؟شايد هم از همه!

کاش گريه چاره ساز بود!اگر بود چاره جوی قهّاری بودم!به کدوم مرجعی بايد شکايت کرد؟

دلم می خواد مثل ح خونسرد بودم.چقدر خونسردی اين بشر رو اعصاب من راه می ره...از اين نظر متاسفانه با افراد متولد زمستون اصلا ميونه خوبی ندارم چون زمانی که در حال انفجار هستم با لبخندی نابودم می کنن...اما...

برام گرون تموم شده...احساس بدی دارم...مغزم مثل کامپيوتری که يه برنامه بهش داده شده هر روز يه سری راه حل جديد ارائه می ده...اون وقت به همه شون می گم نه!نه!نه!

و دوباره از اول...از اول...از اول...انگار هی الگوريتم می نويسم و هی خط می زنم و دور می ريزم.دارم با تمام ظرفيت ادامه می دم.full capacity .می دونی يعنی چي؟کار و کار و کار و درس و پروژه و کم خوابی و فکری درگير و ناآروم...

يعنی در اين راه مثل ديشب اونقدر بهم فشار وارد خواهد شد که دوباره مريض بشم.از هر جنبه به قضيه نگاه می کنم مقصری جز خودم پيدا نمی کنم...به قول اون آهنگ:

It takes more strength to cry admit defeat

گريه کردن و قبول شکست به نيروی بيشتری نياز دارد.

شکست؟نه!من نباختم.هرگز.

هنوز هم هر جور به قضيه نگاه می کنم در جای جای گذشته خودم بودم.در سلامت کامل...تصميماتم همونايين که اگه زمان به عقب برگرده بازم تکرار خواهم کرد.پس چرا اين همه دلگيرم؟چرا نباشم.چرا نباشم؟ياس نازنين فروردينی حتما بهتر درکم می کنی...

نمی خوام مثل يه دخترک نازنازوی معمولی تا ابد گريه کنم.نمی خوام مثل دخترکی بی احساس و پوچ و مادی گرا رو همه چيز خط بکشم.نمی خوام منطق کورم کنه.نمی خوام قلبم کرو کور و لالم کنه...وقتی می گم ميون گردابی از پارادوکس ها گير افتادم يعنی اين...هميشه اينطور بودم...هميشه می خوام همه چيز رو با هم داشته باشم...همه چيز رو با هم...به قول ز :"خيلی سياست مداری!"

به حرفش خنديدم و گفتم من و اين حرفا؟بعد به اين فکر کردم که کاش يه سياست تدوين می کردم!اتفاقا هيچ وقت هيچ گونه سياستی نداشتم...تنها سياست من بهترين بودنه...دلم نمی خواد يه آدم تک بعدی مسخره باشم...دلم می خواد تو همه چيز برتر و سر باشم.اون وقت می دونی چه دردی می کشم که می بينم تو يه زمينه نبودم...جالبی هم اينجاست که اصلا هم نمی تونم خودم رو فريب بدم!چون مدت هاست بزرگ شدم...

باز هم به قول جان نش تو ذهن زيبا :" I can't fail...I can't fail" و در جواب اون هم اتاقی خياليش چارلز بهش گفت :"!Go Bust Your head" سرت رو بکوب به ديوار!

کاش می شد سرم رو بکوبم به ديوار!چون شايد دارم بدترش رو با خودم انجام می دم...نه آنی و لحظه اي...بلکه شمرده شمرده و آهسته...

وقتی وبلاگ بعضی ها رو به طور رندم می خونم و می بينم شايد محتوای نوشته هام شبيه بقيه شده...به خودم می گم بايد از خودت خجالت بکشي...تو همونی که اين همه ادعا داري؟

بعد جواب می دم...آره من همونم...اما بار سنگينی رو به دوش می کشيدم و می کشم...خسته شدم.بذار يه کمی هم استراحت کنم...فردای اون روز پا می شم...اون کوله بار رو بر می دارم و راه می رم اما همون زانو های خسته بهم يادآوری می کنن که هنوز زوده...يه کمی صبر کن...رئيس حاکم جلوبرنده درونم بهم می گه چي؟می خوای استراحت کني؟داری جا می مونی!برو!

و اونجاست که با تمام ظرفيت راه می افتم...عين مسابقات اتومبيل رانی تو دور آخر...با سرعت تمام...ممکنه بزنم و خودمو داغون کنم...اما اينو می دونم که متوقف نمی شم....فقط...

کاش متوقف نمی شدی...کاش با همون چرخ های پنچر تا جايی که می شد می اومدی...شايد هم خيلی بيشتر از اونی که بايد می اومدی اومدی...شايد تا جايی ادامه می داديم که با هم چپ می کرديم...شايد هم نه...

ساعت داره ۱ می شه...فردا ۶ صبح بايد بيدار شم و يه امتحان پايان ترم دارم.اين تفکرات من تا ابديت ادامه دارن...اونقدر که در ميونشون غرق می شم....

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme