بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

(این جریان یه مقدار جرات می خواد خوندنش...اگه کسی تحمل نداره نخونه لطفاً اما اگه می خونید خواهشاً تا آخر و دقیق بخونید!)

دو هفته پیش با یه دردی که نذاشت شب بخوابم رفتم یه کلینیک و به یه پزشک مراجعه کردم.در عین ناباوری گفت باید دوبار عمل جراحی بشم.(مسئله خطرناک نبود اما نیاز به یه عمل جدی داشت).خوب جا خوردم...خیلی هم جا خوردم...تقریبا خودمو باختم...چند بار به خودم گفتم شاید به یه پزشک دیگه مراجعه کنم نیازی به جراحی نباشه از یه طرف درد زیاد هم می گفت قبول کن!اومدم و با مشورت خانواده قبول کردم...سریع وسایلمو جمع کردم و در نهایت استرس یه ایمیل نوشتم...آره شاید اون آخرین ایمیل زندگیم می تونست باشه..

.از اون به بعد بدترین لحظات زندگیمو تجربه کردم...اینکه لباس های قشنگمو باید با لباس های صورتی بیمارستان عوض می کردم...کیف پول و موبایلمو دادم دست مامان...تو همین اوضاع بود که یه دفعه با یه برانکار اومدن دنبالم...لباس آبی اتاق عمل تو وجود هرکس غم میاره...بار اول عملم نه بیهوشی بود نه بی حسی...درد زیادی رو تحمل کردم...اونقدر که از گریه کردن هم خجالتی نمی کشیدم...بالاخره عمل تموم شد و منو بردن به اتاق توی بخش...اون شب توی بیمارستان بودن هم چیزی نبود در مقایسه با عمل بعدی...

یک هفته توی خونه استراحت کردم و بار دیگه شنبه همین هفته بود که رفتم بیمارستان...طبقه سوم اون اتاق اون گوشه...اون لباس صورتی...باز هم اومدن دنبالم...دستبندی که اسممو روش نوشته بودن،کلاه آبی اتاق عمل...و انتظاری کشنده که دکتر بیاد و تمومش کنه اون استرسو...صدا زدن اسم خدا...اونجا دیگه هیچکس جز اون همراهم نبود..به جای بیهوشی کامل، آمپولی توی نخاعم تزریقم کردن و از کمر به پایین کاملا بی حس شدم...خدایا چه حس بدی بود...حالا می فهمم که یه فلج یکی که روی ویلچر می شینه چه دردی رو تحمل می کنه...اینکه اونجا توی اتاق عمل دکتری یا پروفسوری یا هر چیز و کسی هستی هیچی نیستی...هیچی...هیچی...تو یه موجود ضعیفی زیر دست چند تا پزشک و پیراپزشک...حتی نمی تونی تکون بخوری...نمی تونی فرار کنی...نمی تونی بری...نه دیگه هیچی دست تو نیست.اونجاست که منم منم درونت می میره...به هوش بودم...جدا شدن قطعه ای از بدنمو حس می کردم اما درد نداشتم و به جاش درد روحی بود که عذابم می داد...خدایا من هنوز یه هفته نبود امتحانام تموم شده بود!وقتی عملم تموم شد بردنم اتاق ریکاوری...زیر دستگاه اکسیژن...اونجا یه خانم دیگه بود که داشت کم کم به هوش می اومد و به دکتر بد و بیراه می گفت...شاید بد و بیراهایی که می گفت تنها چیزی بود که یه کم منو از اون حال و هوا درآورد...خانم مسئول ریکاوری خیلی مهربون بود بهش گفتم ازم بد رگ گرفتن و خیلی درد می کنه...اشکم در اومده بود...دستمو گرفت و بوسید و گفت جانم چیزی نیست عزیزم...و یه کمی بعد نگران این شدم که نکنه حسم دیگه هیچ وقت برنگرده؟!!از بخش اومدن دنبالم و رفتم توی اتاقی که سه شب توش موندم...و شب اول یکی از بدترین شبای عمرم بود...پرستارهای اونجا ذره ای عطوفت تو وجودشون نبود...همین که اثر بی حسی از بین رفت درد شروع شد و تا صبح به معنای واقعی پر پر زدم و حتی یه ثانیه هم خوابم نبرد...و پرستاره فقط می اومد که آنتی بیوتیک رو به دستم تزریق کنه...

تا صبح که یه اتفاق جالب افتاد...مترون بیمارستان (رئیس تمام نرس ها) اومد در اتاق رو باز کرد و گفت من باید برم طبقه پایین چون طبقه پایین به دلیل شلوغی و پر بودن بخش ها مجبور شدن یه آقای پزشکی که خودش باید عمل بشه رو توی بخش زنان بستری کردن و این از لحاظ اخلاقی صحیح نیست.مامان یه کم عصبانی شد اما من با وجود دردی که داشتم قبول کردم...برام ویلچر آوردن اما قبول نکردم...با پای پیاده و شنلی که بهم داده بودن و یه روسری رفتم پایین.آقای دکتره جوونی که باید آپاندیسش جراحی می شد...همه می گفتن آدم دلش می سوزه یه آدمی که تا دیروز خودش مریضا رو کمک می کرده تو تخت بیماری ببینه...اون توی ویلچر نشسته بود و خیلی ازم عذرخواهی کرد...یه بار دیگه فهمیدم ماها انسانها هیچی نیستیم...ماها خیلی ضعیفیم در برابر قدرت خدا...از اون موقع دردم یه کمی بهتر شد و تا همین الانم فقط وقتی پانسمانم عوض می شه خیلی درد می گیره و باید حتما با اسپری بی حسی باشه...اسکار گفته بود هرکس باید بره توی زندان تا بفهمه زندگی چه معنی داره...اما من می گم هرکس باید بره و توی بیمارستان روی تخت بخوابه...دستش توی سرم باشه،درد داشته باشه،دکتر بهش اجازه نده تکون بخوره...با حسرت بیرونو نگاه کنه و مردمو در حال خرید شب عید ببینه و اشک بریزه...اینجاست که دل نازک می شی...اینجاست که شاید خودت نباشی...اینجاست که چشم انتظاری و یه اس.ام.اس از طرف یه عزیز می تونه بهت جون بده و واقعا هم می داد...اما محیط بیمارستان آخر غم دنیاست...اونقدر که حتی باعث می شه سر اعضای خانواده ات داد بکشی...اما باز هم خدا رو شکر من الان حالا به هر سختی و بدبختی که هست دارم الان تایپ می کنم و تا یکی دوماه دیگه ان شالله خوب می شم...

طفلک اونایی که می دونستن سرطان دارن و شاید معالجه هم براشون بی فایده باشه...طفلک اون مادری که می دونست دخترش به زودی می میره...طفلک اون مادری که می دونست می میره و بچه های کوچیکش تنها می مونن و اشک می ریخت و من از ناراحتیش به گریه افتادم.خدایا...همیشه می گفتم پزشک ها انسان های پستی هستن و ازشون متنفر بودم...تو منو تنهای تنها سپردی دست اونها...تا تجربه جدیدی برای من باشه...تلخ و دردناک بود...پزشک من میانسال و فوق العاده مغروری بود...خیلی سر به سرم می ذاشت تا شاید روحیه ام بهتر بشه اما اوائل که کاملا جدی بودم...اما این اواخر گفتم اگه اون نبود واقعا معلوم نبود چی می شد؟به خودم گفتم بهتر نیست عقاید فناتیکتو کنار بذاری و واقع بین تر باشی؟تو هر صنفی انسان خوب و بد هست...لیبرال باش... 

خدایا تو رو برای هر نفسی که خارج از بیمارستان می کشم شکر می کنم...خدایا دوستت دارم...خدایا دوست دارم زود خوب بشم و به زندگی عادی برگردم و بیشتر از همیشه از کوچیکترین لحظه ها استفاده کنم...خدایا از اینکه بهم خیلی چیزها رو یاد دادی ممنونم...خدایا کمکم کن هروقت من درونم زیاد از حد به خودش بالید...از بین ببرش...خدایا نذار دیگه هیچ دلی رو بشکنم...من که هیچ وقت نخواستم...اما حتی اگه ناخواسته بوده،دیگه نذار پیش بیاد که طاقتشو ندارم...خدایا کمکم کن خوب باشم...خوب بمونم و خوب بمیرم...منو ببخش...بدیهامو ببخش...و در پایان ازت می خوام همیشه کمکم کنی قوی و خانوم و متشخص باشم...من حتی این اتفاق رو به فال نیک می گیرم و قول می دم تا آخرین نفس ادامه بدم!و تو در تمام نفسها کمکم کن...

خدایا...من سرشار از دعام...من پردعا رو بپذیر...بی تو هیچم.

 
نوشته شده در پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme