بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

رستوران مثل هر شب شلوغ نبود.چندين جای خالی پيدا می شد و ماريسا مجبور نبود که به سرعت از سر يک ميز به ميز ديگر بدود و سفارش بگيرد.دو سه خانواده در حال خروج از رستوران بودند و تنها در يکی از ميز های گوشه ديوار،دختر و پسر جوانی مشغول صحبت و خوردن غذايشان بودند.ماريسا هم آرام روی يکی از ميز ها نشسته و به درب خروجی خيره شده بود.به ماه ديگر می انديشيد يعنی زمانی که دختر کوچکش متولد ميشد.به اينکه تمام مشتريان با تعجب به او می نگريستند و از خود می پرسيدند چگونه با اين شرايط کار می کند.به شوهرش که برای مدت هفت ماه به خانه برنگشته و تنها به دو سه بار تلفن اکتفا کرده بود.به خودش که چقدر لاغر و نحيف شده بود.به آپارتمان کوچکش که روز به روز از شکل می افتاد.به آينده ی نا معلومش.گويی ديگر رمقی در پاهايش نمانده بود.سرش را روی ميز گذاشت و چشمانش را بست.پس از مدتی صدای زنی را شنيد که او را خطاب قرار داده بود.هنگامی که ماريسا چشمانش را باز کرد زنی حدودا ۶۰ ساله را يافت که با لبخندی می پرسيد:"هنوز هم غذا داريد؟"

لحظه ای بعد ماريسا ظرفی از غذای مخصوص خود را جلوی آن خانم مسن خوش سيما قرار داد و با حسرت به آرامش او حين غذل خوردن می نگريست.۷ ماه بود که ماريسا حتی يک بار نيز اين چنين با آرامش غذا نخورده بود.در همين حال دختر و پسر جوان پس از پرداخت صورتحسابشان با خنده ای که از شادی و با هم بودن سر داده بودند از در خارج شدند.ماريسا هم سه سال پيش وقتی که ۱۸ ساله بود درست مانند آنها رفتار می کرد؛شاداب و با نشاط.درست هنگامی که با همسرش فرانک آشنا شده بود.فرانک از او ۱۱ سال بزرگتر بود و پدر و مادر ماريسا به گمان اينکه دخترشان را به مرد لايقی می سپارند او را به اين ازدواج ترغیب نمودند.در حالیکه ماریسا در آن هیچ علاقه ای به همسر ثروتمندش نداشت.زندگی آنها روال عادی خود را سپری می کرد تا اینکه شوهر ماریسا تمام سر مایه خود را در واردت دارویی به کار گرفت که گفته می شد سرطان را به طرز معجزه آسایی بهبود می بخشد.چند ماه اول ثروتشان با پول خوبی که از این راه بدست می آوردند بیشتر و بیشتر می شد اما اوضاع به همین روال باقی نماند و به مرور زمان تعداد شکایات مصرف کنندگان افزایش یافت.شکایاتی که فرانک را مجبور به فروش کلیه دارایشان کرد تا به خانواده های بیماران غرامت بپردازد.

حال درست 7 ماه بود که فرانک حتی یک بار هم به دیدن ماریسا نیامده بود.و چقدر ماریسا در این 7 ماه رنج کشیده و نزار و ضعیف شده بود.او در افکار خود غوطه ور بود که پیرزن پرسید"عزیزم حساب من چقدر می شود؟"

ماریسا لبخندی زد...7 ماه بود که هیچ کس با او به این مهربانی رفتار نکرده بود.گویی دنیا را به او داده بودند.

هنگامی که خانم از رستوران خارج شد،ماریسا هم از صاحب رستوران خداحافظی کرد و وارد خیابان تاریک و پر از برف شد.آپارتمان محقر او چندان دور نبود اما برای یک زن باردار و ضعیف و در آن هوای سرد حتی گام برداشتن نیز کار دشواری به نظر می رسید.در حالیکه آرام و بی صدا اما به سختی در خیابان قدم بر می داشت متوجه اتوموبیل سیاهرنگی شد که کنار او نگه داشت.ماریسا می ترسید، هیچگاه اینقدر احساس بی پناهی نکرده بود.زانوانش دیگر رمق و توانی نداشت.احساس می کرد دیگر به پایان خط رسیده است.چشمانش سیاهی رفت و نقش بر زمین شد.

در همین حین مردی با ظاهری آراسته از داخل اتوموبیل به سوی او دوید.چشمان ماریسا قادر به تشخیص صورت او نبود اما صدایش را می شناخت که می گفت:"ماریسای من،چشمانت را باز کن.دیگر همه چیز تمام شد"

ماریسا دستی به صورت مرد کشید و گفت"تویی فرانک؟"

مرد دستش را به منظور اتکا زیر سر ماریسا گرفت و گفت"منم..فرانک...دیگر لازم نیست کار کنی ماریسا همه چیز تمام شد. من دوباره یک شرکت زدم.می خواستم وقتی فرانک خودت شدم برگردم.نه یک فرانک بی سر و پا.حالا ما دوباره همه چیز داریم.نه مثل زندگی اولمان اما آنقدر خوب هست که شرافتمندانه زندگی کنیم.خدا می داند که چقدر منتظر تولد بچه مان هستم."

ماریسا لبخندی زد و گفت"دخترمان!"

فرانک در حالیکه دستان سرد ماریسا را می فشرد گفت"عزیزم بلند شو.اینجا خیلی سرد است.بیا برویم داخل ماشینمان..."

ماریسا به آرامی جوا داد"من نمی توانم حرکت کنم فرانک دیگر رمق ندارم."

فرانک با نگرانی گفت"این چه حرفی است که میزنی؟عزیزم..بلند شو.بیا برویم منزل جدیدمان.بلند شو"

صدای آرامتر ماریسا گفت" ای کاش فقط یک هفته زود تر می آمدی.تا هفته ی پیش.."

فرانک احساس می کرد دستان ماریسا سرد تر و سرد تر می شد.چشمان فرانک داغ شده بود.و ندامت به شکل دانه های اشک از گونه هایش سرازیر شده بود.ماریسا انگشت خود را به زیر یکی از آن قطره های اشک برد و با صدایی ضعیف تر از قبل گفت"ای کاش فقط یک هفته ...."

فرانک سر ماریسا را به سینه اش می فشرد تا شاید اندکی گرم شود اما بدن ماریسا لحظه به لحظه سرد تر م شد.دختر جوان در حالیکه در آستانه مادر شدن نیز بود به چشمان نادم شوهرش می نگریست.فرانک دیگر بی تاب شده بود و گویا افسوس آن یک هفته ای که ماریسا از آن سخن می گفت را می خورد.

ماریسا به چشمان فرانک خیره شد و با صدایی که به یک نجوا شبیه بود گفت:"خودت را سرزنش نکن فرانک.همین که برگشتی برای من بینهایت با ارزش است.در مدت چند دقیقه نفرتم را به عشقی دوباره تبدیل کردی.دوستت دارم فرانک."

دمای بدن ماریسا و دانه های برفی که شروع به باریدن کرده بود یکسان به نظر می رسید.تلاش نهایی فرانک برای خبر به اورژانس بی نتیجه مانده بود.و او بدن بی جان ماریسا را به آغوش گرفته بود.ماریسا و نوزادی که هیچگاه متولد نشد.حال فرانک تنها بود و آتش حسرت آن یک هفته از اعماق جانش زبانه می کشید.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۳ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme