بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

عاشق اوج گرفتن هواپیما قبل از طلوع آفتابم،

موقعی كه هنوز اثری از صبح دیده نمی شه و همین كه پرواز كردی پرتو های خورشید به موازات حركت تو بیرون میان...

عاشق بدرقه و استقبال توی فرودگاهم...

و هیجان اینكه توی یه مقطع تنها،سوار بر هواپیما سفر كنم...اینكه بالاخره توی زندگی موقعیتی خواهم داشت كه تنها و بدون كمك هیچكس باید هر نوع مشكلی كه برام پیش میاد رو حل كنم...هر چند الان هم موقعیت هایی از این دست برام به وجود میاد و تنها حلش می كنم...

این قوه تخیل فوق العاده قوی من، هم زندگی رو بی نهایت زیبا می كنه هم آزار دهنده.زیبا از این جهت كه هر چیزی رو كه در حال حاضر ندارم رو تصور می كنم و ازش لذت می برم.اما آزار دهنده از این جهت كه به زیبایی همون تخیلات، اهداف واضح و روشنی برای خودم خلق می كنم،و برای رسیدن به اون اهداف،تا جون دارم تلاش می كنم.و این می شه كه تازگیا بیشتر از ساعت 9-10 شب نمی تونم بیدار بمونم و بیهوش می شم،مگه اینكه عصرش استراحت كرده باشم...

البته این رو هم باید بگم كه این وضعیت آزارم نمی ده و دوست دارم،هر موقع مطمئن باشم كه دارم برای آینده خودم و زندگی خودم و تلاشی كه شاید 1-2-3 سال دیگه تازه آغاز خواهد شد،برنامه ریزی می كنم...صبح های زود و سرد با یه انرژی تازه و با نام خدا می رم دنبال یه روز تازه و نو...و به قول خانم ن اولین معلم كانون،خستگی از این نوع هم عجیب شیرینه...

هفته پیش توی یه بانك خصوصی كه منتظر بودم تا نوبتم بشه موزیك ملایمی پخش می شد،دقیقا همون موزیك های ملایمی بود كه پارسال توی اون شعبه تازه افتتاح شده می ذاشتن...دقیقا پارسال یه همچین روزهایی بود كه اونجا افتتاح شد...جای واقعا شیك و زیبایی بود اما برای من جز نحسی و اشك و غم چیزی نداشت.هفته پیش توی  اون بانك از یه طرف دلم گرفت و از یه طرف واقعا خدا رو هزاران هزاران بار شكر كردم كه امسال از پارسال بهترم و خیلی چیز های دیگه ای كه قابل بیان نیست.

شاید این موضوع و این حرفها بیان كننده این باشه كه من همه چیز رو می بینم،اینكه دلتنگی ها و آرزوی خوشی های هر چند ساده رو سركوب نمی كنم و به جاش تمام این تصورات زیبا رو با تنها دو چیزی كه زنده نگهم داشته یعنی عشق و امید به یه فردای زیبا،حفظ می كنم و نمی ذارم توی این كویر آرزوها،ذره ای آسیب ببینن...

پیرو اون صحبت های پست قبلیم،باید بگم اون اتفاقی كه پیش بینی می كردم و گفتم یعنی *ت.ح.ر.ی.م* خیلی زودتر از پیش بینی ها به وقوع پیوست و چند روز پیش همه سراسیمه دنبال راه حل بودن...

و این شد كه امروز داشتم با خودم فكر می كردم كه یعنی هنوز توی همین كشور خودمون و یا نه آدم های اون ور دنیا،انسانی پیدا می شه كه به حرف های آدمی مثل من توجه كنه و منطقش رو بپذیره؟این رو بفهمه كه من،خود من یا حالا من نوعی یه انسانم كه خدا بهم حق و فرصت زندگی داده،آدمیم كه تمام زندگیم زحمت كشیدم و تلاش كردم،آدمیم كه تمام منطق ها و طرز تفكرها،مذاهب رو می فهمم،با هر قشر آدم می تونم دوستی كنم اما هنوز خود خودم بمونم و ذره ای تغییر نكنم،با تك تك افرادی كه ارتباط دارم،یه شیوه جدید برخورد دارم...رویه ای كه توی برقرار كردن ارتباط موثر خیلی مهمه...زیاد حاشیه نرم...می خوام بگم دلم نمی خواد من و امثال من تر و خشك همه با هم بسوزیم...من می خوام زندگی كنم...دلم نمی خواد وقتی آخرین دونه ساعت شنی فرصتی كه روحم برای تكامل توی این دنیا داره،افتاد و وقت تموم شد،به حال اونهایی كه از من بالاترن غبطه بخورم...اما به خودم گفتم،من حرفم رو می زنم،اونی كه باید بشنوه می شنوه... و اگه هیچكس نشنید،من می مونم و خدا و یه دنیا حرف...

·         دو روز از الكامپ می گذره و منی كه باید روز اول اونجا می بودم،هنوز مطمئن نیستم بتونم برم یا نه!این كه دیگه رشته كاملا تخصصی خودمه... منم و دریایی از كتاب و مقاله و شبانه روزی كه آرزو

می كنم كاش یه كم طولانی تر بود!

 

·         وقتی آهنگ "Virtue" كه یه آهنگ بی كلام گیتار اسپانیایی آروم و زیباست رو گوش می دم...ناخودآگاه طبیعت ناب سوئیس كه فقط عكس ها و تصاویرش به تنهایی آدم رو شیفته می كنه،جلوی چشمام میاد...و نسیم خنكی كه آرامشم رو صدها برابر می كنه...من و قلم و كاغذی كه توش می نویسم...

به یاد سه شخصیت داستانی كه توی 15 سالگی نوشتم...جاستین،جسیكا و مایك...

راستی می دونی چند ساله داستان جدیدی ننوشتم؟به جای نوشتن داستان این وبلاگ رو می نویسم...همون طور كه اون موقع ها داستانهامو بارها و بارها می خوندم و همراهشون زندگی می كردم و به هیچكس اجازه نمی دادم بخوندشون،الان توی وبلاگ زیبام می نویسم،تنها فرقش اینه كه اگه كسی خواست همراه من بشه و این نوشته ها رو بخونه دیگه جلوش رو نمی گیرم...اما دلم می خواد روزی بیاد كه تمام اون ایده ها رو چاپ كنم...البته نه برای مردمی كه نمی فهمن یا نمی خوان بفهمن...چون اون مثل گیاه كوچیكیه كه توی كویر تشنه قطره ای احساس،شبنم احساسش حفظ شده و حالا دلش نمی خواد به اون راحتیا از بین بره...

 

آره اوج گرفتن و پرواز موقع صبح رو دوست دارم...البته نه همیشه تنها...تنهایی همیشه زیبا نیست...

كاش جمله هایی كه جاستین آخر اون داستان می گه رو می شد اینجا نوشت...

 

داستان های من همه شون طورین كه تا پله پله همراهشون بالا نری،اصلا لذت لازم رو نمی بری...

پس............................................................................................................................

 

 

یا رب این نای و نی و ما و من و دمدمه چیست؟
دم به دم می دمد و صاحب دم پیدا نیست

 


پر صدا کرده جهان را ز منم این منم کیست؟
منم این صاحب دم ،یا من او هر دو یکیست...

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme