بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

۱.قلبم چند هفته زندانی بود،زندانی خودم.وقتی در قفس رو باز کردم،طغيان وار پرواز کرد.

 

۲.گاهی از اينکه توی صحبت کردن خيلی راحت و شفاف صحبت می کنم،embarrassed میشم.دليلش هم اينه که تو ايران همه در لفافه و کنايه صحبت می کنن.قربون صدقه های الکی...تعارفهای مزخرف.نمونه اش همين محل کار جديدم...اينجا که من هستم يه مکان دو طبقه است.البته خيلی بزرگه و طبقه بالا حالتيه که پايين رو می شه ديد.قسمت ما يه سرپرست  داره،اما رئيس بزرگ پايين تشريف دارن.وقتی که ايشون به هر دليلی ميان بالا همه در حال تعظيم ۹۰ درجه هستن.دقيقا مثل موقع ورود رئيس تو سريال پاورچين.قيافه جواد رضويان و مهران مديری رو يادتون بياد.دقيقا همون حالت.اون اوائل من فقط يه سلام معمولی می کردم.و بلند نمی شدم.اما همه براشون عجيب بود.تنها توجيهی که برای احترام به ايشون پيدا کردم سن و سال و تجربه شون بود و لا غير.البته احترامی خيلی معمولی.از تملق بی اعتقاد بيزارم.

 

۳.امروز به اون صحنه ای از زندگی اسکار وايلد فکر می کردم که با لباس زندان و دستبند و زنجير موقع ورود به زندان روی يه سکو ايستاده بود و يه مشت آدم حقير مسخره اش می کردن.نيم ساعت...چه فاجعه ای چه دردی...چطور ميشه يه آدمی که روحش داره درد می کشه رو مسخره کرد...اون هم يه بزرگ زاده ناز پرورده رو...باز هم فهميدم که چرا به مدت يک سال هر روز برای اون نيم ساعت دردآور سوگواری کرد....چقدر گاهی اوقات دردآوره که افراد قضاوت نادرستی از يه آدم داشته باشن و نشه چيزی گفت...

 

۴.چرا بعضی ها وقتی هنوز شعور مادر شدن ندارن مادر می شن؟امروز تو ايستگاه مترو يه دختر ۲-۳ ساله دقيقا لبه سکو بازی می کرد...من که اون سمت ايستاده بودم از دلشوره داشتم می مردم.گفتم نکنه اين فرشته خوشگل يه دفعه بيفته پايين...مادرش در کمال راحتی داشت با دوستش حرف می زد...با خودم گفتم اگه خدا نکرده بلايی سر اون بچه بياد خودم اول از همه عليه اين مادر احمق شکايت می کنم.

 

۵.فردا...موشی من کنکور داره...اون و خواهر پريسا و برادر شيرين.هر سه هم برای گروه رياضی فيزيک امتحان می دن..خدايا به همه شون کمک کن...ياد کنکور خودم افتادم.۱۴ تير ۸۱...حوزه ام ميدون اختياريه بود.توی راه که می رفتيم همه بهم دلداری می دادن...وای که دلداری های بسيار اضطراب زايی بود.پيش خودم می گفتم همه اش صوريه!بذار نتيجه بياد!

يادته...م بهت گفت تمام روز کنکور برات دعا کردم...واقعآ دعا کرده بود؟نمی دونم.اما من باور کردم...

و باور زيباترين پديده است...

 

 

Te rêver c’est t’avoir près de moi
Toutes ces nuits sans toi

Te rêver
c’est ne pas t’oublier

Et me dire que je vais encor t’aimer

T'avoir près de moi !

T'aimer !

T'avoir près de moi ! ? ! ?

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme