بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

ماه پر ماجرایی بود.و عبور از اون قدرت زیادی می خواست و می خواد.

اما من به راه رفتن روی لبه تیغ عادت کردم...

 

از روز 15 نوامبر تا همین 2-3 روز پیش حسابی درگیر بودم.چقدر سخت و دردناک بود که با این همه خستگی روحی خودم به یک فرد خسته و شکست خورده،اون هم تک و تنها،گوشه یه هتل،تو یه کشور دیگه روحیه بدم...علیرغم اینکه واقعاً از جون مایه می ذارم-و شاید این مهمترین کاری باشه که توی دوستی و محبت ماهرانه انجام می دم-ولی وقتی دوستم به خاطر امید دوباره خودش رو مدیونم می دونه و ازم تشکر می کنه احساس غرور می کنم...

هفته پیش سه روز دبی بودم.نه برای تفریح!برای یه امتحان که خیلی برام مهم بود.به جز چند تا مکان و چند صجنه و چند لحظه،این بندر هیچ چیز خاصی نداشت که جذبم کنه...فکر می کنم بعضی هاشو تیتر وار بگم بد نباشه.

1.       توی پرواز (ایران ایر)،یک مشت عناصر ندید بدید وجود داشتن که موقع نشستن هواپیما شروع کردن به دست زدن!

2.       توی صف eye test در فرودگاه دبی،علی دایی و همسرش و مادرش کنارم ایستاده بودن...فقط خدا می دونه قیمت لباس و کیف و کفش همسرش چقدر بود.روسری اش کم کم عقب رفت و آخرش هم یه دفعه افتاد!من به شخصه فکر می کردم علی دایی بویی از احساس نبرده اما خوب یه اقدامات رومانتیک از خودش ابراز کرد و حداقل ناامید نشدم.

3.       وقتی منتظر تاکسی هتل بودیم (که البته هیچ وقت نیومد) یه دفعه چشم باز کردم و دیدم چندین عدد از کارگران هندی اطرافم جمع شدن و دارن خیره نگاهم می کنن.این هم واقعاً شانس زیبای من بود!

4.       هتلی که توش بودیم،مزخرفترین هتلی بود که در تمام زندگیم دیدم.علیرغم اینکه پول زیادی هم گرفته بود.موقع check-in خیلی معطل کردن،بویی از high-tech نبرده بودن!اتاقاش موقع ورود خیلی خیلی سرد بود.تلویزیونش فقط 30 تا کانال داشت.و وای خدای من از شب امتحانم که در موارد بعدی بهش اشاره می کنم!

5.       شب امتحانم تصمیم گرفتیم بریم محل امتحانم رو پیدا کنیم.دم هتل یه راننده تاکسی هندی پیدا کردیم.یعنی در واقع اون ما رو پیدا کرد.سوار شدیم.مردک نمی دونم کدوم خانوم محترمی بهش زنگ زد و شروع کرد به هندی حرف زدن و هر هر و کر کر و وای روی اعصاب من رژه رفتن.بعد هم یه آهنگ هندی هم گذاشت و صداشو بلند کرد و اعصابی برام باقی نموند!

6.       وقتی پیاده شدیم.از این بپرس از اون بپرس.هی این ور برو اون ور برو.مگه کسی بلد بود.ماشالله همه شون هم انگلیسی در حد سیب و پرتقال حرف می زدن و روان منو به هم می ریختن،ترجیح می دادم واقعاً فارسی حرف بزنم!آخر سر خودم IQ زدم و متوجه شدم هیچکدوم فرق BUSINESS TOWER و BUSINESS CENTER BUILDING رو نمی دونن.حتی دکتر داروسازی که توی همون ساختمون به حیات خودش ادامه می داد!business center که بالای مشرق بانک و HSBC بود،زیباترین جای دبی بود که ازش خوشم اومد.رفتیم بالا توی مرکز کامپیوتر New Horizons و به یه آقای بلوندی که مسئول اونجا بود گفتم که فردا امتحان دارم،اسمم رو توی کامپیوترش پیدا کرد و بهم گفت که فقط کافیه پاسپورت بیارم.خداحافظی کردم و رفتم تا فردا صبح.

7.       بعد از اون رفتیم یه سوپر مارکت خرید،بعد هم یه پاساژ فوق العاده بزرگ رو دیدیم،بعد هم مک دونالد شام خوردیم.طفلک همه اش یاد مک دونالد آلمان می افتادم و به درپیت بودن این شعبه اش می اندیشیدم!

8.       وقتی شام خوردیم،تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم.یه آقای هندی با لهجه زیبای هندیش گفت که don’t worry I will catch the bus for you! بیچاره هم پرید وسط خیابون و اتوبوس رو گرفت و ما رو سوار کرد به راننده هم گفت ما رو کجا پیاده کنه.توی اتوبوس تا دل هرکس بخواد فیلیپینی،تایلندی،چینی،سیاه پوست،هندی و پاکستانی مشاهده می شد!

9.       رسیدیم هتل و وای خدای من دیسکو شروع شده بود!رفتم توی اتاق،سرم رو گذاشتم رو بالش دیدم نه!خوابم نمی ره.سر و صدای وحشتناک که انگار توی اتاق بود.تازه ساعت 11 بود و دیسکو تا 3 صبح ادامه داشت!استرس خودم به کنار،در نظر گرفتن این همه زحمت،این همه هزینه و این همه بدبختی اون وقت یه مشت علاف بیکار همه رو به هم بریزن!تا جا داشت گریه کردم!انقدر خسته شدم که خوابم برد ولی نمی دونم چی شد که ساعت 4 دوباره پا شدم و دیگه خوابم نبرد.صبح با چشمای پف کرده و خسته و فقط به امید خدا رفتم برای امتحان.همونطور که قبلاً هم گفتم واقعاً مرکز خوبی بود.آروم و منظم و با مسئولین مودب و خوش برخورد و مهربون.(البته مدیریت اینجا آمریکاییه و دلیل خوب بودنش همینه)

10.   امتحانم خوب شد،البته نه اون چیزی که واقعاً حقم بود،که دلیل این هم خستگیم بود،ولی خوب شد و بقیه اش دیگه به امید خدام.

11.   بعد از امتحان رفتیم یه جا غذای عربی خوردیم که برام جالب بود!

12.   شب هم رفتیم خرید که به نظرم برای خرید لباس و کفش و یه سری لوازم جانبی کامپیوتر خوب بود.توی فروشگاه یه مرد روس خیلی fallen in love من شده بود!باز جای شکرش باقیه تیپ و قیافش از اون هندی ها خیلی بهتر بود!

13.   با یه پسر بچه سیاه پوست دوست شدم که وقتی باهاش انگلیسی حرف می زدم می خندید و می ررفت پشت مامانش قایم می شد!

14.   تا دلم خواست برای خودم خرید کردم...گرون قیمت ترین عطر تمام زندگیم،لوازم آرایش،کیف،کفش،لباس و..و..و...به قول مل مانیای خرید گرفته بودم!

15.   دوم دسامبر روز ملی امارات بود.تمام ماشین ها پرچم زده بودن.یه آهنگ ویژه درست کرده بودن که مرتب رادو و تلویزیون پخش می کرد و کلی فیلم سینمایی خوب آمریکایی که نمی دونستم کدوم رو نگاه کنم! 

 

16.   یه نکته راجع به خانومای ایرانی برام جالب بود.اکثراً از لباسای بالا،باز می پوشیدن.مثل اروپایی ها جرات نداشتن شلوار یا دامن کوتاه بپوشن.خوب این هم دلیل داره.چون اکثراً خوش تیپ نیستن.و وای بعضی هاشون با اون لباس پوشیدناشون حال آدمو به هم می زدن.

17.   و بالاخره برگشتیم به فرودگاه عظیم دبی،و سفر کوتاهم تموم شد.دبی جایی نیست که واقعاً دلم بخواد دوباره برم.اصلاً جذبم نکرد،بیشتر به درد عقده خارج ها،عقده دیسکو ها،عقده بار و پاب ها،عقده مایو پوش ها و در یک کلام خارج ندیده ها می خوره...جای cheap ایه.

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme