بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

صبح تو کتابخونه دانشکده نشسته بودم و  داشتم يه برگ از يه کتاب رو برای يکی از درسام ترجمه می کردم.که يکی از دوستام رو ديدم...بعد از سلام عليک گفت خبر داری چی شده؟گفتم نه چی شده؟گفت دکتر فرهندی فوت کرده...منو ميگی انگار برق بهم وصل شده باشه اصلا باورم نشد.دوستم  ادامه داد که شب قبل بعد از خونريزی زياد و پارگی طحال به خاطر زمين خوردن و اشتباه دکترا در عدم تشخيص پارگی طحال فوت کرده!باور کردنی نبود...يه نگاهی به دور و بر کتابخونه انداختم...خدايا بچه هايی که باهاش" ماليه بين الملل"داشتن بی خبر از اينکه چه اتفاقی افتاده مشغول درس خوندن برای امتحان امروز ظهر بودن!من خودم فکر کنم پريروز ديدمش...وای خدايا چقدر دنيا بی ارزشه...چقدر فانيه..فاصله همه ما از مرگ به اندازه ی يک زمين خوردن ساده است...تا به حال انقدر تخت تاثير واقع نشده بودم.حتی موقعی که مادربزرگم فوت کرد درسته که خيلی براش گريه کردم درسته خيلی جای خاليش احساس می شد اما شايد خودم رو با اينکه سن سالش بالا بوده فريب ميدادم...دنيا خيلی بی ارزشه...خيلييييييييی

نمی دونم اين دختر و پسرای همسن و سال خودم که زندگی رو انقدر سطحی ميدونن و به کارهای مسخره مشغولن هيچ احساسی که من الان دارم رو تجربه کردن؟قصد ندارم موعظه کنم اما از همه کسانی که اين متن رو ميخونن چه خوششون مياد چه نمياد ميخوام...قدر زندگيتونو بدونيد...قدر لحظه لحظهشو بدونيد.قدر اونايی که دوستشون دارين و شما رو دوست دارن بدونيد...قدر مامان باباهاتونو بدونيد...انقدر اذيتشون نکنيد...خدايا ديشب بچه های دکتر فرهندی پدر داشتن اما امشب...

خدايا توبه ميکنم ديگه هيچ وقت هيچکسو ناراحت نميکنم.ديگه هيچ وقت آرزو نميکنم يه استاد نياد سر کلاس(هر چند هيچ آرزوی بدی برای کسی نکرده ام و نخواهم کرد).

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme