بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

امروز شروع شده...يک ساعت ميشه. و من بيست ساله شدم.برای خودم هميشه جالب بود که بيست سالگی چطور می تونه باشه و الان می بينم جور خاصی نيست!مثل هر سال دوستام به خاطر عيد يکی دو هفته قبلش کادو هاشونو دادن و تبريکاشونو گفتن!باز شب تولدم رفتيم بيرون و تولدت مبارکو شنيدم...اما اين بار همه چيز برام يه معنای ديگه داشت.احساس می کنم که ديگه دختر کو چولوی بابام که هميشه نازش می ده نيستم.خانوم شدم..(البته بودم!)خانوم تر شدم.احساس می کنم کم کم بايد مستقل بشم.يه کار درست حسابی پيدا کنم.(الان کار دارم اما مثل اينکه خدمات رايگانه).دلم می خواد زبان درس بدم.احساس می کنم معلومات زبانم داره هرز ميره.شنيدم که هر کسی شب تولدش دعايی بکنه مستجاب می شه...خدايا می شه ميون اونايی که تولدشون امشبه يه لحظه هم به من گوش بدی ؟

خدايا من يه سری آرزو دارم.اول از همه سلامتی مامان و بابا و برادر و خواهرمه بعد خودم و همه دوستايی که دوستشون دارم.همه اونايی که آرزو دارن يه بار ديگه سالم بشن و از زندگی لذت ببرن.همه اونايی که اشکشون روی گونه هاشون يخ زده اما ديگه نمی تونن سالم بشن و تنها به تو چشم دوختن...بعد از اون اينکه کمکم کنی دستمو بگيری که تا ظرف ۴-۶ سال ديگه خانم دکتر بشم آرزويی که بيشتر از همه بابا رو خوشحال می کنه.موفقيت خواهر و برادرم هم از تو می خوام.ايشالا به هر چی که می خوان برسن.کمک کنی تا يه نويسنده برجسته بشم...اين پراکنده نويسی هامو متمرکز کنم و کتاب چاپ کنم.کتابايی که افکارمو منعکس کنه.دلم می خواد علاوه بر انگليسی حد اقل ۳-۴ زبان ديگه هم ياد بگيرم.اول از همه هم اسپانيوليه.خدايا دلم ميخواد چند تا کشورو شهر رو ببينم...اول از همه نيو يورک عجيب و غريب و هميشه بيدار رو...بعد مصر...چين...پاريس...ونيز...بارسلونا...رم...هنگ کنگ...استراليا...مارسی...برزيل...مسکو...توکيو ...يونانو و و...(اينا تو اولويت بودن!).

خدايا به تو نمی تونم دروغ بگم. دلم می خواد زندگی مستقلمو با فردی شروع کنم  که حرفامو بفهمه و احساساتمو به بازی نگيره .آدمی که مثل خودم سر شار از آرزو باشه تا بهم کمک کنيم و به تک تکشون دست پيدا کنيم.آدمی که فقط مرگ منو از اون جدا کنه..آدمی که داستانامو بخونه و نظر بده اصلا خودشم بنويسه و من نظر بدم...کسيکه مثل من فقط به تو پناه بياره...

می دونم زمان می بره که همچين فردی رو پيدا کنم يا اگه هست شناسايی کنم اما تو بايد کمکم کنی نه؟خدايا سال قبل نمی دونم چقدر اما هزاران بار دلم شکست و گريه کردم از دست دوستام خونوادم آشناها...من به خاطر تو اونا رو بخشيدم حتی يه بارم به روشون نياوردم اما کمکم کن امسال قويتر باشم.هميشه کاری کن که احساس کنم هيچ وقت بدون پشتيبان نيستم.خدايا هر چه دعای خوبه همراه من و خونوادم کن....

يه کم از اين فضا بيام بيرون..دلم پر می کشه برای دريا...برای سکوتش برای عمقش برای لطافتش...برای تنهايی اش.دو سال می شه نيومدم دريای زيبا منتظر باش ميام...و بعد از مسافرت دريا سال تحصيلی در سال نو شروع ميشه.من ديگه به کسی باج نميدم.امسال سال موفقيت منه.من تمام شکست ها رو ريختم دور...از همشون درس گرفته ام تا به پيروزی برسم.سال بروز دادن تمام استعداداييه که تا حالا به هر دليل پنهان موندن يا کم کم بروز کردن.خدايا کمک کن ...دستمو بگير...

 يه تشکر مخصوص به همه دوستای خوبم که با استفاده از هر تکنولوژی تولدمو تبريک گفتن.به خصوص دختر دايی های گلم که کادو و کارتشون ديگه واقعا منو اينجوری کرد...  از همه ممنون ...راستی اين ساعت و عينکی که خواهر نازم بهم کادو داده چقدر بهم ميان...از رنگ کاغذ کادوها و جعبه ها پيداست فقط خواجه حافظ شيرازی نميدونه من از چه رنگی خوشم مياد

نوشته شده در یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۳ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme