بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

فرض کن ساعت 8 صبح سر کلاس یه استاد برزیلی سخت گیر بشینی و اقتصاد سنجی از نوع پنل دیتا بخوای بخونی!

استادی که می گه از 5شنبه در کلاس رو ساعت 8 می بندم و دیگه نمیذارم کسی بیاد تو...

و بعدش بری سر کلاس یه عجق ماه که خیلی دوستش دارم...

و بعدش بپری تو کلاسی که هیچ ایده ای نداری چی باید درس بدی!ولی خوب بار اولم نبود و کلی سر به سر بچه ها گذاشتم و کلی از دستم خندیدن!

و بعد هم سر یه کلاس آسون تر از همه...

و در طول روز کمیته اقتصاد خرد و کلان رو ببینی که قراره راجع ماها نظر بدن و انگار داری یه مشت جلاد رو می بینی که می خوان گردنتو بزنن!

خدا عاقبت همه ما رو به خیر بکن می بینم همه به نوعی چقدر استرس دارن...

 

پ.ن. لوکاس!لامذهب (لامسب!) با این دل من چی کار کردی...تا حالا که هیچیکدوم از دانشجوها جاتو نگرفته...هنوز هم یادمه می اومدی و سر جات می نشستی همه اش دنبال نگاهت بودم...همه اش دوست داشتم نگاه کنی اما من نگاهت نکنم...ای بابا...یه جورایی حس و حال عجیب و درب و داغونی دارم...از همه لحاظ!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme