بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

نمی دونم آدم حرفشوباید کجا بزنه...

وقتی هیچکس تو رو نمی فهمه....

وقتی که واقعاً میون این همه انسان یا بهتر بگم انسان نما،

داری تلاش می کنی و دست و پا می زنی که یه باریکه نور،رشته ای از امید،ذره ای انرژی خلق کنی...

تو فقط برای خودت و آینده و خوشبختیت تلاش کردی...تا جایی که رسم انسانیت و معرفت حکم می کرد و شاید خیلی بیشتر به دیگران کمک کردی...نه به کسی صدمه می زنی،نه به کسی کاری داری،نه هیچ چیز دیگه...

ولی این آدما،این آدم نما ها،نمی تونن یه لبخند تو رو ببینن.

نمی تونن...چون خودشون بلد نیستن که چطور باید بخندن،یا چطور یه لحظه شاد ایجاد کنن...

یا نه،همون شمعی که تو توی ظلمات روشن کردی رو خاموش می کنن تا تو هم مثل خودشون بخوابی...

از اون با کلاس ترینشون گرفته تا اون بی کلاس ترین...از اون راننده سرویس و تایپیست و همکار گرفته تا رئیس و همکلاسی های دانشگاه و همه و همه...به قول ب نفس هم دیگه نمی شه کشید...حتی یه نفس کوچیک...

 

چقدر باید بگم من این آدما رو نمی فهمم...منطق پوچشون رو درک نمی کنم و نمی دونم چرا باید از شادی دیگران ناراحت شد یا نه سعی کرد اونا رو هم مثل خودشون پوچ و تهی و خالی کرد...یه فسیل مثل بقیه فسیل ها...

 

ع د،یه فوتبالیسته،همه هم خوب می شناسنش...

یه فوتبالیست مشهور اما نا محبوب...تنها دلیل نامحبوب بودنش هم اینه که خیلی مصممه...خیلی خاصه...خیلی قویه....خیلی با اراده است...اهل دروغ و ظاهرسازی نیست...

 

همین آدم از 12 سالگی الگوی من بود...مورد علاقم بود...یه بار توی یه برنامه تلویزیونی یه حرف بسیار زیبایی زد...اون گفت پدرم همیشه می گفت :"تا زمانی که یه فرد معمولی هستی،کسی کاری به کارت نداره،همین که خواستی متفاوت و خاص باشی،دیگه روی آسایش رو نخواهی دید."

           

فقط دو هفته بود یه کم،فقط به اندازه یه تار مو از خستگی ها و فرسودگی هایی که این جامعه روم ایجاد کرده فاصله گرفته بودم...ولی انگار...

 

دیروز خیلی خسته شدم...چون اشک فردی رو دیدم که احساس کردم درست مثل خودم در آستانه فروریختنه و فقط به یک امید زنده است...

 

و اون امید با تهدید مواجه شد...

 

خیلی سخت بود...خیلی...

 

خدایا،شاید جز تو هیچکس نه منو بفهمه نه باور کنه...پس به یگانگی خودت و تنهایی من قسم تنهام نذار...فقط همین...

 

*نوشته شده در اداره...پشت میزم...و...*

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme