بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

از دوشنبه کارمو به عنوان معلم زبان برای بچه های ۷ تا ۹ ساله شروع کردم.خوب اولش از اينکه سنم برای درس دادن بزرگسالا کم بود و بايد بچه ها رو درس می دادم يه کم ناراحت بودم.اما اين بچه هايی که من ديدم نظرم رو کامل عوض کردن!همه شون ناز...کوچولوووو...مهربون...پاک...عين فرشته ها...هر چی ميشه تندی ميان به آدم ميگن...تا يه چيزی مينويسن سريع به آدم نشون ميدن!و جالبتر از همه اينکه بعضياشون با چه لهجه های دقيقی انگليسی حرف ميزنن!ديگه اينکه هنوز يه جلسه نگذشته ماماناشون از آدم آويزونن!بچه من چطوره؟؟؟

بين کلاسا که معلما ميرن دفتر تا يه نفسی تازه کنن هم خيلی جالبه از اون جايی که همه همديگه رو ميشناسن و به واقع کم و بيش دوست و هم سن و ساليم   بلبشوييه تو دفتر: يکی ميگه بابا من فلش کارد ندارم! يکی ميگه ای بابا اينا من هر چی ميگم بلدن!يکی ميگه من يه ربع وقت اضافی آوردم!يکی ميگه من وقت نکردم Work Book رو توضيح بدم براشون!و و و....

درسته که آدم خيلی فيزيکی خسته ميشه اما از نظر روحی واقعا انرژی ميگيره...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme