بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

پس بگو چرا ياسمين کوچولو انقدر سر کلاس ساکت بود...پس بگو چرا نمی خنديد...پس بگو چرا انقدر با حس ميگفت که خاله من هم اسم شماست.... miss

چرا بيشتر بهش توجه نکردم....چرا؟؟ خدايا مگه قلب کوچيکش طاقت  اين درد رو داره؟خدايا چطور ديگران انقدر با حس از مادراشون صحبت ميکنن اونوقت اون....مادرش مادرش

اون خيلی تنهاست...پدرش هم بعد از فوت مادرش با يه نفر ديگه ازدواج کرده و اون با مادر بزرگش تنهاست...خدايا حتی فکرش رو هم نميکردم...من بايد بيشتر بهش محبت کنم...بايد کاری کنم شايد يه ذره يه نوک سوزن از درد سنگينش رو کم کنم...درسته من فقط معلم زبانشم اما ميتونم کاری کنم که شاد بشه حتی برای چند لحظه...

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۳ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme