بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

قرآن سر نگرفتم،

سوره ای نخوندم،

مسجد نرفتم،

اما الان،ساعت 2:20 صبح می خوام از سال گذشته و چشم انداز سال دیگه ام بنویسم.

 

امروز وقتی م رو تو بغلم گرفتم و گریه کردم و کردیم و هواپیماش بلند شد و پرواز کرد به اوج آسمون و دور شد از من و رفت به سوی سرنوشتش توی یه بندر زیبای بریتانیا،انواع افکار و احساسات بر من گذشت...

نمی دونم چرا احساس کردم که من خیلی کم وقت دارم و خیلی زیاد وقت تلف کردم...خیلی کارا بود که می خواستم انجام بدم و نشد....امسال می خواستم برای یه کنفرانس توی پرتغال و سنگاپور مقاله بدم اما هیچ کدوم نشد...دو دلیل بزرگ داشت...اولیش یقیناً اون عمل جراحی بود که پارسال داشتم و شش ماه زندگی نداشتم...دومیش هم...

چقدر زود یادم می ره که تو چه مقطعی چی به سرم اومد...بیانش خیلی سخته...نوشتنش خیلی سخت تر....

کاش این یک ماه اخیر به جای امسال پارسال اتفاق افتاده بود...یا نه حتی سال های خیلی قبل...خدایا نمی دونم این رو باید ازت بخوام،براش افسوس بخورم یا نه اگه این مقطع رو از اینجا برش بزنی و ببری به قبل جواب نمیده...

واقعاً نمی دونم...نمی دونم...نمی دونم....

نمی دونم چرا بیش از هر چیز توی وجود من احساسات رو قرار دادی...احساسات غلیظ از هر نوع و مهار نشدنی....

یادت میاد دی 85 رو؟یادت میاد؟

تو کی هستی دختر؟آخه تو کی هستی؟

چطور تونستی ببخشی؟چطور تونستی بارها ببخشی که حالا ازت طلبکار هم بشن؟

آره بخشیدم....اما هیچ وقت معامله نکردم....اگر هم تو فکر کردی معامله ای بوده خیال باطل کردی....خیال باطل!

هر جوری می خوای فکر کنی فکر کن...

برای من فقط این مهمه خدا چه جوری فکر می کنه....

برای همین بود که اون روز جلوی اون احمق ها هیچ چیز نگفتم و فقط رفتم...رفتم و رفتم....

چقدر سخته نگاه کردن به گذشته و جلو رفتن...

این بار دارم زندگیم رو سرمایه گذاری می کنم.....همه زندگیم رو....

ریسک بزرگیه...خیلی بزرگ...اما دیگه طاقت ندارم...خدایا این بنده ناآرومت رو می فهمی؟

خسته شدم بس که باید صبر کنم تا من واقعی خودی نشون بده...

خسته...

مثل اون روز که ب در رو کوبید و رفت تا دور از من گریه کنه....

این دروغ و شوخی نیست...

شوخی می کنیم و می خندیم...

اما عمقش چقدر جدیه...چقدر ترسناکه....

بسه.بذار از اینجا به بعد اینجوری ادامه ندم....بذار مثل یه انسان بی اعتقاد و ترسو ادامه ندم...

منو می بخشی خدای من؟

به اینجا پناه آوردم تا بگم...

در گذشته سختی های زیادی داشتم هر چند شاید هیچکس از من مغرور و شوخ طبع و باانرژی و با اعتماد به نفس این ادعا رو نپذیره...

ولی بین من و تو که هیج کدوم از این ها مطرح نیست.هست؟

در اینکه تو بی همتایی شکی ندارم...

خدایا،این ظرفی که توش هستم برای وجودم خیلی کوچیکه...خیلی....دارم اذیت می شم....

به حق این شب بزرگ و اون اشک هایی که گاه و بیگاه جاری شد....

کمکم کم جاری باشم...

در این راهی که در پیش گرفتم کمکم کن...

زیاد نوشتم....

بیش از این نتوانم نوشت...

.

نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme