بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

    بعد چهارم من اون جنبه ای از وجودمه كه شاید حتی خودمم نشناختمش...

ü  عید امسال موقع شونه كردن موهام یه مدل مویی اختراع كردم كه امكان نداره یكی ببینه و راجع بهش كامنتی نده!به حدی كه چند روز پیش رئیس اداره هم دیگه نتونست چیزی نگه و گفت واقعا بهت میاد...و این برای من لذت بخشه كه از هیچ مدی پیروی نكنم...هر موقع كفش مشكی مد می شه من امكان نداره مشكی بپوشم اما كفشی می پوشم كه همه در زیباییش اتفاق نظر دارن...از چیزی كه دست همه باشه متنفرم...از چیزی كه همه می پوشن متنفرم...امشب تو یه پاسا‍‍ژ خانمی رو دیدم كه یه كفش پاشنه نوك تیز پوشیده بود و یه بچه كوچیك هم تو بغلش و اصلا نمی تونست قدم از قدم برداره...برای اینجور آدمها متاسفم كه به جای ایجاد احساس رضایت تو خودشون این حس رو تو دیگران ایجاد می كنن.یا به بیان اقتصادی مطلوبیتشون وابسته به مطلوبیت دیگرانه!

ü یكی از آرزوهام اینه كه به رقص اسپانیایی مسلط بشم.ویدئوی Ain't it Funny جنیفر لوپز رو كه نگاه می كنم موقع رقص اسپانیولیش كه میشه برمی گردم و چند بار نگاه می كنم.یاد 7 سالگیم می افتم كه یه لباس اسپانیولی داشتم كه تو مهمونی ها اونو می پوشیدم و گاهی می رقصیدم...رقصی فقط از روی خلاقیت...در حال حاضر هم سه نوع رقص رو واقعا دوست دارم!اول رقص اسپانیولی.دوم رقص كلاسیك انگلیسی و سوم لامبادا كه حتما باید دو نفری باشه...هیچكدوم شبیه اون یكی دیگه نیست اما وقتی هر كدوم رو نگاه می كنم واقعا لذت می برم...

ü  چرا هر جا ترافیك می شه یه كم جلوترش یه خانمی حتما وجود داره كه یا داره دنده عقب می ره یا داره دور می زنه؟كی میشه یه كم سرم خلوت بشه یك كم دست فرمون به این خانم های محترم نشون بدم!

ü  دیروز دو تا اتفاق باعث شد حالم بد بشه.اولیش توی مترو بود كه یه نفر...نمی تونم حتی بگم...فقط حالتی بود كه چند تا خانم از حال رفتن و بقیه جیغ می كشیدن...و دومیش هم شنیدن خبر ترور "بی نظیر بوتو" نخست وزیر سابق 50% ایرانی پاكستان بود.براش احترام خاصی قائل بودم...نوع حجابش و شجاعتش رو تحسین  می كردم و به نظرم زن بزرگی بود و دنیا تحمل آدم های بزرگ رو نداره...

ü  فرداروز عید سیدهاست.و مگه می شه یكی از اونها رو فراموش كرد كه امسال خرداد ماه از دستش دادیم...دایی ع رو می گم...امروز چقدر به یادش چشمهام پر اشك شد...وقتی آخرین بار بوسیدمش گفتم دایی امسال باید خیلی بیایید خونه ما...گفت حتما میام خوشگل من...

می بینی حتی یك بار هم نتونست بیاد...

چقدر صحبت كردن با دختر دایی و پسر دایی سخت شده...احساس می كنم شادی از خونه شون پر كشیده...دلم نمی خواد محبت زیادی به ترحم تعبیر بشه...دلم نمی خواد حتی یه لحظه یادآور خاطره ای دردآور براشون باشم...اما همیشه به یادشون هستم...حتی اگه ساكت ساكت باشم...

خدایا فقط به همه ما صبر بده...

**امشب از همه چیز نوشتم...و این همان بعد چهارم من است...

 

نوشته شده در شنبه ۸ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme