بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

"When I was alive and had a human heart," answered the statue, "I did not know what tears were, for I lived in the Palace of Sans-Souci, where sorrow is not allowed to enter. In the daytime I played with my companions in the garden, and in the evening I led the dance in the Great Hall. Round the garden ran a very lofty wall, but I never cared to ask what lay beyond it, everything about me was so beautiful. My courtiers called me the Happy Prince, and happy indeed I was, if pleasure be happiness. So I lived, and so I died. And now that I am dead they have set me up here so high that I can see all the ugliness and all the misery of my city, and though my heart is made of lead yet I cannot choose but weep."

 

تنديس پاسخ داد:"هنگامي كه زنده بودم و قلب يك بشر را در خود جاي داده بودم،نمي دانستم،معناي اشك چيست...زيرا در قصر سن سوچي كه غم بدان راه ندارد،زندگي مي كردم.در طول روز با همراهانم در باغ بازي مي كردم و هنگام عصر در سالن بزرگ،رقصي باشكوه ترتيب مي دادم.دور تا دور باغ را ديواري بلند پوشانده بود،اما هيچگاه برايم اهميتي نداشت كه پشت آن ديوار چه مي گذرد،و تمام آنچه اطرافم وجود داشت زيبا بود.و دوستانم مرا شاهزاده شادمان مي ناميدند زيرا شادمان نيز بودم،البته اگر لذت را شادماني بتوان ناميد.همان گونه زندگي كردم و همان گونه مردم.و اكنون كه آنان (تنديس) مرا اين بالا قرار داده اند مي توانم تمام نگون بختي و زشتي شهر را ببينم،عليرغم اينكه قلبم را از سرب سخت ساخته اند،نمي توانم اشك نريزم."

"What! is he not solid gold?" said the Swallow to himself. He was too polite to make any personal remarks out loud.

پرستو از خود پرسيد:"طلاي سخت چيست؟" اما او مودب تر از آن بود كه نظرات شخصي خود را با صداي بلند ابراز كند.

"Far away," continued the statue in a low musical voice, "far away in a little street there is a poor house. One of the windows is open, and through it I can see a woman seated at a table. Her face is thin and worn, and she has coarse, red hands, all pricked by the needle, for she is a seamstress. She is embroidering passion- flowers on a satin gown for the loveliest of the Queen's maids-of-honour to wear at the next Court-ball. In a bed in the corner of the room her little boy is lying ill. He has a fever, and is asking for oranges. His mother has nothing to give him but river water, so he is crying. Swallow, Swallow, little Swallow, will you not bring her the ruby out of my sword-hilt? My feet are fastened to this pedestal and I cannot move."

تنديس با صداي آهنگين آرامي ادامه داد:"آن دور ها،در يك خيابان كوچك خانه محقري وجود دارد كه يكي از پنجره هايش باز است و از آن طريق زني را مي بينم كه پشت يك ميز نشسته است.صورتش لاغر و نحيف و خسته است و دستانش قرمز و زمخت است زيرا اون يك خياط است و تمام انگشتانش را با سوزن زخم نموده است.او در حال گلدوزي چندين گل روي لباس ساتن يكي از دوست داشتني ترين نديمه هاي ملكه است كه مي خواهد براي مراسم رقص بعدي بپوشد.روي تختي كه گوشه اتاق قرار دارد،پسركي تبدار دراز كشيده است كه به شدت ميل به خوردن پرتغال دارد.اما مادرش چيزي جز آب رودخانه برايش ندارد و پسرك اشك مي ريزد.پرستو،پرستو،پرستوي كوچك،آيا اين ياقوت دسته شمشيرم را براي آن زن مي بري؟پاهايم به اين ستون زنجير شده اند و نمي توانم حركت كنم."

"I am waited for in Egypt," said the Swallow. "My friends are flying up and down the Nile, and talking to the large lotus-flowers. Soon they will go to sleep in the tomb of the great King. The King is there himself in his painted coffin. He is wrapped in yellow linen, and embalmed with spices. Round his neck is a chain of pale green jade, and his hands are like withered leaves."

پرستو گفت:"در مصر منتظر من هستند،دوستانم بر فراز رود نيل پرواز مي كنند و با گل ها سخن مي گويند.آنها به زودي براي خوابيدن در مقبره پادشاه به آنجا خواهند رفت.خود پادشاه نيز در تابوتي رنگين خوابيده است.او را در كتاني زرد پيچانده و با املاح موميايي كرده اند.دور گردن او با زنجيري از گوهر سبز كم رنگ پوشانده شده و دستانش مانند برگ هاي پژمرده هستند."

"Swallow, Swallow, little Swallow," said the Prince, "will you not stay with me for one night, and be my messenger? The boy is so thirsty, and the mother so sad."

شاهزاده گفت:"پرستو،پرستو،پرستوي كوچك،آيا شب را با من نمي گذراني و پيام رسان من نخواهي شد؟پسرك بسيار تشنه و مادرش بسيار غمگين است."

 

"I don't think I like boys," answered the Swallow. "Last summer, when I was staying on the river, there were two rude boys, the miller's sons, who were always throwing stones at me. They never hit me, of course; we swallows fly far too well for that, and besides, I come of a family famous for its agility; but still, it was a mark of disrespect."

But the Happy Prince looked so sad that the little Swallow was sorry. "It is very cold here," he said; "but I will stay with you for one night, and be your messenger."

"Thank you, little Swallow," said the Prince.

پرستو گفت:"فكر نمي كنم به پسر بچه ها علاقه اي داشته باشم.تابستان گذشته هنگامي كه كنار رودخانه توقف كرده بودم،دو پسر گستاخ يك آسيابان،به سمت من سنگ پرتاب مي كردند.كه البته به دليل اينكه ما پرستو ها بسيار بالا پرواز مي كنيم،هيچكدام از آنها به ما برخورد نكرد.من از خانواده اي مي آيم كه به چابكي مشهور هستند،البته اين عمل آن پسر بچه ها نشانه بي احترامي بود."

اما چهره شاهزاده آنچنان غمگين بود كه پرستو متاثر شد و گفت:"اما من امشب را با تو مي گذرانم و پيام رسان تو خواهم شد."

شاهزاده گفت:"متشكرم،پرستوي كوچك..."

So the Swallow picked out the great ruby from the Prince's sword, and flew away with it in his beak over the roofs of the town.

He passed by the cathedral tower, where the white marble angels were sculptured. He passed by the palace and heard the sound of dancing. A beautiful girl came out on the balcony with her lover. "How wonderful the stars are," he said to her, "and how wonderful is the power of love!"

"I hope my dress will be ready in time for the State-ball," she answered; "I have ordered passion-flowers to be embroidered on it; but the seamstresses are so lazy."

سپس پرستو،ياقوت بزرگ را از روي شمشير شاهزاده برداشت،آن را در نوكش گرفت و بر فراز بام هاي شهر به پرواز درآمد...

او از برج بزرگ كليسا كه روي آن فرشته هاي بلورين تراشيده شده بودند،عبور كرد.او از كنار قصر عبور كرد و صداي رقصيدن را شنيد.دختري بسيار زيبا با معشوقش از درون سالن رقص به روي بالكن آمدند.معشوق گفت:"ستاره ها چه شگفت آورند!و قدرت عشق چه شگفت آور است!"

دختر گفت:"اميدوارم لباسم براي مراسم رقص حكومتي آماده شود...سفارش داده ام تا روي آن

گل هايي گلدوزي كنند،اما خياط ها خيلي تنبل هستند."

He passed over the river, and saw the lanterns hanging to the masts of the ships. He passed over the Ghetto, and saw the old Jews bargaining with each other, and weighing out money in copper scales. At last he came to the poor house and looked in. The boy was tossing feverishly on his bed, and the mother had fallen asleep, she was so tired. In he hopped, and laid the great ruby on the table beside the woman's thimble. Then he flew gently round the bed, fanning the boy's forehead with his wings. "How cool I feel," said the boy, "I must be getting better"; and he sank into a delicious slumber.

پرستو از روي رودخانه عبور كرد و فانوس هايي را كه از دكل هاي كشتي ها آويزان بودند،مشاهده نمود.او از روي گتو عبور نمود و يهودياني را مشاهد نمود كه مشغول چانه زني و وزن كردن پول ها در ترازو هاي مسي بودند.در پايان او به خانه محقر رسيد و به درون نگاهي انداخت.پسرك در تب مي سوخت و به خود مي پيچيد.و مادر كه بسيار خسته بود به خواب فرو رفته بود.پرستو به داخل پرواز كرد و ياقوت را كنار انگشت دانه زن قرار داد و بر فراز تخت پسرك به آرامي پرواز مي كرد تا با جريان هواي ناشي از حركت بالهايش،پيشاني او را خنك كند.پسرك گفت:"چه قدر احساس خنكي مي كنم...بايد رو به بهبودي باشم..."و به خواب عميق و لذت بخشي فرو رفت.

Then the Swallow flew back to the Happy Prince, and told him what he had done. "It is curious," he remarked, "but I feel quite warm now, although it is so cold."

"That is because you have done a good action," said the Prince. And the little Swallow began to think, and then he fell asleep. Thinking always made him sleepy.

در اين هنگام،پرستو نزد شاهزاده شادمان بازگشت و براي او آنچه را كه انجام داده بود ،بازگو نمود.و سپس ادامه داد:"عجيب است اما با وجود سرماي هوا احساس گرما مي كنم."

شاهزاده گفت:"به اين دليل است كه تو كاري خوب انجام دادي."پرستو كمي فكر اما به خواب فرو رفت.فكر كردن همواره او را خواب آلوده مي ساخت."

When day broke he flew down to the river and had a bath. "What a remarkable phenomenon," said the Professor of Ornithology as he was passing over the bridge. "A swallow in winter!" And he wrote a long letter about it to the local newspaper. Every one quoted it, it was full of so many words that they could not understand.

"To-night I go to Egypt," said the Swallow, and he was in high spirits at the prospect. He visited all the public monuments, and sat a long time on top of the church steeple. Wherever he went the Sparrows chirruped, and said to each other, "What a distinguished stranger!" so he enjoyed himself very much.

هنگامي كه روز فرا رسيد،او به سمت رودخانه رفت و حمامي گرفت.استاد پرنده شناسي كه از آنجا عبور مي كرد با خود گفت:"چه پديده جالبي!يك پرستو در زمستان!" و در اين باره گزارش بلند بالايي براي روزنامه محلي نوشت.البته سرتاسر اين مطلب پر از اصطلاحاتي بود كه اهالي آنها را نمي فهميدند.

پرستو با خود گفت:"امشب به سمت مصر پرواز خواهم كرد."حتي انديشيدن به اين موضوغ به او انرژي فراواني مي بخشيد.او از تمام آثار تاريخي بازديد نمود و روي برج كليسا نشست.او هر كجا كه مي رفت گنجشگ ها همگي يك صدا مي گفتند:"چه غريبه متشخصي!" و پرستو بسيار لذت مي برد."

 When the moon rose he flew back to the Happy Prince. "Have you any commissions for Egypt?" he cried; "I am just starting."

"Swallow, Swallow, little Swallow," said the Prince, "will you not stay with me one night longer?"

"I am waited for in Egypt," answered the Swallow. "To-morrow my friends will fly up to the Second Cataract. At noon the yellow lions come down to the water's edge to drink. Their roar is louder than the roar of the cataract.

هنگامي كه آن شب نزد شاهزاده بازگشت،از او پرسيد:"من امشب سفرم را به مصر آغاز خواهم كرد.آيا سفارشي براي مصر داري؟"

شاهزاده گفت:"پرستو،پرستو،پرستوي كوچك!آيا يك شب ديگر را با من مي گذراني؟"

پرستو گفت:"در مصر دوستانم منتظر من هستند.فردا آنها به سمت آبشار دوم پرواز خواهند كرد.هنگام ظهر،شير هاي زرد براي نوشيدن آب به لب آب مي آيند..و صداي غرش شان رسا تر از غرش آبشار است."

*ادامه دارد*

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme