بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

نمی دونم که می دونی چقدر دوستت دارم؟

موقع رانندگیت که کنارت می شینم احساس آرامش می کنم.

وقتی راجع به مسائل پیچیده حرف می زنیم دوست دارم تا ابد ادامه بدیم...

تو مثل ترمزی هستی برای شتابزده بودن من و من مثل ترمزی برای شیطنت ها و تنبلی های تو...

humor ات رو خیلی دوست دارم.نوعش دقیقاً مثل humor خودمه.هیچ وقت یادم نمی ره بار اول که صحبت کردیم.انگار نه انگار که بار اول و بدون هیچ نوع پیش زمینه  بود.یک ساعت و نیم دو ساعت طول کشید.یادته چقدر خندیدیم؟

و بار اول که دیدمت غرور هر دو اجازه نمی داد مثل اون بار اول صحبت کردن بخندیم...بار دوم سعی کردیم تو مباحثه انگلیسی و فارسی همدیگه رو شکست بدیم اما هیچکس شکست نخورد و اعلام صلح کردیم!

روزها و شب های عجیبی به ما گذشت.

و خاطرات  شاد و غمگین زیادی در ذهن هر دو ثبت شد.هم با هم خندیدیم.

هم من اشک تو رو دیدم هم تو اشک من رو و به اینجا رسیدیم.

من دوستت دارم.این رو هیچ وقت به زبون نیاوردم.

ای کاش اون روز که کنجکاوانه دنبال آدرس وبلاگم می گشتی،پیداش می کردی...

دلم می خواست اینها رو می دیدی...ولی نه!

من هیچ وقت محافظه کار نبودم و نباید بمونم....

دعا کن در این مسیر سخت سرنوشت اشتباه نکنیم هیچکدوم.

من همیشه از خدا کمک خواستم.

ای کاش ...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme