بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 وقتی برای اولین بار این آهنگ Evanescence رو عنوان یه پست وبلاگم کردم کوچیکتر از این بودم.شاید 4 سال پیش بود...عاشق تمام آهنگاشونم...این یکی و به خصوص ویدئوش رو واقعاً دوست دارم...

خیلی همه چیز پیچیده شده...خیلی...مثل یه loop بی پایان...

راه فراری که برای خودم باز گذاشته بودم،داره بسته می شه...شاید خیلی تنگ و باریک....شاید هم کاملاً بسته...و این یعنی یه امتحان بزرگ...

شاید زد به سرم و اول دسامبر رو اجرا کردم...

به قول اون طفلک که این سرنوشت زودتر انتظارش رو می کشه...و می گفت شاید انقدر b خوردم که مسموم شدم و یه جا گوشه خیابون افتادم...بعد تو بیا و منو پرت کن توی دریا...انگار قضیه واقعاً داره جدی میشه؟

این چه سرنوشتی است که برای ما جوونها رقم خورده؟هرکس به نوعی درگیره...اونهایی که خودشون رو مشغول بازی های بچه گونه کردن رو نمیگم...اونهایی که  می فهمن و به زندگی مسخره راضی نیستن...

دلم برای خودم می سوزه...دلم برای اونهایی می سوزه که تمام زندگیشون زحمت کشیدن...اما شایستگی برای یک زندگی بهتر الزاماً یک زندگی بهتر رو به دنبال نداره...

نمی دونم...خیلی قاطی کردم...به شدت...

نباید بترسم...نباید...ترس در این مرحله فقط بهم ضربه می زنه...اما یعنی باز هم باید نقش معروف خودم رو بازی کنم؟

پس لااقل قدرتش رو هم بهم بده خدایا...چون همه چیز داره به هم می ریزه و اگه تو نباشی...دیوانگی از هیچکس دور نیست...

و من فقط حال دیوانگان را می فهمم...

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme