بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

مدتیه به این فكر می كنم كه چرا چندین پست پشت سر همه كه كامنتهام رو غیر فعال می كنم.این با اصل مورد علاقه اقتصاددانان "laisser faire laisser passé" كه ترجمه اش می شه :"بگذارید هر كس هر چه می خواهد انجام دهد و هر جا می خواهد برود" كاملا در تضاده!

البته زیاد هم قول نمی دم به این اصل پایبند باشم...چون گاهی فقط سكوت زیباست...پس اونجا كه فكر می كنم سكوت زیباتره این زیبایی رو با اون حفظ می كنم.

 

نمی دونم دیشب بود یا پریشب كه داشتم از جلوی تلویزیون رد می شدم بازی فوتبال بین اسكاتلند و ایتالیا رو داشت نشون می داد...چند دقیقه روی مبل نشستم و تو فكر فرو رفتم.استادیوم زیبا...بارون زیباتر...خدایا یقینا تو اونها رو بیشتر دوست داری!نگو نه!این شعر:

"هر كه در این بزم مقرب تر است/جام بلا بیشترش می دهند" ساختگی و مصنوعیه!كی می گه نباید توی این دنیا شاد بود؟خدایا خودت می دونی چقدر دوستت دارم...می دونی ناشكری نمی كنم...این دردلمه كه می خوام بنویسم.ما حتی یه قطره بارونم نداریم...لبم تشنه است...دلم می خواد توی بارون راه برم...چرا همه خوشی ها و خوبی ها  و زیبایی ها رو به اونا دادی؟طبیعت فوق العاده...آدمهای ساده و صادق!نه مثل اینجا كه آدما از هر فرصتی برای خورد كردن همدیگه استفاده می كنن...یه مشت آدم دو رو و متظاهر...آدم هایی كه حسرت دیسكو و نایت كلاب دارن...نمی دونن كه اینها پیش پا افتاده ترین چیزها تو غربه...مسخره است كسی فقط برای این چیرها پول خرج كنه...اون وقت به منم به چشم یه ایرانی حسرت زده نگاه می كنن...یا نه از اون طرف آدم هایی كه فكرشون فقط یه برنامه قدیمی داره كه جرات آپ دیت شدن رو به خودش نمی ده...من از این گروه هم نیستم...

اما مهاجرت و رفتن به اونجا یه چیزه و اونجا به دنیا اومدن چیز دیگه...ما تا آخر عمر هویتی رو به دوش می كشیم كه جز یه تاریخ و تمدن زنگار بسته چیزی برای ارائه نداره.منم اصلا خوشم نمیاد این چیزها رو بگم و می دونم به مذاق خیلی ها خوش نمیاد اما این یه درده!یه واقعیته!احساس  من احساس پوچی نیست.احساس نا امیدی نیست...یه حس گله از اونچه كه خواه نا خواه به همه ما نسبت داده می شه در حالیكه اون نیستیم و هیچ چیز مثل بی عدالتی و بی انصافی من رو آزار نمی ده...شاید صحبتهام بر می گرده به همون اصلی كه بالا گفتم:  "laisser faire laisser passé" ...

این گفتن ها بی فایده است می دونم...تنها فایده اش شاید این باشه كه این دل پر از حرف های نگفته حرفی برای آرامش خودش زده باشه...

امشب ساعت 6:30 پیاده برگشتم خونه...با اون ژاكت خوشگلی كه دیشب یه دفعه عجیب چشمم رو گرفت و خریدم...انگار برای خودم دوخته شده...

همیشه وقتی شب ها راه دانشگاه به خونه رو پیاده میام عجیب متفكر می شم!شاید برای همینه كه امشبم مثل همیشه پام پیچ خورد و نزدیك بود سرنگون بشم...آره مثل همیشه...

مثل همیشه ...

"وقتي دوري

تنهايي نزديكه...

قلبم بي تو

مي ترسه...تاريكـــــــــــه... "

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٦ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme