بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

روز سردی بود...باد سردی می وزید...چای داغ....نسکافه داغ...

و موهایی که از روی پیشونی کنار زده شدن...چشمهایی که به گوشه ای خیره بودن...

برگ های زردی که با وزش باد این طرف و اون طرف می رفتن...

دختر و پسر هایی که اون گوشه حیاط دانشکده،چای می خوردن،سیگار می کشیدن و می خندیدن...

دانشکده خودمون میزبان خوبی نبود...اینجا هم که راحت نبودم...بی طاقت بودم...بی طاقت...

تمام خاطرات قشنگ مثل فیلم جلوی چشمام عبور می کردن...

تمام شب آهنگ ... رو گوش کردم...اون شب دلم می خواست یا می مردم یا همیشه همین طور همه چیز زیبا بود....

و بهار نزدیک است....

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme