بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

خیلی وقتا به عنوان مراجعه کننده توی اداره می اومد و من هم تازه اینجا اومده بودم.

زیاد بهش توجهی نمی کردم.اون هم شاید به سادگی از کنارمن می گذشت.

اخیراً بر حسب کار تماس های تلفنیمون زیاد شد و چند بار احساس کردم دوست داشت بحث کار رو کاملاً کنار بذاره تا دوستانه صحبت کنیم اما من شاید ناشیانه طفره رفتم و دوباره بحث کار رو پیش آوردم...شاید هم هنوز آمادگی شروع یه رابطه جدید رو ندارم.مگر اینکه خیلی جدی از طرف فرد دیگه ای شروع بشه.

هفته پیش پنجشنبه که برای کاری به اداره اومده بود و توی لابی نشسته بود موقع ورود من یه دفعه بی هوا بلند شد و ایستاد و هر دو در سکوت نگاه با معنایی به هم انداختیم.

بعد از اون هم باز هم حس کردم برای طولانی شدن مکالمه سوالهای بی مورد می پرسید.در مورد خودم اینطور فکر می کنم که ظاهرم به دلیل جدی بودن طوری به نظر می رسه که همیشه آقایون منتظر یه عکس العملی از من هستن تا بتونن ادامه بدن.

امروز بی هیچ دلیل و هیچ تماس تلفنی یا حضوری احساس کردم ازش بدم نمیاد.ولی هنوز نمی تونم تشخیص بدم این از روی مهربونی ذاتیمه،یا احساس نیاز برای داشتن یه همدم مناسب و یا واقعاً تحسین.

از اینکه در یک رابطه leader باشم نمی ترسم.همیشه این نقش رو خوب بازی کردم اما احساس می کنم این بار دلم می خواد لااقل برای مراحل اولیه بشینم و تماشاگر باشم و وقتی سرنخ به دستم رسید بازی رو شروع خواهم کرد.چه اون چه هر فرد دیگه...

احساس می کنم درست شکل گرفتن این مرحله اولیه تا حدود زیادی دست خداست...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme