بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

از چهارشنبه شب ذهنم تمام وقایع یکسال و نیم پیش رو مرور می کنه...

من در جذابیت خودم شک ندارم.

تو جذب من شده بودی.بد هم جذب من شده بودی.

من روابطت با دخترهای دیگه رو می دیدم.نوع رابطه ات با من خیلی فرق داشت.

در اینکه از بودن با من لذت می بردی و به داشتن من افتخار می کردی شک ندارم.

و اگه در حال حاضر کلمه ای به اسم  ازدواج و یا تعهد وجود نداشت مطمئنم رویای من از عشق به وقوع می پیوست.

 از نامزدت تعجب می کنم.من واقعاً حاضر نبودم با کسی ازدواج کنم که فرد دیگه ای اینقدر توی زندگیش نقش پررنگی داره.

و اینکه حالا می فهمم که چرا حقیقت رو پنهان می کردی.تو می دونستی که اگه بحث ازدواجت رو مطرح کنی بلافاصله من رو از دست خواهی داد.

البته درسته الان دردناکه ولی من هم این رابطه رو دوست داشتم.چون هر چند ناقص اما بخشی از رویای من از عشق رو واقعی کرد.

چیزی که یکسال پیش نداشتم.و این خوبه.این دستاورد این یک ساله.

برای من همین کافی که به گفته خودت متفاوت ترین کادوی تولد زندگیت رو از دست من گرفتی.

تو باید رفتار صحیح یک مرد متعهد رو یاد بگیری.چون دیگه یک پسر بچه نیستی.

من هم باید از تمام این اتفاقات درس بگیرم.اینکه از این به بعد در این مسائل زیاد به خودم فشار نیارم.تجربه دیگه بهم ثابت کرد اصول سرنوشت انسان ها مشخصه و احساس مسئولیت ماها و زیاد فشار آوردن به خود،خون دل خوردن بیش از حد و دخالت در کار خدا بی نتیجه است.

هنوز هم با تمام وجودم معتقدم عشق زیباترین و باارزش ترین چیزیه که در زندگی وجود داره.اما دیدم باز هم کامل تر شد و باز هم تلاش و محبت خواهم کرد اما در راهی که حالا باز هم نواقصش رو پیدا کردم...

و من با چشمانی باز هنوز به جستجوی گمشده زندگیم ادامه می دم.

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme