بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

موقعیت اول

ü       مشتری برای تحویل کارش اومده...برق ساختمون به این عظمت برای 30 ثانیه قطع می شه (تا دوباره برق اضطراری به راه بیفته)...خانومی که کارت شناساییش نشون میده همسن خودمه وارد می شه و با دست های لرزون می گه:"توی آسانسور بین زمین و آسمون موندم...نزدیک بود سکته کنم..."

لبخندی بهش می زنم و سعی می کنم کارش رو سریع انجام بدم تا زیاد منتظر نمونه...سریع می رم تا با دستگاه مربوطه پرفراژ بگیرم...اوه برق نیست!بلند می شم نگاهی می کنم به اطراف و از یه همکار آقا می پرسم سیم دستگاه پرفراژ UPS نداره؟

پسر سری به علامت منفی تکون می ده و به جای اینکه به یه خانومی که به طور غیر مستقیم ازش کمک خواسته کمک کنه به کارش ادامه می ده!من هم که در این جور مواقع خونم به جوش میاد سیم دستگاه رو با هر زحمت از جعبه nod و UPS بیرون می کشم و توی یه رابط دیگه می زنم...خدایا هیچکس سر جاش نیست!معاونمون رو از توی آبدارخونه و اون یکی رو از توی دستشویی پیدا می کنم که بیان و برگه رو امضا کنن...

مسئول تمبر سر جاش نیست...خودم از توی دفترش تمبر بر می دارم...دستگاه کپی برق نداره...با هزار زحمت با دستگاه فکس یه کپی از مدارک می گیرم...

بالاخره کار تموم می شه...با یه لبخند به خانوم مشتری تحویل می دم...اون که حالا آروم شده با یه لبخند می گه:"دست گلتون درد نکنه...کاش همه مثل شما بودن..."

 

موقعیت دوم

توی یکی از کارهام مشکل تایپی پیش اومده به تایپیست مربوطه مراجعه می کنم می گه:

-"بفرمائید؟!"

-یه چک پرینت به شما دادم هنوز پرینت نهاییش دستم نرسیده

-من پرینت گرفتم!

-پس چرا نیست؟یا باید اینجا باشه یا اونجا...چرا نیست؟کار شخصی که نیست کار اداره است!کجا می تونه باشه؟

--نمی دونم نخوردمش که!اصلاً شاید یکی با شما دشمنی داره...چون فقط کارای اداره شما گم می شه تازه فقط کارای شما!

من باز هم خون جلوی چشمامو می گیره کسی برای من پررویی کنه باید منتظر عواقب خیلی بدی باشه...سریع به رئیس مستقیمش مراجعه کردم و حالش رو اساسی گرفتم.دخترک احمق یک دقیقه بعد کار رو توی پوشه ادارمون میذاره یعنی دقیقاً قصد اذیت داشته...امروز هم فقط کار مربوط به من رو انجام نداده بود...من هم دیگه اصلاً خودم رو عصبانی نکردم و همه چیز رو برای معاونمون گفتم....این یعنی شعور اون دخترک...نهایت حماقت،نهایت عقده و نهایت بچگی!

موقعیت سوم

توی گرما سریع خودمو به دانشگاه می رسونم تا استادمو ببینم،برم سایت برم کتابخونه و چی می بینم برق نیست!انگار خاک مرده توی دانشکده پاشیدن... ناچار بر می گردم برم خونه توی راه می رم داروخانه یه صابون مخصوص بگیرم دختری با آرایش غلیظ پشت کانتر ایستاده سر از حرفای من در نمیاره و جالبی اینکه کم هم نمیاره...می خواستم بگم عروسک خوبی هستی (هر چند متاسفانه قیافه دلچسبی هم نداری!!!) اما مغزت هم خالیه عزیزم...با عصبانیت بیرون می رم...مجبورم برم اتوبوس سوار شم...توی ایستگاه دو تا دختر 15-16 ساله مخصوصاً از یه پسر 27-28  ساله دلبری می کردن و به خودشون افتخار می کردن و در نهایت حماقت فکر م یکردن خیلی باحال و تو دل برو هستن!!!...و من فقط حرص می خوردم...یک ساعت گذشت و اتوبوس نیومد بلند می شم که ببینم با تاکسی می شه رفت یا نه؟اتوبوس میاد بلیط رو می دم اما می بینم بدتر از اتوبوس های فیلم های بالیوود و کلکته و بمبئی!کم مونده مردم روی سقف هم بشینن! بلیطم رو پس می گیرم و می رم اون طرف خیابون تا پاساژ مقابل رو ببینم می بینم برق رفته و تمام بوتیک دار ها بیرون نشستن...می رم برای خودم یه کم خرید کنم می بینم چند تا کارگر افتادن به جون پیاده رو تا زیبا سازی انجام بدن!!!!

پام پیچ می خوره و نزدیکه بیفتم(و افتادنم همانا و بدبخت شدنم همان...یک بار افتادم برای هفت پشتم بس بود!) و...و...

 

تا کجا بگم؟

فقط دو تا سوال دارم!

1.       ما الان جهان چندم هستیم؟

 

2.       اگه من توی این مردم به دنیا اومدم و زندگی کردم پس چرا هیچ نوع سنخیتی با این مردم ندارم؟اونا رو نمی فهمم!و اگه خودم رو سرگرم دنیای درونم نکنم فقط زجر می کشم...این چه حکمتی است؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme