بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

يه لشكر آدم آه و فغان برای من سر دادن...فغان از خيانت،دروغ،فقر،خستگي،درماندگی و...و...و...

گفتم منم از اول طوری آفريده شدم كه حق ندارم حتی اخم كنم...

آلرژی هم بد درديه...حتی يه لحظه هم آرامش نداری و فقط آب سرد آرومت می كنه...

خدايا فقط يه چيز...

ابراهيم پيامبر تو بود...من پيامبر نيستم...فقط تمام سعيم رو كردم كه آلوده اين دنيا نشم...

سعی كردم بدی ها رو ببينم و خوب بمونم...بدی هم كم نديدم...فراوون...فراوون...

تو كوه ها رو برای ابراهيم جا به جا كردي...من نمی خوام كوه ها رو برام جا به جا كني...

من فقط می خوام كمكم كني...تو كه می دونی نيت من چيه...نه گفتن تو برای من...

خواهش می كنم...نه نگو...عادت ندارم نه بشنوم...نه نابودم می كنه...نه نابودم می كنه

 

من تك اميدوار...من تك اميدوار...دستمو محكم تر از اين بگير...قسم می خورم شايسته اين ياری باشم...

 

دوستت دارم...

نوشته شده در یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme