بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

I'm sorry عزیزم ولی دیشب یک دفعه یک سطل آب سرد روی من خالی کردی.

دوباره سرد شدم مثل یخ.

و همون دیشب اسمت رو از قلبم پاک کردم.

تو نمی خوای از اونچه برای همه ما روتین و تکرار شده خودت رو جدا کنی و پر بکشی.

دلت رو به آپارتمانت،ماشینت،شغلت و سفرهای هر دو هفته یکبار به شمال خوش کردی.

می دونی من با دخترای زیاده خواه خیلی فرق دارم.من چیز زیادی نمی خوام!من هم با همون آپارتمان کوچیک،با همون ماشین معمولی با همون شغل پرکار و شلوغ و با همون سفرهای دو هفته یک بار به شمال تو می تونستم خوشحال باشم

به یک شرط

به شرطی که از تفکر فسیلی فاصله می گرفتیم.احساس کردم تو این رو نمی خوای.

حتی از فکرهای من ترسیدی.شاید حتی از خود من ترسیدی.ترسیدی که کم بیاری.

به تو ترسو نگفتم اما از کلمه تنبل استفاده کردم.

تنبل خان،

تنهات نمیذارم ولی خداحافظ.

من توی زندگی به چیزی که می خوام خواهم رسید و می دونم نیمه گمشده من

جایی توی همین دنیای بزرگ دنبال من می گرده.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme