بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

اون روز ضربه بدی به من و روحم خورد...

همش جمله I lost in the game مدام توی ذهنم تکرار می شد...

احساس قماربازی رو داشتم که تمام زندگیش رو شرط بسته و همه رو باخته و دوباره باید از صفر شروع کنه...

ای کاش می تونستی بفهمی که بردن این بازی برای من چقدر مهم بود...

 ای کاش به جای راه حل ارائه دادن می فهمیدی چقدر ادامه دادن این راه با تو برام مهم و دوست داشتنی بود و هر زمان که احساس کردم ممکنه از هم جدا شیم قلبم لرزید...

چه حس بدی بود.دوست نداشتم هیچ آشنایی اطرافم باشه...دلم می خواست به موازات ساحل راه برم و گریه کنم و از اون خدای شاهد همه چیز بپرسم این انصاف بود؟

ندونستن اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد هم بهم امید می ده و هم نگرانم می کنه...

خدایا...می دونم داری امتحانم می کنی...من ادعای قدرت دارم...اینجا باید نشون بدم...

من هم یقیناً نخواهم نشست و تا ابد اشک نخواهم ریخت...

من راهم را گم کرده ام...

من خسته ام...

من دلتنگم...

اما ضعیف نیستم.

هرگز.

 

نوشته شده در جمعه ٤ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme