بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

دنیا خیلی عجیبه...خیلی بی رحمه...خیلی...

خدایا چقدر دیشب حرف زدن برام سخت بود.آخه دلیل داشت...هر کلمه حرف پشتش یه دنیا اشک بود....یه دنیا...خیلی سخت بود که واقعیت چیزی که توی دلمه رو با یه مشت حرف تلخ عوض کنم...

disguise...disguise...disguise....یه ماسک مسخره که پشتش تمام وجودم محبوسه...

گاهی فکر می کنم خیلی از خصوصیات اخلاقیم اشتباهه...sensorهای وحشتناک قوی دارم...فوق العاده حساس...و سرعت زندگی برام خیلی بالاست اما انگار اطرافیان سلانه سلانه به دنبالم میان...و این اختلاف فاز آزارم می ده...وقتی دیگران بیدار می شن که من مدت هاست حرکت کردم...مدت هاست با اشتیاق انتظار کشیدم...مدت هاست رویا پردازی کردم...مدت هاست برنامه چیدم... ولی ولی ولی...همین اختلاف فاز سردم می کنه...درست مثل یخ...و از اونجایی که حالم از سرد بودن به هم می خوره...نیروی زیادی صرف می کنم که دوباره خودم بشم...ولی درد اینه که این جریان ادامه پیدا می کنه...و این وسط حس می کنم دارم ذوب می شم...

پاداش...شانس...و یا هر چیز دیگه...یا این کلمه ها آشنام...بدجور آشنام...چون....

خدای من...از همه چیز و همه کس فاصله گرفتم...و من موندم و یه دنیا جای خالی...نمی خوای اون جاهای خالی رو با حضورت پر کنی؟

حتی نمی تونم اون چیزی که توی وجودم هست رو بنویسم....چون همه چیز هست و هیچ چیز نیست...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme