بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 بخشی از  يکی از شعر های بسيار زيبای فريدون مشيری به نام "افسانه باران" که در اولين نگاه منو به خود جذب کرد...

اين دل که می لرزد ميان سينه تو

اين دل که دريای وفا و مهربانی است

اين دل که جز با مهربانی آشنا نيست

اين دل،

دل تو،

      دشمن توست

زهرش شراب جام رگ های تن توست

اين مهربانی ها هلاکت می کند از دل حذر کن

از دل حذر کن

از اين محبت های بی حاصل حذر کن...

فريدون مشيري؛قسمتی از شعر افسانه باران از کتاب ابر و کوچه ۱۳۴۰

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۳ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme