بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

هفته قبل چه هفته ای بود...شنبه روز اول هفته حالم کاملا گرفته شد(از نظر درسی)...انقدر حالم  بد بود که نتوستم تا کلاس آخر بمونم و اومدم خونه خوابيدم...(هميشه وقتی از نظر روحی وضع خوبی ندارم اول کلی گريه ميکنم و بعد می خوابم.وقتی بيدار می شم يه جورايی بهترم.)...هوای لعنتی هم که گرم!مزيد بر علت.اما قضيه همون جا تموم شد..به خودم گفتم نشد اما تو که هنوز هستی دوباره تلاش کن...و خوشبختانه الان حالم خيلی خوبه...اصلا ميدونيد چيه من هيچ وقت هيچ وقت در عمرم تمام تلاشم رو نکردم!مثلا همه هم دانشکده ای هما ميگن ما نهايت تلاشمون رو کرديم و کنکور داديم.اما اين در مورد من صدق نميکنه.خدا فقط ميدونه من چقدر برای کنکور درس خوندم.روز کنکور چه جهنمی بود.فکر ميکردم آخر خطه!راه فراری ندارم!بالاخره بايد جواب بازيگوشی هامو پس بدم!فرض کنيد مامان و بابا هر دو ساعت ۶ پا شن با هزار سلام و صلوات راهيت کنن!آدم چه حالی ميشه!من تا ۱۱:۳۰ شب قبلش درس ميخوندم.صبح هم يه سری فرمول آمار نگاه کردمو راهی شدم.دل تو دلم نبود.بابا که داشت رانندگی ميکرد می گفت اصلا مهم نيست چی ميشه اينم يه امتحان معموليه و ...اين حرفا مثل زنگ تو گوشم ميپيچيد اضطرابم خيلی زياد شده بود...قلبم داشت از جا کنده می شد.بالاخره به حوزه رسيديم.مامان دستم رو گرفت و فشار داد و گفت خدا به همرات... پامو که تو  حوزه گذاشتم يکی از دوستامو ديدم.انگار خدا برام يه فرشته نجات فرستاده بود تا از اون وضعيت در بيام.با هم رفتيم آب بخوريم ديدم ای بابا همه دوستانم اونجان!آخه همه  دخترای  با معدل های بالای ۱۹ مدارس منطقه ۶ تو اون حوزه بودن.واقعا آروم شدم.يکی از دوستام هم بعد از يک سال ديدم...اون شاگرد اول دبيرستانمون بود ميگفت من چيزی بلد نيستم!(می خواستم  بگم جون خودت!)...خلاصه  به قول فرنگستونيا!روز بزرگ  شروع شد.ادبيات رو که ديدم دود از سرم بلند شد...هيچ کدوم تقزيبا از کتاب نبود...تا ساعت ۸:۴۵ ادبياتم طول کشيد.۱۰ دقيقه عربی زدم.۱۵ دقيقه معارف و ۵ دقيقه زبان.(تنظيم وقت رو ميبينيد)...اختصاصی ها که شروع شد خوب اولش رياضی بود چند تای اولش خوب بود زدم.اما همين طور رفتم جلو...وای بلد نيستم بلد نيستم !۲۰ سوال از رياضی خالی موند!رفتم سر فيزيک...خوب از اونجايی که فيزيکم هميشه خوب بود همه شو راحت زدم و رفتم شيمی.اونم يه حده مطلوبی زدم و برگشتم سر رياضی...بايد تا جايی که ميتونستم درصدم رو بالا می کشيدم.همه اش چهره مامان جلوی چشمام بود...گفتم خدايا اگه امسال قبول نشم بدون شک تا سال بعد زنده نميمونم...شايد يکی اعصاب فولادی داشته باشه اما من همون موقع هم داشتم از بين ميرفتم.برای من انجام دادن يه برنامه روتين عذاب آور ترين چيز ممکنه.شايد به همون دليل نتونستم تمام استعدادم رو تو کنکور نشون بدم.گفتم خدايا درسته خيليا هستن که از من بيشتر زحمت کشيدن اما من از اول دبستان شاگرد اول و ممتاز بودم...۱۲ سال کم نيست.فقط نميتونستم ۱ سال فقط برای کنکور بخونم و نخوندم.يعنی تمام تلاشم رو نکردم.کنکور تموم شد...با ساره دوست شاگرد اولم که صحبت ميکردم فهميدم رياضی فقط ۲۵ تا زده بود...وای يه ذره اميدوار شدم.تا رسيدم جلو در مامان ميپرسيد چی شد چطور دادی.انگار خودش فهميده بود...اونجا خيلی ها گريه ميکردن.چند نفر حالشون به هم خورد.حالا خوشبختانه من اونجوری نبودم.با خودم گفتم حالا کنکور هنر هست...زبان هست...دانشگاه آزاد هست...اما نه ای کاش تو گروه خودم قبول ميشدم!عصر رفتم برای هنر...تمام بچه هايی که صبح گروه رياضی امتحان داده بودن پکر بودن.اولش خوب بودم اما وقتی قرآن پخش شد گريه ام گرفت.بالاخره بغضم ترکيد...اشک نميذاشت سوالا رو درست ببينم.با خودم گفتم نبايد اين فرصت رو از خودت بگيری.هر اتفاقی که افتاده فراموش کن..اين فرصت رو از دست نده.و انصافا عالی زدم...ترسيم فنی چقدر جالب همه رو با فکر خودم زدم چون هيچ ذهنيتی نسبت بهش نداشتم.فردای اون روز لعنتی هم کنکور زبان دادم...۱.۵ ساعت وقت اضافی آورده بودم.ای کاش اين وقت رو برای کنکور روز قبلم داشتم.

هفته بعدش دانشگاه آزاد بود که عالی دادم.تو يه ماه مونده تا نتايج کنکور چيزی از من نمونده بود...انگار تو برزخ دست و پا ميزدم.و بالاخره اون روز اومد...تو اينترنت فقط فهميدم که مجاز به انتخاب همه رشته هام.نتايجمون رو دانشگاه تربيت معلم ميدادن و ساعت ۲ بعد از ظهر بود که رسيديم.سر کوچه يکی از دوستامو ديدم.بيچاره مثل اينکه قاطی کرده بود..رتبه اش شده بود ۲۵۰۰۰ ميگفت ۲۵۰۰ شده.رتبه اونو که ديدم سکته رو کردم. بد بخت مفلوک هميشه زرنگ بود!کارنامه خودمو که گرفتم بابا نذاشت نگاه کنم.فهميده بود اگه بد باشه همون جا ميميرم.  باهام صحبت کرد تا يه کم بهتر بشم.رتبه ام رو که ديدم آروم شدم.خيلی تاپ نبود اما خيلی از رشته های دانشگاه های تهران قبول ميشدم.مهندسی های خوب نه اما علوم پايه و علوم اداری و غيره.هنر رو!من که هيچی هنر نخونده بودم رتبه ام ۳۰۰۰ شده بود!هر چند چيز تو زير گروه هنر قبول نميشدم اما بازم جالب بود.و زبان...رتبه ام ۶۵ شده بود...تازه به خاطر ادبيات که ۸۵٪ زده بودم...وگرنه بقيه همه ۹۰ به بالا و ۱۰۰ بودن.

و اون شد که تو سراسری اقتصاد قبول شدم...هر چند مهندسی های چرت و پرت و مديريت و فيزيک و رياضی  هم قبول ميشدم.آزاد هم مهندسی پزشکی علوم تحقيقات قبول شدم اما برای من دانشگاه الويت اول بود.اون موقع هيچی راجع به اقتصاد نميدونستم.تصورم مثل همه مردم عامی بود.يه رشته خشک و بيروح و حفظ کردنی.همه هم دانشکده ای هام اينجوری بودن.اونا هم نميخواستن برن آزاد.اما وقتی اقتصاد رو درک کردم لمس کردم عاشقش شدم.رشته ای فوق العاده شيرين و دوست داشتنی.رشته ای که بدون رياضی و ديفرانسيل و انتگرال و آمار بی معنيه.اکثر تئوريسين هاش هم اول رياضيدان بودن.شايد به خاطر همينه که فيلم يک ذهن زيبا رو خيلی دوست دارم.شخصيت اول فيلم جان نش يک رياضيدانه که تئوريش در قسمت تئوری بازيها و تعادل نش تو اقتصاد معروفه و اقتصاد کلاسيک رو به کلی به هم ريخت و سال ۹۴ نوبل اقتصاد رو دريافت کرد.تو مملکت ما ملت راجع به ۱-فوتبال و ۲- اقتصاد اظهار نظر می کنن.فقط اونايی که اقتصاد رو جزو واحدای درسيشون داشتن ميدونن من چی ميگم.الان دو تا از دوستام فوق ليسانس مهندسی سيستم های اقتصادی(که خيلی از درساشون با ما مشترکه) ميخونن در حاليکه ليسانس هر دوشون مهندسی بوده.هر دو عاشق اقتصاد شدن!خود اينجانب دختر داييم رو شستشوی مغزی دادم و ايشونم در حال حاضر به جامعه اقتصاد دانان پيوستن!

آره من اولش عاشق معماری بودم اما الان رشته ام اقتصاده.اين کنکور هم بد چيزيه ها آدم رو خيلی پرت ميندازه.اما خدا رو شکر منو جای بدی نبرد.هر چند  اولش نميخواستم.اقتصاد يکی از تاپ ترين و گرونترين رشته های تحصيلی در غربه اما متاسفانه تو ايران همه چيز برعکسه.يکی از استادامون ميگه هر روز به خودتون بگيد "اقتصاد دان بايد از همه پولدارتر باشه"...و واقعا هم اگه ادم تا دکترا پيش بره بهشتی از نظر پرستيژ و ثروت و موقعيت شغلی و همه چيز  براش پيش مياد که شايد تو رشته های ديگه اينجوری نباشه.از کجا به کجا رسيدم.منم نميگم نميگم يه دفعه چقدر زياد ميگم.

  • ديروز فيلم استاد و فرمانده رو از TV ديدم و با ديدن جمال راسل کرو بسی شاد شدم.

امشب ديگر جهان تاريکی به خود نمی بيند.امشب فرشتگان را چه ميشود؟اين عطر دلنشين از کدامين سو به مشام ميرسد. آری !امشب ماه از کره خاکی سر برآورده.اين نوزاد محمد(ص) است که همگان را شيفته خويش ساخته.

ميلاد والاترين بشر و الگوی دست نيافتنی کمال مبارک باد.

نوشته شده در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme