بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

از هنگامی که چشمانم را گشودم تو را در کنار خويش احساس کردم.از هنگامی که به همراه مادر مرا بوسيدی و محبت را به کمال رساندي،شيفتهات شدم.عشق تو در وجودم مسئله ای ديرينه است.دستانم را گرفتی و مرا پا به پا بردی.واژگان زيبا به من آموختی.محبت،ادب،کمال،زيبايی،عشق به پروردگار،علم و تجارب خويش را به من منتقل ساختی و من روز به روز به تو وابسته تر شدم.

پدرم! عزيزترينم! دوست داشتنی ترين مرد روی زمين!

هنگامی که حتی فکر دوری از تو از ذهنم عبور می کند ،آتش غم از اعماق وجودم شعله ور می گردد و باران اشک را از چشمانم جاری می سازد تا زبانه های آتش را فرو نشاند.

پدرم! تو چگونه پدری که سالهاست با افتخار نامت را بر زبان جاری می سازم. پدرم!همه چيزم! به تو می بالم! چگونه به همگان بفهمانم که تو بی همانندی.... می خواهم تا ابد دختری کوچک بمانم و  شب ها سر را بر زانوانت گذاشته و به خوابی شيرين،سبک و آرام فرو روم....

من هيچ چيز نيستم اما آنچه دارم همه از توست.با تمام وجود می پرستمت و از پروردگار هميشهمهربان سلامتی ات را می طلبم.

"بابايی خوبم...بهت افتخار می کنم...دوستت دارم تا ابد....تولدت مبارک...."

نوشته شده در جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۳ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme