بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

گاهی اوقات آدم چقدر ناشکر می شه و قدر نعمت های واضحی که خدا بهش داده رو نمی دونه...خدایا منو ببخش که خیلی وقتا بهت غر زدم...من دوستت دارم در همه حال...

پ.ن.

-من معمولا موقع عبور از خیابون ریسک پذیرم طوری که همیشه دوستام دعوام می کنن که چرا مواظب نیستم...اما امروز نمی دونم چرا توی grand ave. عین یک بچه مثبت سعی کردم صبر کنم تا چراغ عابر پیاده سفید بشه تا رد شم...یه پسر مو بوری که سیگار می کشید از چراغ قرمز عابر پیاده رد شد و به شوخی بهم گفت :"You wanna play it safe?"

خندم گرفت!به خودم گفتم بیا یه بارم که می خوای مراقب باشی مردم نمیذارن!

-امروز برای اولین بار توی زندگیم از سر کنجکاوی غذای ژاپنی خریدم و بعد از تحویل گرفتن غذا با چشمان حیرت زده به چهار تا قطعه ماهی خام که مزه زهر مار می دادن خیره شدم...کمی باهاشون بازی بازی کردم و ریختم توی سطل آشغال...

مار و چه به غذای ژاپنی...ما را همان تاکوبل و برگر کینگ و ساب وی و مک دانلد بس!

-جدیداً یه آقای مسن کچل خیلی توی کتابخونه بهم سلام می کنه...واقعاً به خودم می بالم با افرادی که به خودم جذب می کنم چشمک

-من تو ایران خیلی اهل لباس خریدن نبودم اما اینجا چپ و راست لباس می خرم...ولی جریمم اینکه دیگه تا آخر امتحانام طرف فروشگاه لباس ن می رم!

-خورش اسفناج و ماکارونی به بار است...شب یکشنبه است و هفته های پر تلاشی رو در پیش دارملبخند

نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme