بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

وقتی از میکروفون کتابخونه اعلام می شه که کتابخونه تا 15 دقیقه دیگه بسته می شه،فقط من و یه دختر چینی (که هم خونه ای یه دوست چینیمه) ، با یه پسر کچل،و یه آقای بی خانمان پیر هنوز توی کتابخونه هستیم!

 

مسئول security کتابخونه که برای سرکشی به طبقات میاد، با دمپایی ما رو بیرون می اندازه!!..."برید دیگه چی از جون ما می خوایید "

 

ولی به چشم لوکاسی،یکی از این مسئولین زیباست...اما خوب من موقع ورود به کتابخونه براش کلاس میذارم!همینه دیگه هیچ وقت به نتیجه نمی رسی دیگه دختر...جایی که نباید کلاس بذاری کلاس میذاری!

پ.ن. امروز س که از کشورش برگشته بود هی می خواست به من دلداری بده و بگه مطمئنه من موفق می شم...حس ترحم دیگران برام عجیبه!تا جالا این تجربه رو نداشتم...عیبی نداره زبان بر جگر بگیر این روزا هم میگذره،موفق می شی و دوباره به مسیر پرقدرت خودت برمیگردی!

نوشته شده در شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme