بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

ü       تولد امسالم خیلی بی مقدمه اومده...

خیلی غیر منتظره!چطور ممکنه غیر منتظره باشه؟

چیز عجیبی نیست.یکی-دو ماه گذشته به جرات می تونم بگم یکی از بدترین یکی-دو ماه های تمام زندگیم بود.اون موقعی که هر هفته توی مطب دکتر پشت اون پنجره بیرونو تماشا می کردم تا دکتر بیاد...حتی نمی تونستم بشینم...لبخندهای با معنای دکتر توی مطبش، تنها چیزی بود که بهم امید می داد!یاد اون روز جراحی می افتادم که روی برانکار حسابی به دکتر اخم کرده بودم و نگران از اینکه چه اتفاقی می خواد بیفته جوابشو نمی دادم اما اون با یه لحن جدی امیدبخش گفت:" نترس!چیزی نیست!"حتی همین لحن ظاهراً خشنش چقدر بهم امید داد...نشون دهنده این بود که به خودش خیلی مطمئنه و این آرومم کرد!حتی وسط جراحی هم مرتب باهام صحبت می کرد...

یا روزهای دوم و سوم بستری شدن که اتاقم پر گل شده بود و موهامو مدل خاصی بسته بودم،موقع ویزیت حسابی شوخی می کرد و سعی می کرد از دردم کم بکنه...

یا اون شب دوم بستری شدن تنها پرستاری که مثل یه فرشته بود،چقدر دستاش خنک و آرامش بخش بود....وقتی برای اندازه گیری فشار خون دستای تب دارمو تو دستش می گرفت اونقدر آروم می شدم که می خواستم همون چند لحظه رو آروم بخوابم...

یا صدای آرامش بخش متخصص ریکاوری...

یا احوال پرسی گرم آقای م (رئیس کل اداره) امروز توی اداره،بعد از 2 ماه که برگشتم سرکارم...انگار نه انگار که هشت ساعت روز رو عملا باید سرپا بگذرونم،و نمی تونم هنوز خوب بشینم...

اینها رو دوباره به یاد آوردم که از اعجاز محبت بگم...محبت و عشق معجزه می کنه...توی اون همه سختی این محبت های هرچند کوچیکی که بالا گفتم،مثل کورسویی توی تاریکی باعث می شدن و می شن راهمو گم نکنم...کاش همه این اعجاز رو بفهمن...

توی این دو ماه آخر باز هم یاد گرفتم قدرت آدمها موقع چالش محک می خوره...و در اوج سختی هاست که باید زانو های ضعیف شدت رو راست کنی و سعی کنی دوباره بایستی..

.به هر حال! یک به هر حال بزرگ!امشب شب نهم فروردین شب منه!شب تولد بنفش خودمه....

چه برنامه هایی براش داشتم!مالزی!سنگاپور!چین!ترکیه!دوبی!حتی ونزوئلا...می تونستن مقصد سفر من برای روز تولدم باشن اما!نشد دیگه نشد...و من اینجام...پشت کامپیوتر خودم...

امسال از هر جهت تولد چالش برانگیزیه...

باز هم خدا رو شکر می کنم...به خاطر همه اون چیزهایی که الان داره بهم امید می ده...امشب دعا دارم بسیار زیاد...اما دیگه اینجا نخواهم نوشت و فقط به همون کسی خواهم گفت که باید بدونه...امسال دو تا تصمیم بزرگ دارم...

و یک خواهش از هرکس اینجا رو می خونه...اگر کسی یادداشت تولدم رو خوند و دلش خواست تولدمو بهم تبریک بگه،چشم انتظار دعای خیرش هستم..

.راستی حیاط خونه سقفی از گل های بنفش گرفته...و چه عطری!

*اسکار وایلد گفته بود عشق به خود،بزرگترین و محکم ترین عشقیه که توی دنیا وجود داره...مسلمه منظور اسکار خودشیفتگی نیست!نه!منظورش اینه که اگه کسی نیست شادت کنه خودت دست به کار بشو و خودت رو شاد کن...بد نیست بر اساس گفته ایشون و به عنوان حسن ختام بگم:

"تولدت مبارک بنفشه فروردینی...کاش اگر امسال اشکی می ریزی از روی شادی باشد و نه غم و درد...کاش امسال سراسر عشق و محبت و سلامت باشد...کاش امسال لا اقل هاله ای از رویاهایت را لمس کنی...کاش امسال بهتر باشی

کاش امسال بهترین باشی..."

 
نوشته شده در جمعه ٩ فروردین ۱۳۸٧ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme