بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

یعنی عاشق این استاد مغرورمون که هیچکی از دم دفترش هم رد نمی شه... شدم...

جلوی تمام استادا از من دفاع کرده بود که فلانی خیلی علاقمند و شایسته است پس چرا؟

حیف که خانوم و دو فقره پسر فسقلی داره وگرنه من هم بسی دوستش دارملبخند

 

پ.ن. :

پارسال در چنین شبی آماده سفر به ترکیه بودم برای حضور در سفارت...

یک سال گذشته و انگار در این یک سال به اندازه صد سال بزرگتر و پخته تر شدم.یاد گرفتم در اوج غم با تنهایی از پس همه چیز بر بیام.یاد گرفتم از خودم بگذرم...یاد گرفتم باید یک تنه تمام کارها رو انجام بدم...یاد گرفتم گاهی حتی اگه از خیلی ها خوشت نمیاد باید تحمل کنی و صبور باشی و به خاطر خودت باهاشون مدارا کنی...

یاد گرفتم که چقدر همیشه عاشق درس خوندنم...یاد گرفتم یه استاد کوچولو باشم...

و یاد گرفتم چطور با یه شکست مطلق هر چند موقتی کنار بیام...

من خیلی چیزا یاد گرفتم...

نوشته شده در چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme