بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

دخترک روس کالسکه دختر کوچولوش رو روی زمین راه می برد و با هم توی خیابونای اطراف دانشگاه قدم می زدیم...

مربیای مهد کودک ما رو دیدن بهمون گفتن وای چه دو تاتون ناز شدین :)

برام خیلی مهم بود امروز این امتحان رو پاس شم...

اما دیدن کلمه لعنتی fail خیلی برام گرون تموم شد...

گریه کردم...ولی سودی نداشت...و اینجور وقتا کسی نباید دور و برم باشه چون اصولاً به کسی که بخواد دلداریم بده بعید نیست فحش بدم...

در اینکه هر چیزی به سخت ترین حالت ممکن برای من اتفاق می افته شکی نیست...شاید برای اینکه خدای تصمیم گیرنده می دونه من هم طاقتشو دارم هم توانایی اداره شو...

نمی دونم...شاید هم بیخودی دارم به خودم دلداری می دم.

باید شروع کنم دوباره به خوندن...چیزی در حدود دو ماه وقت دارم.

دخترک روس می گفت چرا من رو fail کردن؟دلم می خواست تابستون با بچه ام بازی کنم...

این هم سوالیست بی جواب...

سلام بر کتابخانه...

من برگشتم...

پ.ن.

باور کن قلبمو باور کن...

فلبی که کوهه اما شکسته است شکسته است...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme