بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

و من باز از آنجا گذشتم و باز بوی قهوه همه جا پیچیده بود،

کراوات بنفش زیبا هنوز پشت ویترین می درخشید،

کراواتی که هیچ گاه تبدیل به هدیه تولد نشد...

و من باز از آنجا گذشتم،

جایی که موقع انتخاب مسیر بود،

مسیری که ترافیک کمتری داشت...

و من باز از آنجا گذشتم،

جایی که موقع پیاده شدن و خداحافظی بود...

و من باز از آنجا گذشتم،

جایی که من مسیرم را دور می کردم تا...

و من باز از آنجا گذشتم،

جایی که صدای اس.ام.اس مقصد را یادآوری می کرد...

و من باز از کنار تمام صندلی ها،فن ها،پله ها و حتی نگهبان هایی که زمانی باعث خنده ما بودن گذشتم ولی دیگر هیچ چیز رنگ سابق خود را نداشت.

و زندگی هنوز در جریان است و

می دانم به زودی باز هم رنگی تازه به خود خواهد گرفت...

چه زود بود؟!!

چه دیر بود!

پ.ن. من  این آهنگ رو همیشه دوست داشتم و حالا بیشتر...

It's just a matter of time I'm sure...

but time takes time and I can't hold on...

So won't you try as hard as you can to put my broken heart together again...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme