بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

"Swallow, Swallow, little Swallow," said the Prince, "far away across the city I see a young man in a garret. He is leaning over a desk covered with papers, and in a tumbler by his side there is a bunch of withered violets. His hair is brown and crisp, and his lips are red as a pomegranate, and he has large and dreamy eyes. He is trying to finish a play for the Director of the Theatre, but he is too cold to write any more. There is no fire in the grate, and hunger has made him faint."

شاهزاده گفت:"پرستو،پرستو،پرستوی كوچك،آن دورها،آن سوی شهر،مرد جوانی را در اتاق زیر شیروانی می بینم.او به میزی كه سراسر از كاغذ پوشانده شده است،و در گلدان رنگارنگ كنار دست او یك دسته گل بنفشه پژمرده قراردارد.موهایش فر و قهوه ای است و لب هایش به سرخی انار است و چشمانی رویایی و درشت دارد.او در حال تلاش است تا یك نمایشنامه را برای كارگردان تئاتر آماده نماید اما از سرما دیگر نمی تواند چیزی بنویسد.آتشی در آنجا روشن نیست و از گرسنگی بیهوش شده است."

 

"I will wait with you one night longer," said the Swallow, who really had a good heart. "Shall I take him another ruby?"

"Alas! I have no ruby now," said the Prince; "my eyes are all that I have left. They are made of rare sapphires, which were brought out of India a thousand years ago. Pluck out one of them and take it to him. He will sell it to the jeweller, and buy food and firewood, and finish his play."

"Dear Prince," said the Swallow, "I cannot do that"; and he began to weep.

"Swallow, Swallow, little Swallow," said the Prince, "do as I command you."

پرستو گفت:"من با تو شبی دیگر را منتظر خواهم ماند."او قلب مهربانی داشت و ادامه داد:"آیا باز هم باید برایش یك یاقوت ببرم؟"

شاهزاده گفت:"افسوس كه دیگر یاقوتی ندارم.چشمانم تنها چیزی است كه برایم باقی مانده است.آنها گوهر های كمیابی هستند كه هزار سال پیش از هند به اینجا آورده شده اند.یكی از آنها را بیرون بیاور و برای او ببر،او آن را به جواهر فروشی خواهد فروخت و غذا و هیزم خواهد خرید و نمایشنامه را ادامه خواهد داد.

پرستو گفت:"من نمی توانم این كار را انجام دهم!" و شروع به اشك ریختن نمود.

شاهزاده گفت:"پرستو،پرستو،پرستوی كوچك!همان كه دستور می دهم را انجام بده."

So the Swallow plucked out the Prince's eye, and flew away to the student's garret. It was easy enough to get in, as there was a hole in the roof. Through this he darted, and came into the room. The young man had his head buried in his hands, so he did not hear the flutter of the bird's wings, and when he looked up he found the beautiful sapphire lying on the withered violets.

"I am beginning to be appreciated," he cried; "this is from some great admirer. Now I can finish my play," and he looked quite happy.

سپس پرستو،چشم شاهزاده را بیرون آورد و به سوی اتاق دانشجو پرواز نمود.به دلیل اینكه روی بام منزل سوراخ بزرگی وجود داشت،ورود به آنجا كاملا آسان بود.مرد جوان سرش را در میان دستانش گرفته بود و صدای حركت بالهای پرستو را نشنید و هنگامی كه سرش را بالا گرفت،گوهرهای زیبا را روی بنفشه های پزمرده دید.او فریاد زد:"من دارم تحسین می شوم و این از طرف یكی از طرفداران من است.اكن.ن می توانم نمایشنامه را تمام كنم." و بسیار خوشحال به نظر می رسید.

The next day the Swallow flew down to the harbour. He sat on the mast of a large vessel and watched the sailors hauling big chests out of the hold with ropes. "Heave a-hoy!" they shouted as each chest came up. "I am going to Egypt"! cried the Swallow, but nobody minded, and when the moon rose he flew back to the Happy Prince.

"I am come to bid you good-bye," he cried.

"Swallow, Swallow, little Swallow," said the Prince, "will you not stay with me one night longer?"

روز بعد،پرستو به سمت اسكله پرواز نمود.او روی دكل یكی از قایق های بزرگ نشست و جا به جایی جعبه های بزرگ توسط ملوانان را نظاره می كرد.همان طور كه جعبه ها بالا می آمدند،ملوانان فریاد می زدند:"هیوا هوی"...پرستو هم فریاد زد:"من به مصر می روم" اما هیچكس به او اهمیت نداد.و هنگامی كه ماه طلوع كرد او نزد شاهزاده شادمان بازگشت.

او گفت:"من برای خداحافظی نزدت آمده ام!"

شاهزاده گفت:"پرستو،پرستو،پرستوی كوچك،آیا یك شب دیگر را با من نمی گذرانی؟"

"It is winter," answered the Swallow, "and the chill snow will soon be here. In Egypt the sun is warm on the green palm-trees, and the crocodiles lie in the mud and look lazily about them. My companions are building a nest in the Temple of Baalbec, and the pink and white doves are watching them, and cooing to each other. Dear Prince, I must leave you, but I will never forget you, and next spring I will bring you back two beautiful jewels in place of those you have given away. The ruby shall be redder than a red rose, and the sapphire shall be as blue as the great sea."

پرستو پاسخ داد:"زمستان است و به زودی اینجا برف خواهد بارید.در مصر خورشید گرم به درختان نخل سبز می تابد و تمساح ها با تنبلی در گل حركت می كنند.دوستان من در حال ساختن آشیانه روی برج بالبك بوده و كبوتران صورتی و سفید آنها را تماشا كرده و صدا می كنند.شاهزاده عزیز،من باید تو را ترك كنم،اما هیچگاه تو را فراموش نخواهم كرد،و بهار آینده دو جواهر زیبا را به جای دو جواهری كه دادی برایت خواهم آورد.یاقوت باید سرخ تر یك گل سرخ و یاقوت كبود  باید مانند دریای پهناور آبی باشد."

"In the square below," said the Happy Prince, "there stands a little match-girl. She has let her matches fall in the gutter, and they are all spoiled. Her father will beat her if she does not bring home some money, and she is crying. She has no shoes or stockings, and her little head is bare. Pluck out my other eye, and give it to her, and her father will not beat her."

شاهزاده گفت:"در میدان پایین،دختر كبریت فروش كوچكی می ایستد.او كبریت هایش را به درون ناودان انداخته و آنها را از بین برده است.اگر مقداری پول به خانه نبرد،پدرش او را كتك خواهد زد.و او گریه می كند.او كفش و جوراب ندارد و سر كوچكش پوششی ندارد.چشم دیگرم را بیرون آور،و به او بده تا پدرش او را كتك نزند."

"I will stay with you one night longer," said the Swallow, "but I cannot pluck out your eye. You would be quite blind then."

"Swallow, Swallow, little Swallow," said the Prince, "do as I command you."

So he plucked out the Prince's other eye, and darted down with it. He swooped past the match-girl, and slipped the jewel into the palm of her hand. "What a lovely bit of glass," cried the little girl; and she ran home, laughing.

پرستو گفت:"من یك شب دیگر را با تو سپری خواهم كرد،اما نمی توانم چشم تو را بیرون آورم.زیرا در آن صورت كور خواهی شد!"

شاهزاده گفت:"پرستو،پرستو،پرستو!هر چه به تو دستور می دهم را انجام بده."

 

 

So he plucked out the Prince's other eye, and darted down with it. He swooped past the match-girl, and slipped the jewel into the palm of her hand. "What a lovely bit of glass," cried the little girl; and she ran home, laughing.

Then the Swallow came back to the Prince. "You are blind now," he said, "so I will stay with you always."

"No, little Swallow," said the poor Prince, "you must go away to Egypt."

"I will stay with you always," said the Swallow, and he slept at the Prince's feet.

پس پرستو،چشم شاهزاده را بیرون آورد و مستقیم به سمت پایین پرواز نمود و آنرا در كف دست دخترك كبریت فروش قرار داد.دخترك فریاد زد:"چه تكه شیشه دوست داشتنی!" و خوشحال به سمت خانه دوید.سپس پرستو نزد شاهزاده شادمان بازگشت و گفت:"تو اكنون دیگر نمیتوانی ببینی،پس من همیشه با تو خواهم ماند."

شاهزاده گفت:"نه پرستوی كوچك!تو باید به مصر بروی!"

پرستو گفت:"من همیشه پیش تو خواهم ماند."و كنار پای شاهزاده خوابید.

All the next day he sat on the Prince's shoulder, and told him stories of what he had seen in strange lands. He told him of the red ibises, who stand in long rows on the banks of the Nile, and catch gold-fish in their beaks; of the Sphinx, who is as old as the world itself, and lives in the desert, and knows everything; and of…

تمام روز بعد او روی شانه شاهزاده نشست و از داستانهایی كه در سرزمین عجایب دیده بود،برای او گفت.او از لك لك های سرخ رنگی گفت كه در صف های طولانی كنار رود نیل می ایستند و ماهی صید می كنند.از ابوالهل گفت كه سنی برابر تاریخ دارد و در صحرا زندگی می كند و همه چیز را می داند.و از...

"Dear little Swallow," said the Prince, "you tell me of marvellous things, but more marvellous than anything is the suffering of men and of women. There is no Mystery so great as Misery. Fly over my city, little Swallow, and tell me what you see there."

So the Swallow flew over the great city, and saw the rich making merry in their beautiful houses, while the beggars were sitting at the gates. He flew into dark lanes, and saw the white faces of starving children looking out listlessly at the black streets. Under the archway of a bridge two little boys were lying in one another's arms to try and keep themselves warm. "How hungry we are!" they said. "You must not lie here," shouted the Watchman, and they wandered out into the rain.

شاهزاده گفت:"تو از چیز های شگفت انگیزی سخن گفتی،اما شگفت انگیز ترین چیز،رنج زنان و مردان است.هیچ معمایی چون غم وجود ندارد.بر فراز شهر پرواز كن و به من بگو چه می بینی؟"

 

پس پرستو بر فراز شهر پرواز نمود و ثروتمندان را دید كه در منازلشان به شادمانی می پرداختند و فقرا را دید كه در دروازه های شهر نشسته بودند.او به راه های باریك پرواز كرد و كودكان گرسنه ای را دید كه با صورت هایی رنگ پریده در خیابان های تاریك تردد می كردند.زیر قوس یك پل دو پسر بچه در آغوش هم خوابیده بودند و سعی می كردند همدیگر را گرم نگه دارند.آنها می گفتند"چقدر گرسنه ایم!"

در این هنگام نگهبانی فریاد زد:"شما نباید اینجا دراز بكشید" و آنها در زیر باران سرگردان شدند.

 

Then he flew back and told the Prince what he had seen.

"I am covered with fine gold," said the Prince, "you must take it off, leaf by leaf, and give it to my poor; the living always think that gold can make them happy."

Leaf after leaf of the fine gold the Swallow picked off, till the Happy Prince looked quite dull and grey. Leaf after leaf of the fine gold he brought to the poor, and the children's faces grew rosier, and they laughed and played games in the street. "We have bread now!" they cried.

آنگاه پرستو برگشت و به شاهزاده آنچه را كه دیده بود شرح داد.

شاهزاده گفت:"من از طلای خالص پوشانده شده ام.تو باید ورق به ورق آن را برداری و به فقرا بدهی؛آنهایی كه زنده هستند همواره تصور می كنند طلا می تواند آنان را خوشحال كند.

پرستو ورق به ورق طلا را برداشت تا دیگر شاهزاده خاكستری و زشت به نظر رسید.پرستو ورقه های طلا را برای فقرا برد.و چهره های كودكان رنگ گرفت و آنها خندیدند و در خیابان به بازی پرداختند.آنها فریاد می زدند:"ما دیگر نان داریم!"

Then the snow came, and after the snow came the frost. The streets looked as if they were made of silver, they were so bright and glistening; long icicles like crystal daggers hung down from the eaves of the houses, everybody went about in furs, and the little boys wore scarlet caps and skated on the ice.

The poor little Swallow grew colder and colder, but he would not leave the Prince, he loved him too well. He picked up crumbs outside the baker's door when the baker was not looking and tried to keep himself warm by flapping his wings.

آنگاه برف بارید و پس از برف،یخبندان آغاز شد.خیابان ها طوری به نظر می رسید كه گویی از نقره ساخته شده بود.آنها براق و درخشان بودند.قندیل های بلند مانند خنجر های بلورین از كنار بام های منازل آویزان شده بود.همه مردم در لباس های خز تردد می كردند و پسران كوچك با كلاه های قرمز روی یخ اسكیت بازی می كردند.

 

پرستوی بی نوای كوچك،سردتر و سردتر شداما نمی توانست شاهزاده را ترك كند.او شاهزاده را بسیار دوست داشت.او خرده نان ها را هنگامی كه نانوا مشغول كار خود بود برداشت و خود را با تكان دادن بالهایش گرم نگه می داشت.

But at last he knew that he was going to die. He had just strength to fly up to the Prince's shoulder once more. "Good-bye, dear Prince!" he murmured, "will you let me kiss your hand?"

"I am glad that you are going to Egypt at last, little Swallow," said the Prince, "you have stayed too long here; but you must kiss me on the lips, for I love you."

"It is not to Egypt that I am going," said the Swallow. "I am going to the House of Death. Death is the brother of Sleep, is he not?"

And he kissed the Happy Prince on the lips, and fell down dead at his feet.

At that moment a curious crack sounded inside the statue, as if something had broken. The fact is that the leaden heart had snapped right in two. It certainly was a dreadfully hard frost.

اما در نهایت می دانست كه جان خواهد داد.او تنها در این حد توانایی داشت كه باری دیگر به سمت شانه شاهزاده پرواز كند.و نجوا كنان گفت:"خداحافظ،شاهزاده عزیز"

"آیا اجازه می دهی دستانت را ببوسم؟"

شاهزاده گفت:"خوشحالم كه بالاخره به مصر می روی!پرستوی كوچك!تا همین الان هم مدت بسیار طولانی اینجا مانده ای!اما تو باید لبانم را ببوسی زیرا من تو را دوست دارم."

پرستو گفت:"من به خانه مرگ می روم.و مرگ برادر خواب است.اینطور نیست؟"

و او لبان شاهزاده شادمان را بوسید و بدن بی جانش كنار پای شاهزاده شادمان افتاد.

در همین هنگام صدای شكستن مرموزی شنیده شد.قلب سربی دو تكه شده بود.حقیقتا یخبندان سختی بود.

Early the next morning the Mayor was walking in the square below in company with the Town Councillors. As they passed the column he looked up at the statue: "Dear me! how shabby the Happy Prince looks!" he said.

"How shabby indeed!" cried the Town Councillors, who always agreed with the Mayor; and they went up to look at it.

"The ruby has fallen out of his sword, his eyes are gone, and he is golden no longer," said the Mayor in fact, "he is little better than a beggar!"

"Little better than a beggar," said the Town Councillors.

"And here is actually a dead bird at his feet!" continued the Mayor. "We must really issue a proclamation that birds are not to be allowed to die here." And the Town Clerk made a note of the suggestion.

So they pulled down the statue of the Happy Prince. "As he is no longer beautiful he is no longer useful," said the Art Professor at the University.

Then they melted the statue in a furnace, and the Mayor held a meeting of the Corporation to decide what was to be done with the metal. "We must have another statue, of course," he said, "and it shall be a statue of myself."

"Of myself," said each of the Town Councillors, and they quarrelled.

 "What a strange thing!" said the overseer of the workmen at the foundry. "This broken lead heart will not melt in the furnace. We must throw it away." So they threw it on a dust-heap where the dead Swallow was also lying.

فردا صبح،شهردار از میدانی كه شاهزاده شادمان در آن قرار داشت عبور كرد و هنگامی كه به بالای ستون نگاه كرد گفت:"اوه!خدای من!شاهزاده شادمان چه نامرتب به نظر می رسد!"

اعضای شورای شهر كه همیشه صحبت های شهردار را تایید می كردند گفتند:"حقیقتا چه نامرتب" و برای بازدید از مجسمه به آنجا رفتند.

شهردار ادامه داد:"و اینجا یك پرنده مرده كنار پای او وجود دارد.باید اعلام كنیم كه پرندگان حق ندارند اینجا بمیرند."و كارمند شهرداری یادداشتی از این پیشنهاد برداشت.

و تندیس شاهزاده شادمان را پایین آوردند و استاد دانشكده هنر گفت:"چون شاهزاده دیگر زیبا نیست،دیگر هیچ فایده ای ندارد."

آنها تندیس را در كوره ذوب كردند و برای اینكه با فلز حاصل از آن چه كنند،جلسه ای ترتیب دادند و شهردار گفت:"یقینا باید تندیس دیگری برپا كنیم و این باید تندیسی از من باشد."

و جر و بحث و غوغ برپا گرفت كه هركدام تندیسی از خود می خواستند.

كاركنان كوره به مسئله عجیبی برخوردند.قلب سربی در آتش ذوب نمی شد.پس آن را كنار پرنده

بی جان انداختند.

"Bring me the two most precious things in the city," said God to one of His Angels; and the Angel brought Him the leaden heart and the dead bird.

"You have rightly chosen," said God, "for in my garden of Paradise this little bird shall sing for evermore, and in my city of gold the Happy Prince shall praise me."

و خداوند به یكی از فرشتگانش فرمود:"با ارزشترین دو چیز را نزد من بیارورید" و فرشته قلب سربی و پرنده بی جان را نزد خداوند برد.

خداوند فرمود:"به درستی برگزیدی،زیرا در باغ بهشت من،این پرنده كوچك برای همیشه آواز خواهد خواند،و در شهر طلای من،شاهزاده شادمان مرا ستایش خواهد كرد."

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme