بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

جان لاک یا هر کسی که در مورد من این احساسو داری...

می دونی،اگه لحنت بد نبود و با حالت فحش و اینقدر زننده ننوشته بودی شاید حرفاتو بهتر می پذیرفتم...

امروز صبح تصادف کردم و زخمی شدم و بعد از اون اونقدر عصبانی بودم که با هر انسانی که سر راهم قرار گرفت دعوا کردم...به هیچکس هم رحم نکردم...کوچیک و بزرگ...

واقعیت اینه که من بهترین نیستم...من اصلاً بهترین نیستم...من خیلی لجباز و یه دنده ام...من خیلی بیش از حد مغرورم...من خیلی خودخواهم...ادعا می کنم که خودم رو برتر نمی دونم ولی توی دلم این وجود داره...

اینها هیچ چیز نیست جز نشونه های بدی...

ای کاش بتونم این دیدم رو نسبت به دنیا عوض کنم...این دید بین من و دنیایی که توش زندگی می کنم فرسنگ ها فاصله انداخته...به امید روزی که به مدینه فاضله ذهنم برسم...ولی ثانیه ها،دقایق،ساعتها،روزها و ماهها و سال ها دارن میان و می رن و من هنوز خودم رو میون همون آدما می بینم...آدمایی که هم احساس می کنم اونها دارن منو اذیت می کنن هم من اونا رو...

به خودم گفتم :هنر این نیست که قسمت عمده محبت و عشق وجودت رو  جمع کنی و به یک نفر بدی و از همون یک نفر توقع داشته باشی به همون میزان بهت محبت و عشق بده...هنر اینه که تا جایی که ممکنه افراد رو دوست داشته باشی و یک نفر برات خاص باشه...

شاید راه رسیدن به مدینه فاضله همین باشه...شاید مدینه فاضله اصلاً همین باشه...

امروز از اولین دقایق تا آخرین دقایق برای من پر از درس بود...

زانوم ورم کرده و درد می کنه،دلم از خودم شکسته و ...

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme