بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

وقتی کوچيک بودم...يعنی وقتی ۶- ۵ سالم بود تو ماشين که می رفتيم مخصوصا موقعی که مقصد دور بود و نواری ميذاشتيم به اين آهنگ که می رسيد بابا صدای ضبط رو بيشتر می کرد و خودش هم زير لب زمزمه می کرد.منم که خوب اون موقع چيزی نمی فهميدم تو عالم بچگی سعی ميکردم خوب گوش بدم و دقيقا مثل خواننده تکرار کنم!اون موقع چقدر دلم می خواست تمام اين کلمات انگليسی رو بفهمم.(البته اين حس فقط محدود به اون آهنگ نبود وقتی کارتون نگاه می کردم يادداشت های قبل و بعد و وسط فيلم تقريبا روانی ام می کرد.همه اش مامانم رو می کشيدم و می آوردم و می پرسيدم مامان اين يعنی چي؟)

شايد همون حس باعث شد ۱۲ سالگی رفتم کلاس بزرگسالان کانون زبان!امتحان تعيين سطحش هيچ وقت يادم نمی ره!خانومه اولش تعجب کرده بود که چرا من انقدر کوچيکم.من بد بخت قبلش فقط الفبا و چند تا لغت و اصطلاح بلد بودم.خلاصه دو سه سوال که ازم پرسيد بهم گفت Thank you very much dear ...

حتما پيش خودش گفته بوده اين چقدر اعتماد به نفس داشته اومده تعيين سطح!مامانم که فهميد منو رد کرده رفت پيشش و باهاش صحبت کرد.خانومه به مامان گفته بود خانوم بچه تون هنوز کوچيکه بذاريدش بخش نوجوانان.مامان منم پافشاری که نه بچه من ميتونه!خانومه هم تسليم!

 منم رفتم سر کلاس.خلاصه اولش همه که آخی تو چقدر کوچيکی!ترم BE کانون بود.تو کانون هم معلما حتی ۱ کلمه هم فارسی صحبت نميکنن.من بدبخت همه اش از کناری ام می پرسيدم معلم داره چی می گه؟خلاصه ضجری بود تا ۵-۶ جلسه.تا اينکه اصطلاحای معلم تا حدی تکراری شد و منم قبلا ياد گرقته بودم..انقدر تمرين کردم و با علاقه خوندم تا اينکه آخر ترم جزو دو نفری بودم که بالاترين نمره ها رو گرفته بودن.از اون به بعد انقدر با علاقه زبان رو خوندم...زنگ تفريحهای تو مدرسه که بچه ها حرفای چرت و پرت ميزدن من تکاليف زبانم رو انجام می دادم.البته صمیمی ترين دوست تمام عمرم هم بعدا بهم ملحق شد.خوشبختانه اونم شرايطی مثل من داره.پدرش تحصيلکرده خارجه و هر دو تو محيطی بوديم که مجبور باشيم زبان ياد بگيريم.(البته يه پرانتز باز کنم هيچکس نميتونه منو مجبور به انجام کاری کنه مگه اينکه خودم هم دوست داشته باشم انجامش بدم!)

بعدها تو دبيرستان که به ترمهای آخر کانون رسيديم سر کلاس  تو مدرسه با هم انگليسی صحبت می کرديم.جلويی ما هم به شوخی با ما قهر می کرد! و می گفت باز اين دو تا کلاس گذاشتن!

بعد ها فهميدم اون آهنگی که تو کوچيکی دلم ميخواست بفهمم يکی از شاهکار های Frank Sinatraسوپر خواننده ی آمريکايی بوده به نام "Strangers In The Night" به اين متن:

Strangers in the night exchanging glances
Wond’ring in the night
What were the chances we’d be sharing love
Before the night was through.

Something in your eyes was so inviting,
Something in you smile was so exciting,
Something in my heart,
Told me I must have you.

Strangers in the night, two lonely people
We were strangers in the night
Up to the moment
When we said our first hello.
Little did we know
Love was just a glance away,
A warm embracing dance away and -

Ever since that night we’ve been together.
Lovers at first sight, in love forever.
It turned out so right,
For strangers in the night.

آهنگی که هنوز از گوش دادن بهش لذت می برم به علاوه اينکه به آرزوی بچگی ام هم رسيدم.ديگه آهنگا رو ميفهمم.اخبار انگليسی عذابم نميده...فيلم ها رو ميفهمم. و...

 دورانی که زبان ياد گرفتم پر از خاطره است برام.اين دوره اين ترم تموم می شه.چون تا آخر خط رفتم.به قولی ايستگاه آخره.و اين يه کم نگرانم ميکنه.دو سالی که برای کنکور زبانمو رها کردم برام رنج آور بود.اما بالاخره هر چيزی يه روزی تموم ميشه نه؟همين الانش خيليا به عقلم شک ميکنن!البته من تنها نيستم!ما کلا ۱۰ نفريم که جمعه ها ۵ ساعت از خواب و وقت نازنيينمون می زنيم.آره اونام يه جورايی عقلشون کمه!مثل من.آخرش يکی جلومو بگيره بگه تافل داری بايد بگم نه! حالا هی بيا براش توضيح بده تافل خيلی خيلی پايينتر از اين مدرکيه ما می خواييم بگيريم فقط مشهورتره چون متقاضی بيشتری داره!اصلا به کسی چه ربطی داره؟ مگه من اصلا از اول به خاطر مدرک رفتم؟به هيچ وجه!

اما تو اين دو ساله بد جور استادمون مخم رو نسبت به انگليس زده!به طوری که دارم سعی ميکنم لهجه ام رو از آمريکايی تبديل به انگليسی کنم.تو لهجه انگليسی آدم اصالت رو احساس ميکنه نه؟

وای چقدر چرت و پرت دارم مينويسم!

يکی نيست بگه بچه خوب چند تا پست بفرست نه اينکه همه رو جمع کنی برای يه بار!ساعت ۲:۳۶ صبحه و من هنوز بيدارم با وجود اينکه ديروز روز سختی داشتم.اول دانشگاه و بعد سه کلاس برای تدريس.اما يکی از خصوصيات فروردينيا انرژی زيادشونه که شايد حوالی ۳ صبح تحليل بره!(البته بعضی وقتا بايد فيلم خستگی اومد نه).

گفتم فروردين داغ دلم تازه شد!امروز آخرين روز ماه زيباييهاست...فروردين داره برای ۱۱ ماه منو ترک ميکنه.پارسال يادمه آخرين روز فروردين پست دادم از تو دانشگاه بارون هم ميومد....اما الان خونه ام...هوا صاف و آرومه همه هم خوابن...خدايا يعنی سال ديگه چه حالی دارم.اميدوارم اون روز بهتر از امروزم باشه ان شا الله.

اما يه چيزی!اگه همه ماه ها مثل فروردين باشه ديگه کسی قدر زيباييهاشو نميدونه و منتظرش نميشينه و تمام اسفند رو به اميدش سپری نميکنه.بايد کم کم با فروردين خداحافظی کنم اما سفير اون هستم .بايد به هر جا که وارد ميشم طراوت بهاری ببخشم.بايد سعی کنم همه چيزم مثل فروردين باشه.

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٤ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme